تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

درگذشت ستارخان

روزشمار

 

 

 

 

 

 

نود و یک سال پیش در چنین روزی ستارخان سردار ملی درگذشت .

لازم دانستم چند مطلبی را در رابطه با سرگذشت این سردار دلیر و وطن دوست خدمت خوانندگان محترم وبلاگ تاریخی عرض نمایم . چند روزی پیش که در حال خواندن نکاتی چند در رابطه با ستارخان بودم در سایتهای معتبر تاریخی مطلبی در همین رابطه توجهم را جلب کرد . نویسنده محترمه ای مطالبی را در رابطه با زندگی و سرگذشت ستارخان نوشته بود که فکر نمی کنم ایشان آن را به دور از هرگونه بی طرفی نوشته باشند و قطعا با هدف تضعیف شخصیتی ستارخان همراه بوده است . چرا که مطالب اشتباه و غیر واقعی زیادی را می توان در نوشته غرض آلود ایشان یافت .

به عقیده بنده بهتر است که ایشان قبل از نوشتن تاریخ و سرگذشت افراد ، حداقل به مطالعه موقعیت جغرافیایی و مکانی زندگی آن فرد بپردازد تا دچار چنین اشتباهات فاحش نگردد . کسی که هیچ گونه اطلاعی از منطقه تولد و زندگی ستارخان و یا هر دلاور مرد ایرانی ندارد چگونه به خود اجازه می دهد که در مورد سرگذشت آنان مطلبی بنویسد ؟

در اولین سطر نوشته ایشان می خوانیم : " ستارخان فرزند حاج حسن بزاز قره داغی که در 1284ق در قره‌ داغ مهاباد متولد شده بود ...... " . نکته جالب اینجاست که موقعیت جغرافیایی دو منطقه مهاباد و قره داغ بطور کلی جدای از هم است . منطقه قره داغ در شمالی ترین نقطه آذربایجان و حوالی رود ارس بوده و منطقه ایست ترک نشین و حال آنکه مهاباد تقریبا در جنوب منطقه آذربایجان و از شهرهای استان آذربایجان غربی و کرد نشین است که تقریبا این دو منطقه حدود 500 کیلو متر و اندی با هم تفاوت فاصله دارند .

در پاراگراف دوم اشاره شده که : " اما دیری نگذشت که ستاره اقبال او خاموش شد و مستقبلین دیروزیش پارک اتابک را محاصره کردند و با توپ و تفنگ به آنجا یورش بردند و یارانش را کشتند " . باید عرض نمایم که ایشان اشاره نکرده اند که ماجرای پارک اتابک چه قرار بوده است و چرا بین مشروطه خواهان و به قول شما مستقبلین دیروزیش درگیری اتفاق افتاده است . زمانی که ستارخان و یارانش در پارک اتابک سکونت داشتند ، مجلس شورای ملی با تصویب ماده ای مبنی بر خلع سلاح افراد شخصی درصدد خلع سلاح مجاهدان بر می آید و به دلیل نارضایتی آنان از مجریان قوانین مشروطه سرباز می زنند که در نتیجه منجر به محاصره باغ اتابک شده و درگیری آغاز می شود . ستارخان به ضرب گلوله ای مجروح شده و دستگیر می گردد . پس آنان قوای تحت فرمان حکومت مرکزی بودند که به دلیل محبوبیت ستارخان و ترسی که از شهامت و دلیری وی داشتند در صدد تضعیفش بر آمدند نه مستقبلین دیروزیش و حکم محاصره کنندگان پارک همانند شعبان بی مخ و امثال او بود که پس از چندین دهه همان بلا را بر سر دکتر مصدق آوردند .

در خط آخر پاراگراف سوم از قول مخبرالسلطه نوشته شده : " هر چه وجود او در بلوا مفید بود، فعلاً مضر است " و عرض می کنم که این نهایت نمک نشناسی ایشان را می رساند این رسم روزگار است و تا زمانی که احتیاج ایجاب می کرد ستارخان دوست آنان بود و چون آشوب خوابید دوست دیروز دشمن امروز شد . این دور از انصاف و جوانمردی است ......... .

در سطر اول پاراگراف چهارم نوشته شده : " ستارخان در طول زندگی چند بار به زندان افتاد، راهزنی کرد و به عتبات گریخت. در محضر آیت‌الله میرزای شیرازی توبه کرد " .

باید عرض کرد که قضیه زندانی شدن ستار از این قرار است که روزی بین یکی از خوانین که دوست پدر ستار بوده است با قاطر چیان ولیعهد زد و خوردی پیش آمده و در این میان یکی از قاطرچیان ولیعهد کشته می شود . ماموران ولیعهد ردپای قاتلان را در خانه ستار می یابند و با یورش به خانه اش در صدد دستگیری آنان بر می آیند که با مقاومت ستارخان مواجه می شوند ولی بلاخره ستار و همراهانش در حالی که هیچ فشنگی برایشان باقی نمانده بود دستگیر می شوند . مهمانان ستار پس از ماجرا به سزای عملشان می رسند و او نیز با وساطت دوستان پدرش از مرگ رهایی یافته و مدت دو سال در زندان باستیل سران قاجار در اردبیل زندانی می شود و این امر یکی از عوامل مخالفت ستار با دولت مرکزی می گردد .

در رابطه با راهزنی که فرموده اند نیز باید عرض نمایم که ایشان تهمت ناروا زده اند چرا که ستارخان راه زنی نکرده است بلکه ایشان با همکاری دوستانش به کاروان هدایای ارسالی تزار روس به ولیعهد تاخته و آنان را به غنیمت گرفته و در آن شرایط سخت و اسف بار تبریز ، بین فقرا و نیازمندان تقسیم کرده است و این عمل ایشان نه تنها راهزنی نبوده است بلکه خدمتی بوده است به مردم شهر که جای تقدیر دارد .

در رابطه با " به عتبات گریخت . در محضر آیت‌الله میرزای شیرازی توبه کرد " نیز باید گفت که ستارخان پس از آزادی از زندان به تبریز باز می گردد و سپس به عنوان مامور حفاظت راه خوی و مرند مشغول به کار می شود و به دلیل رشادتهای وی شهره خاص و عام می گردد و به کلی بازار راهزنان را کساد می کند . پس از مدتی عازم خراسان شده و جزو سواران حاکم خراسان در می آید ولی به دلیل روحیه اش تاب و تحمل رفتارهای حاکم را نمی آورد و راهی عتبات می شود و در آنجا دعوایی بر سر رفتار ناشایست خدام با زائران ایرانی راه افتاده و ستار نیز در این بین آنان را به تمام و کمال ادب می کند و این بار نیز با وساطت میرزای شیرازی رهایش می کنند .

در پاراگراف هفتم نوشته اید : " مخبرالسلطنه از موقعیت استفاده می‌کند و ستارخان و باقرخان را که مخل نظم و امنیت شهر بودند روانه تهران می‌کند " و حال آنکه ستار و همراهانش دعوت به تهران شدند نه اینکه فرستاده شوند !

در زمان ورود آنان به شهر همه جا آذین بندی گشت و استقبال بی نظیری از آنان انجام شده و با تشریفات فراوان در چادرهای آذربایجانی ها سکونت کردند پس از چندی در خیابان سعدی امروزی برایشان مکانی تدارک دیده شده و عازم آنجا شدند . پس از آن نیز به پارک اتابک نقل مکان کردند و در این مکان بود که ناجوانمردانه یاران ستارخان را کشتند و وی را نیز زخمی و دستگیر نمودند . عکس بالا جمعیتی را که به استقبال ستارخان و یارانش آمده اند را در دروازه قزوین نشان می دهد .

 

در پاراگراف نهم نوشته اند : " در حقیقت ستارخان به قید تقدیر در مسیر مشروطه‌خواهی قدم گذاشت و به حکم کردار لوطیان در جنگها فرصتی برای عرض اندام یافت. اما آنجا که فهم و درایت و سواد می‌توانست رهنما شود او یارای تاختن نداشت و تکبرش مانع شد که بتواند جایگاه دست یافته را نیز حفظ کند " و باید عرض کرد که نظر ایشان خلاف واقع است . هر کسی و یا شخصی اگر قدم در راهی می گذارد در پی رسیدن به مقصودی است و این چنین نیست که فردی تمام زندگی خود را در تقدیر بگذارد و و بقیه هم به تبع خودشان را به تقلید ، به تقدیر بسپارند و اگر ستارخان قدم در این راه گذاشت در پی خواسته پدرش که گفته بود " ستار باید خون اسماعیل را از قاجار بگیرد " بوده است نه به حکم تقدیر و لوطیان . از ادامه مطلب ایشان چنین استنباط می شود که ستارخان فهم و درایت نداشته است که البته انتظاری بیشتر از آن را هم نمی توان داشت چرا که بعد از صد و اندی سال از دوران ستارخان هستند کسانی که حتی فهم و درایتی در حد او ندارند که اقدام به تحریف تاریخ می کنند . به هر تقدیر ستارخان چهار سال پس از واقعه پارک اتابک درگذشت و دولت مراسم تشییع بزرگی برگزار نمود . جنازه ستارخان را بر روی توپ گذاشته شده و به طرف حضرت عبدالعظیم بردند و در روز 26 آبانماه 1293 در شاه عبدالعظیم به خاک سپردند .

 

عکس اول : پیکره ستارخان – خانه مشروطیت -  تبریز

عکس سیاه و سفید : موسسه مطالعات تاریخ معاصر و لینک آن

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤
Comments نظرات () لينک دائم

این عاقبت وطن پرستی ست !

روزشمار

" ملت ایران هرگز به شرایطی که با استقلال سیاسی و اقتصادی و شرافت ملی آن سازگار نباشد تن در نخواهد داد ........ "

 

17 آبانماه سال 1332 خورشیدی محاکمه دکتر مصدق که در بازداشت بود به اتهام ضدیت با سلطنت و قصد برکنارکردن شاه و نیز به عنوان مسبب وقایع 25 تا 28 مرداد در محکمه نظامی تهران آغاز شد .

دکتر محمد مصدق در حالی به پای میز محاکمه رفت که دو ماه و 21 روز از کودتای انگلیسی روز 28 مرداد می گذشت . همان طوری که قبلا اشاره شد در روز 25 مرداد سال 32 کودتایی بر علیه نخست وزیر وقت انجام گرفت که ناکام ماند . در این بین زنده یاد دکتر فاطمی گرفتار کودتا چیان و ارتشبد نصیری گرفتار طرفداران مصدق می شود و و زاهدی نیز که متواری بود با هماهنگی های مامور سیا در ایران تدارک کودتایی دیگر را می بیند . دکتر فاطمی موفق به فرار شده به خانه مصدق پناه می برد . در روز 28 مرداد کودتا شکل گرفته و پیروز می شود و مصدق نیز بازداشت شده و سرانجام در چنین روزی به پای میز محاکمه می رود .

مصدق در دادگاه فریاد زد : " مرا اعدام کنید ولی نگویید که به مملکت خیانت کرده ام " .

در تصویر مقابل دکتر محمد مصدق را در حالتی رقت آور می بینید که در اثر اتهامات بی اساس و غیر واقعی دادگاه نظامی تهران به سختی خسته شده و از حال رفته است . وی در روز محاکمه اش ، هنگام معرفی ، خود را نخست وزیر قانونی ایران اعلام و به صلاحیت دادگاه  اعتراض کرده و گفت : "  طبق قوانین ایران ، دیوان عالی کشور صلاحیت رسیدگی به قصور نخست وزیر و وزیران را دارد  " و در نتیجه جلسه محاکمه به مدت یک هفته تعطیل شد تا اعضای محکمه که چند افسر ارشد بودند به صلاحیت خود رسیدگی کنند.

مصدق در جلسه سی و چهارم دادگاه نظامی تهران گفته بود : " حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی ملیونها ایرانی و نسلهای متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آورده اند تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام. من به حس و عیان میبینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقتهایی که امروز گریبان همه را گرفته، به ثمر رسیده است و خواهد رسید.عمر من و شما و هر کس چند صباحی، دیر و یا زود به پایان میرسد. ولی آنچه میماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است .

آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیمترین امپراطوریهای جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوفترین سازمانهای استعماری و جاسوسی بین المللی درافکنده ام و به قیمت از بین رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردم. من طی این همه فشار و ناملایمات، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نیستم و به خوبی میدانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی شود که ممکن است در آتیه در سراسر خاورمیانه در صدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعمار برآیند " .

خبر محاکمه نخست وزیر در پایتخت آشوب به پا کرد و کسبه بازار به نشانه اعتراض به موضوع ، مغازه ها را تعطیل کردند و دولت نیز برای کنترل اوضاع در شهرهای اصفهان و شیراز و ....  حکومت نظامی اعلام نمود .

دکتر مصدق پس محاکمه و به احمدآباد تبعید شد و در اسفند 1345 در بیمارستان نجمیه تهران درگذشت.

نويسنده : امیررضااکبری : ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤
Comments نظرات () لينک دائم