تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

همه چیز عوض شده بود !

روزنوشت

 

چندی پیش گذرم به دیاری افتاد که بهترین دوران کودکی ام را در آن سپری کرده بودم . خاطرات تلخ جنگ و بمباران و خاطرات شیرین درس و مدرسه . اتفاقاتی که اکنون در زیر خاکستر ایام مدفون شده و ابعادی به اندازه یک بار خاطره یافته اند . اما دیار امروز با 23 سال قبل خیلی تفاوت داشت خیلـــــــــــــــــی !!! 

  

دیگر هیچ اثری از باغات میوه اطراف شهر ، درختان سر به فلک کشیده تبریزی و رودخانه پر آبی که از وسط آن می گذشت ، نبود . دیگر چهره آشنایی نظرم را جلب نکرد و چهره من هم آشنای کس دیگری نبود چرا که بعد از این همه سال خیلی عوض شده بودیم .

 

منزلی که کودکی ام در آن سپری شده بود را در خیابان پاسداران ، بن بست شماره یک یافتم و آن هم عوض شده بود . از دوستان و همسایه های قدیمی ، هیچ کسی نمانده بود جز یاد و خاطره آنها . برکه های زیبای کنار رودخانه زرینه رود که روزگاری محل تفریح و بازی من و بچه های محل بود کاملا محو شده و جای خود را به خیابانی زشت داده بود . یاد مهد کودکی افتادم که در حیاط آن با بچه ها دست به دست هم داده بودیم و می خواندیم :

" عمو زنجیر باف ! بلی . زنجیره منو بافتی ؟ بلی . پشت خود انداختی ؟ بلی . بابا اومده . چی چی آورده ؟ نخود و کیشمیش . بخور و بیار ... " و مربی مان خانم حسنی می گفت : " با صدای چی ؟ " و صدای انواع و اقسام حیوانات را در می آوردیم و اینکه خانم حسنی هم سالهای سال است که دیگر در جمع ما نیست .

یاد خوراکی لوبیایی افتادم که هر روز برای نهار می دادند و درختان کهنسال چناری که در حیاط مهد محل قایم موشک بازی ما بود و البته که امروز دیگر نیستند . یاد روزی افتادم که تمام لباسهایمان را با آب خیس کرده بودیم و مجبور شدیم آنقدر کنار بخاری بایستیم تا خشک شوند . یاد آهنگ : " ..... ماهه ماهه ، ماهه چشما ابرو سیاهه . " افتادم که بچه های کلاس دیگر می خواندند و دخترکی با لباس صورتی رنگ عروس . تو گویی که زمین و زمان دست در دست هم داده بودند تا خاطراتم را بعد زمان مدفون کنند
 .... اما نه ! کلاس اول و خانم نجفی یادم آمد . دبستان آیت الله کاشانی . سال 65 . آخرین کلاس ته سالن اولین کلاس درس من بود و اگر امروز می توانم گوشه کوچکی از خاطرات آن روزگار را به رشته تحریر در آورم به یمن " بابا آب داد " ، " بابا نان داد " و " داس و تبر و گندم " اوست ....

دبستان " شهدای هفتم تیر " دومین کلاس درسم بود . در پی اش شدم و عاقبت یافتم . مدرسه همان مدرسه بود . هیچ فرقی نکرده بود جز اینکه تابلوی سردرش را عوض کرده بودند . سال 66 بیست سال پیش . گویی که همین دیروز بود اما ! خیابانی از جلوی آن رد شده بود . ارتفاع مدرسه که زمانی از سطح بیرونی اش نیم متری بالاتر بود ، امروز ولی ، یک متری پایین تر است و دیگر اثری از لطافت چمن و سبزی و درختان اطرافش ندیدم . همه جا دیوار بود و ساختمان بود و آسفالت . گویی که این تکنولوژی و ماشین ، قدم بر هر جایی می نهد ویرانی حاصل می کند .

 

درش را باز دیدم . ترمز ماشین را گرفتم و نظری به داخل انداختم ...... بچه ها صف بسته بودند . همان طوری که ما بیست سال پیش صف می بستیم . با همان قد و قواره . بغض گلویم را گرفت بیست سال پیش من هم مثل آنها توی همان صف بودم و بیست سال بعد هم ، شاید آنها مثل من در حسرت این روزشان !  یاد همان روزی افتادم که سر صف ، بچه ها برایمان آفرین کشیدند و مسواکی جایزه گرفتم . یاد دوستان همکلاسی ام افتادم . یاد مجید ، احمد سلیمانی ، مهری و پروانه اخوان و اینکه کلاسهایمان هم مختلط بود . منزل پروانه را می شناختم پس در پی یافتنش شدم و عاقبت کوچه ای با تابلوی " شهید ..... اخوان " دیدم . بلی همان بود . پیچیدم داخل کوچه و منزلشان را پیدا کردم . در ، پنجره و حتی رنگ آنها ! به همان شکلی که  بیست سال پیش بود . اما دیگر جرات این را نداشتم که سراغش را بگیرم و با توقفی کوتاه ، از کنار خانه شان و خاطرات دبستان و کودکی ام به آرامی گذشتم چرا که شاید او هم دیگر آنجا نبود !

 

پی نوشت :

عکس اول : پارک ملت میاندوآب 1363 ... از این قسمت پارک ، تنها این عکس باقی مانده است و دیگر هیچ !!!

عکس دوم : ساحل زیبای رود که دیگر امروز جای ریختن زباله است !!!

 

پخش موسیقی متن

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم