تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

این گوشه کوچکی از جنایت صدام است

روزشمار

 

 

 

  توجه توجه ! علامتی که همکنون می شنوید   بشنوید

 

 

درساعت 12:45 ظهر روز شنبه 20 دیماه سال 1365 سرنوشت تعداد زیادی از دانش آموزان مدرسه شهید فیاض بخش شهرستان بروجرد ، به طرز غم انگیزی رقم خورد ......

در پی شکست های مکرر نیروهای بعثی عراق و مخصوصا شکست سخت آنان در عملیات کربلای 5 ، صدام حسین بر آن شد تا دستور حملات هوایی به مناطق شهری ، غیر نظامی و مخصوصا مدارس شهرهای مختلف ایران را صادر کند .

دانش آموزان ابتدایی نوبت عصر مدرسه در بیرون و حیاط مدرسه تجمع کرده بودند ناظم زنگ مدرسه را به صدا در می آورد. عده زیادی هنوز در خارج از مدرسه به سر می بردند. در همین لحظه به یکباره صدای رادیویی که پیروزیهای رزمندگان را از بلندگویگورستان بهشت شهدا پخش می کرد ، قطع شده و اعلام وضعیت قرمز می کند :

 

" توجه توجه ! علامتی که همکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد "

 

و بلافاصله صدای آژیرخطر در فضا می پیچد . صفوف منظم صفهای دانش آموزان در اثر رعب و وحشت به هم میریزد . ناظم مدرسه آنان را دعوت به خونسری و حفظ آرامش می کند ولی اما در آن لحظات هول انگیز چه کسی می توانست آرامش را به کودکان بازگرداند. آنکودکان معصوم تا پیش از این بارها و بارها بمباران محله و شهر و دیار خود را دیده واز نزدیک شاهد کشتار بیرحمانه مردم بی دفاع بودند ، بی خبر از اینکه این بار نوبت خودشان بود . هنوز صدای آژیر قطع نشده بود که دو عدد موشک هوا به زمین در مقابل مدرسه به زمین اصابت می کند . آسمان صاف مدرسه در دود و غبار غلیظ گم می شود و سکوتی مرگبار همه جا را فرا می گیرد اندکی بعد از انفجار اشیای مختلفی از کیف و کفش و لباس گرفته تا دست و پای قطع شده دانش آموزان ، از آسمان بر زمین می بارد . این صحنه، خیلی دردناک بود . بعضی در زیر آوار مانده بودند. بعضی هم مجروح بودند و ناله ای ضعیف از دهان کوچکبه خون نشسته شان بیرون می ریخت. انگار که آخرین نفس هایشان را می کشیدند . دانش آموزانی که تا دیروز در یک کلاس و یک مدرسهکنار هم درس می خواندند و با هم بازی می کردند، حالا با  بدنی غرق در خون و جسمی بیجان کنار هم افتاده و در خاموشی مطلق فرو رفته بودند .

 

محمد باقری راننده تاکسی می گوید: روز حادثه از خیابان رودکی به طرف بهشت شهدا درحرکت بودم. در خیابان یک پسر بچه دست بلند کرد. ایستادم و سوارش کردم. عجله داشت گفت: " … آقا تو را به خدا تندتر برو که مدرسه ام دیر شده "  یک نایلون دارو در دستش بود. پرسیدم حالت خوب نیست ، گفت: " … من حالم خوب است. این داروها را برای مادرم گرفته ام " .

چند دقیقه بعد او را مقابل در بهشت شهدا پیاده کردم. ساعت حدود 50/12 دقیقه ظهربود. دور زدم. هنوز زیاد دور نشده بودم که با صدای انفجار مهیبی ماشین تکان شدیدیخورد. بی اختیار پا روی ترمز گذاشتم و توقف کردم. از مقابل بهشت شهدا دود و غبارغلیظی به هوا برخاسته بود. از تاکسی پیاده شدم و به طرف محل حادثه دویدم. وقتی بهآنجا رسیدم دیدم که دانش آموزان دبستان شهید فیاض بخش غرق در خون هستند. سعی کردمبه رسیدگی مجروحین بپردازم ، همانطور که مجروحین و اجساد شهداء را از زیر آوار بیرونمی کشیدم پیکر نیمه جانی را دیدم که برایم خیلی آشنا بود. وقتی چشمم به نایلونداروهایش افتاد فهمیدم که او همان مسافر من است. نبضش هنوز می زد و به سختی نفس میکشید. او را برداشتم و با خود به بیمارستان بردم اما متاسفانه دیگر دیر شده بود وجان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

 شنیدن موسیقی متن

 

 

 

پی نوشت :

فایل صوتی : این فایل ، صدای اصلی حادثه نبوده و تدوینی از خودم است .

عکس : عکس دانش آموزان شهید مدرسه فیاض بخش در سالن ورزشی آیت الله طالقانی بروجرد

منبع : چند سال قبل در روزنامه همشهری خوانده بودم که با تلخیص و تخلص آوردم .

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

برای دل خودم

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور ، دور ماندن ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد

تا با دل من ، قصه ها ساز کند پنهانی !!!

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای .......

این شب چقدر تاریک است

اندکی صبر .......

سحر نزدیک هست ؟

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 

نوشته شده در نیمه شب یکی از شبهای سرد زمستانی

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

و این پایان او بود !

تاریخ

 

 

یارب ستدی مملکت از همچو منـــــی

دادی به مخنثی ، نه مردی نه  زنـــــی

از گــردش روزگـــار معلومــــــم شـــــــد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی

 

این دو بیت بالا گویا توسط لطفعلی خان زند سروده شده است و متنی که زیر می خوانید فرازهایی از آخرین روزهای زندگی لطفعلی خان زند آخرین پادشاه سلسله زندیه است . لطفعلی خان زند یکی از عادل ترین و خوشنام ترین پادشاهان سلسله زنده می باشد که با خیانت یکی از سردارانش که شبانه دستور بازگشایی دروازه ارگ بم ، به روی جنگجویان آقا محمد خان قاجار را داده بود ، اسیر خواجه قاجار و روانه شیرازش می کنند و ادامه ماجرا :

زمانی که خان زند را با دستان بسته و سوار بر قاطر لختی به شیراز آوردند ، تمام شهر به دستور آقا محمد خان قاجار آذین بندی شده بود و تمام مردم هم به کوچه ها و خیابانها ریخته بودند ولی کینه و غبار غم دستگیری آخرین بازمانده زند در چهره مردم مشهود بود  و هر کس چیزی می گفت که ناگاه از میان جمعیت صدایی خطاب به قلی بیگ گفت : " خاک بر سرت ! برادرش را کشته اند و او به عوض خون خواهی برادر ، یگانه مرد میدان دشمنان ملک و ملت را به اسارت در آورده است " .

لطفعلی خان سوار بر قاطرش از شدت شرم سرش را به زیر افکنده بود و اشک می ریخت . در این لحظه سرش را بلند کرد و به قلی بیگ نگریست . مرد نگون بخت مثل دیوانه ها شده بود و به عقب قافله رفت و از خان زند پرسید : " امیر مردم چه می گویند آیا برادرم به دست ....." و امیر زند که مقصودش را فهمیده بود گفت : " دیگر چه فایده ای دارد قلی بیگ ؟ هر کار که نباید بکنی کردی و میبینی که خود کرده را تدبیری نیست . " و زمانی که قافله به جلوی دارالحکومه رسید صدایی به گوش خان زند رسید و مجبور کرد که به گوینده بنگرد : " ای مردم من بد کردم من خیانت ورزیدم ، من اشتباه کردم و حالا این اشتباه را با خون خواهم شست " آری این قلی بیگ بود و طپانچه اش را در آورد و به سوی قلبش شلیک کرد و در دم جان سپرد . لطفعلی خان را نزد خواجه قاجار بردند و او نیز که خنده چندش آوری بر لبانش بود پرسید : " ها ! لطفعلی خان چرا سلام نکردی ؟ مگر نمی دانی باید در حضور بزرگان ادای احترام کرد ؟ "

لطفعلی خان در حالی که به چشمان او خیره شده بود گفت : " من در اینجا مردی ندیدم که به او سلام بکنم . " و به این ترتیب به او فهماند که جز یک خواجه بی مقدار چیزی نیست و خواجه هم چند قدمی به سوی خان زند برداشت و مثل حیوان درنده ای ، ناخنهایش را در چشمان امیر زند فرو برد و کورش کرد . همان شب هم دستور انتقال وی را به تهران صادر نمود و پس از یازده روز راهپیمایی در غروب یک روز پاییزی به تهران رسیده و در زیر زمین کاخ ابیض زندانی شد و پس از چندی به وسیله شمشیر یکی از نگهبانان که با زیرکی و قتل او بدست آورده بود خودکشی کرد . جسد او را به دستور میرزا محمد خان حاکم تهران در امامزاده زید به خاک سپردند و این پایان آخرین بزرگ مرد سلسله زند بود .

 

پی نوشت :

اصطبل خانه : جایی که لطفعلی خان اسیر شد

برگرفته از : کتاب دلاور زند نوشته نصرت نظمی

نويسنده : امیررضااکبری : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم