تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

عمارت چهلستون قزوین

روزنوشت

 

چند روز قبل ، فراغتی حاصل شد تا از بنای چهلستون قزوین بازدید کرده و عکس اندازی کنیم !

عمارت چهلستون قزوین در مهر ماه 1383 و همزمان با برگزاری کنگره میر عماد قزوینی به عنوان موزه خوشنویسی بازگشایی و مورد بهره برداری قرار گرفت . این بنا با مساحتی بالغ بر 500 متر مربع کوشک کلاه فرنگی شاه تهماسب صفوی بوده که در دو طبقه و با تالارها و اتاقهای کوچکی ساخته شده است .

عمارت چهلستون در یک روز زیبای پاییزی

مجموعه مرحوم حاج احمد صالحی ( خواهر زاده عماد الکتاب ) شامل دست نوشته های کتاب کمیته مجازات ، شناسنامه و رسم الخط عماد الکتاب و ... که در سال 1381 به رایگان هدیه موزه خوشنویسی قزوین شده نیز از آثار ارزشمند این موزه است . کهنترین اثر خوشنویسی موجود در این موزه متعلق به دوره سلجوقی است که سوره مبارکه حمد به خط کوفی بر روی پوست آهو نوشته شده است .

نقاشی های دیواری آن نمونه ای از هنر نگارگری مکتب قزوین است که شهرتی جهانی دارد . در این موزه علاوه بر آثار خوشنویسان قزوینی ، قطعات نفیسی از هنرمندان برجسته ایران همچون میر علی هروی ، سلطان علی مشهدی ، علیرضا عباسی ، ترابا ، محمد شفیع ، میرزا غلامرضا اصفهانی ، میرزا کاظم تهرانی ، میر حسین خوشنویس باشی ، محمد ابراهیم تهرانی ، میرزا اسد ا... شیرازی ، گلستانه ، درویش ، آقافتعلی حجاب ، احمد نیریزی ، محمد هاشم بغدادی و ... لوازم خوشنویسی ، مهر و اسناد تاریخی نگهداری و ارائه می شود که در نوع خود بی نظیر و منحصر به فرد است .

توضیحات : تاریخ بازدید روز جمعه 23 آذر 1386 بوده و عکس در روز دوشنبه 26 آذر 1386 توسط برادرم گرفته شده است .

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

فرهنگ استفاده از تکنولوژی در بین ایرانیان 1

روزنوشت

 

 

و ایرانیان علم را همچون متاعی می‌دانستند که می‌توان آنرا از بلاد دیگر ابتیاع نمود و در مقابل ، اوقات خود را به لطیفه گویی و شعر و خوشگذرانی گذراند... "  « تاریخ بیهقی »

 

خودرو :

ورود اولین خودرو به ایران گویا در زمان مظفر الدین شاه بوده است یعنی زمانی که تکنولوژی ایران در آن زمان در حد ساخت آفتابه و لگن مسی بود و ذهن و فرهنگ مردم در حدی نبود که بتواند این وسیله نقلیه نوظهور را در جامعه قبول کند و ترس و وحشت از چنین وسایل نقلیه ای در آن زمان امری عادی بوده است .

نمونه بارز آن ماشین دودی شاه عبدالعظیم بوده که سرانجام ناصرالدین شاه با ترس سوار آن شده و مردم نیز به تبعیت از آن همان کار را کردند ولی چون شعور و فرهنگ نداشتند ، با زیرگرفتن یک نفر با الاغش توسط ماشین دودی ، با چوب و چماق و بیل و کلنگ بر سر این وسیله ریخته و دمار از روزگارش در آوردند . حکایت اتومبیل هم چندان دست کمی از ماشین دودی نداشت . ولی با گذشت زمان و کم کم مردم پی با آسایش خودرو بردند و با فروش فایتون ( درشکه ) و اسب و الاغ هایشان خودرویی خریده و بر جان خیابانها افتادند و به قول دوستی :

 

" اما خورجینها را دور نیانداختند و گذاشتند پشت شیشه عقب ماشینشان و دو کیلو هم زلمب و زیمبو آویزان کردند به آینه وسط که ماشین جدیدشان چشم نخورد . شب جمعه هم که می‌شد ماشینی که ظرفیتش چهار سرنشین بود هشت تا آدم بزرگ سوار میشدند و راه میافتادند وسط جاده ها و سرعت که برشان می‌داشت ، کنترل ماشین از دستشان خارج می‌شد و بجای اینکه بزنند روی ترمز فکر میکردند هنوز سوار همان فایتون و اسب و الاغ خودشان هستند و در عوض فرمان ماشین را آنچنان به نیت افسار اسب و الاغ می کشیدند که از جا در می‌آمد! " .

 

این فرهنگ استفاده از خودرو در طی 100 سال از آن زمان چندان فرقی نکرده که هیچ ، بدتر هم شده است با این تفاوت که آن زمان الاغ می فروختند و امروز ، گاو و گوسفند و ژیان و پیکان مدل 47 و امثالهم و آدمی که همیشه عقده سرعت و شتاب و راحتی را داشت ، به یکباره با فروش همانها ، صاحب پژو 405 و سمند و پراید و ... با اقساط 50 ماهه شده و خیابان ها را جولانگاه لایی کشیدن با سرعتهای وحشتناک ، تک چرخ زدن ، جفت چرخ زدن ، جفتک زدن و صدها مورد دیگر کرده است .

این حکایت غم انگیز فرهنگ رانندگی در بین ایرانیان تنها به اینجا ختم نمی شود . عبور از چراغ قرمز ، انحرافهای وحشتناک به چپ و راست خیابانها و بزرگراه ها ، عدم رعایت حقوق سایر رانندگان ، ممانعت و جلوگیری از سبقت سایر خودروها ، سبقت های غیر مجاز خطر آفرین ، سرعتهای بالای 160 کیلومتر در جاده های غیر استاندارد ایران را هم می توان به این ناهنجاریها اضافه کرد و همین گواهینامه های 50 هزار تومانی ، یکی از عوامل به وجود آورنده چنین اعمالی هست .

 

نکته جالب و قابل تامل اینجاست که چرا ایرانیان مثلا برای رفتن به توالت 10 بار به هم تعارف می کنند ولی زمانی که در پشت فرمان ماشینشان می نشیند ، یکه تاز خیابانها هستند و جاده تنها از آن آنان می شود .چرا ؟!!!

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

یک روز به یاد ماندنی

روزشمار  

 

 

  

 

 

 

 

 

 تاریخ 12/ 9/ 78 در اتاق 312 B    بشنوید

 

 

تاریخ 12 / 9 / 78 ، در اتاق 312 B جمع شدیم ،روز پنجشنبه هست می خوایم یه کمی خوش باشیم . یه نوار یادگاری رو می خوایم پر می کنیم با صدای خودم علی عبدالهی ، جمال طاهری ، امیررضا ا. ، خالد علیپناه ، قهرمان فتحی و مجید کاظم زاده .

 

زمانی که نوار را پر می کردیم ، به واقع می دانستم که روزگاری تمامی خاطرات خوب و بد دوران دانشجویی در آن اتاق محقر و ساده اش ، به خاطرات من خواهند پیوست شاید شنیدن چنین نواری برای سایر دوستان چندان جالب نباشد ولی برای تمامی آن دوستانی که در جمع حاضر بودیم ، خاطره ای شیرین و بس به یاد ماندنی هست . یادم نمی رود خالد سه تاری گرفته بود و چند ماهی بود که تمرین آواز و سه تار می کرد و در اول نوار هم با سه تارش قطعه آغازین تصنیف سپیده شجریان را زد و بعد هم درخواست کردیم قطعه ای بخواند و چنین شروع کرد :

 

" اگه اجازه بدید چون روز پنجشبه هست و دلهای همه گرفته یه آواز غمگین بخونم " که خواند : 

دل من کوره سوزان عشق است

دلم ؟ پاکش جان عشق است

دلم این عاشق سرگشته مست

نمک پرورده دامان عشق است

 

و بعد هم در زده شد و دیدیم که خداویردی افروزی ملقب به حاجی آمد تو نشست و بعد هم ابوالفضل زمانی و اتفاقات و ماجراهایی که فی البداهه پیش آمد و جذابیت نوار را دو چندان کرد . این را هم به یاد دارم دلمان هوای کیک پختن کرده بود و پلو پزی داشتیم و چراغ نفتی گردسوزی ، که من و مجید از قابلمه پلو پز و یک لیوان فلزی کیک پزی درست کردیم و مشغول پختن آن شدیم و ساعت ده ونیم بود که مجید گفت : " ساعت ده و نیم شب و داریم کیک می پزیم " و از قضا عجب کیکی شد . هنوز هم که هنوز است طعم و بوی وانیل کیک در مشام هست و مستم می کند .

از آن روزگار خوش و به یاد ماندنی ام تنها دفتر خاطرات و عکسها و نواری که آن زمان پر کردیم برایم باقی مانده و گاه و گداری مونس تنهایی و خلوت من است .

امروز به مناسبت سالگرد آن روز با دوستانی که تلفنشان را داشتم ، تماسی گرفته و از حال و احوال هم جویا شدیم . خالد ساکن هشتگرد شده و از تماس من بسیار خرسند شد و تجدید خاطره کردیم . مجید موبایلش را واگذار کرده بود و تماسی حاصل نشد ، جمال ساکن تهران است و هیچ اثر و شماره تلفنی از وی ندارم ، قهرمان ساکن تبریز بوده و کلی با هم صحبت کردیم ، با افروزی دو سال پیش تماس گرفتم و الان شمارش رو ندارم  از  ابوالفضل زمانی هم از زمانی که درسمان تمام شد هیچ اطلاعی ندارم ......

نويسنده : امیررضااکبری : ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

؟؟؟

روزنوشت

دوستان ! همان طوری که می دانید در طی چنین پست که سابقا نوشته ام تقریبا خبری از مطالب تاریخی نیست و اکثرا پیرامون روزنوشت مربوط به مطالب عمومی و روزنگار مربوط یادمان روزها و اتفاقات خاصی از تاریخ است و چرا ننوشته ام و نمی خواهم بنویسم اینکه فکر می کنم تاریخ پر افتخاری نداریم که به آن ببالم !

می دانم که جمع بسیاری با من مخالف خواهند بود ولی اگر به واقع و به دور از هر گونه تعصب خاص میهن پرستی و حقیقت جویی بنگریم تعداد معدودی از افتخارات جهان از آن ماست و بقیه هرچه هست ننگ است و بس . جنگ قدرت خوانین ، تجزیه ایران ، بی لیاقتی و بی کفایتی پادشاهان ، مردمان ساده لوح گذشته ووو ..... صدها و شاید هزارها مورد دیگر را می توان به این جمع اضافه نمود که در این مجال نمی گنجد . ما ایرانیان بلا نسبت دوستان ، آدمهایی بسیار دورو با افکار پلید هستیم . ادعای فرهنگ و تمدن می کنیم ولی در صورتی که حتی کوچکترین بویی از تمدن نبرده ایم . تمدن در چند تا سکه و کوزه شکسته نیست ، تمدن در چند تا بنای مخروبه نیست که آن را دستاویز فرهنگ خود کنیم و بر آن فخر بفروشیم که چنان بودیم و چنین هستیم . ارزش و اعتبار میراث فرهنگی جای خود دارد ولی دلیلی بر تمدن کنونی ما نمی شود . باید بگوییم که الان چه کسی هستیم .

سوال من این است من به عنوان یک ایرانی به چیز کشورم باید افتخار بکنم ؟

به چه چیز کشورم ببالم ؟ به شغل در شان خودم ؟ به چیزهایی که تا حالا صاحبش شده ام ؟ به ارزشی که برایم در جامعه قائلند ؟ به بی بند و باری های جامعه کشورم ؟ اعتیاد جوانان ؟ افسردگی ملت ؟ به امکانات تحصیلی که برایمان تدارک دیده اند ؟ به ارزشی که برای تحصیل قائلند ؟ به آرامش روحی که دارم ؟ به کودکی ام که با جنگ و بمباران عجین بود ؟ به جوانی ام که دوران سرکوب احساسات و عواطف جوانی بود ؟ به خودخواهی های ملت جامعه ؟ به رفاهی که برایمان مهیا شده ؟ به این که خیلی راحت آبرو و حیثیت آدم را فنا می کنند ؟ به این که جوامع بین الملی به چشم یک تروریست به آدم نگاه می کنند ؟ واقعا به چه چیز دلمان خوش باشد ؟

به نظر شما وطن کجاست ؟

به نظر من وطن جایی است که فرد بتواند در آنجا آزاد و آسوده زندگی بکند . رفاه داشته باشد . درآمد کافی داشته باشد . بتواند آینده بچه هایش را تامین کند . با یک ماده و تبصره تعدادی بی سواد و مفت خوره علاف ، زندگی اش از این رو به آن رو نشود .

زمانی که من نمی توانم وضع کشور را در یک ساعت بعد پیش بینی بکنم چطور می توانم برای 30 یا 40 سال آینده آن هم اگر سکته نکنم و زیر ماشین نمانم ، طرح و برنامه بریزم ؟

زمانی وقتی اسم کشورم را می شنیدم و یا سرودهای میهنی را گوش می دادم تنم پر از حس میهن پرستی می شد ولی الان نفرت دارم از اینکه توی این کشور به دنیا آمدم . نفرت دارم از اینکه اسمم ایرانی باشد مایه شرم من است که تاریخ کشورم را بخوانم که چگونه آدمهایی با کفایت و لیاقت امیر کبیر به قتل رسیدند . زمان هیچ عوض نشده و الان هم تکرار می شود . ای کاش آدم می توانست بهتر و روراست تر بنویسد ولی خوب نمی شود .....

نويسنده : امیررضااکبری : ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

یادی از رهی معیری

روز نوشت

اولین آشنایی من با رهی معیری در زمان دانشجویی و از طریق چند تایی دوست هنرمند نوازنده و آوازخوان بود . علاقه من به هنر و موسیقی ایران در آن زمان موجب شد که هر چه بهتر و بیشتر با هنرمندان این مرز و بوم آشنا شده و اطلاعاتی را در رابطه با آثار و زندگی نامه آنان کسب کنم .

تهیه مطالب و آثار هنرمندان آهنگساز و نوازنده و یا شاعر و ترانه سرایان در آن زمان ( هشت سال پیش ) به این راحتی و آسانی نبود که با یک search ساده در اینترنت دهها و شاید صدها مطالب در رابطه با تمامی آثار و ناگفته های زندگی آنان پیدا کرد . نه اینترنت و نه آثار موسیقایی صوتی ، در این حد وجود داشت و اگر هم اثری موجود بود بر روی نوار کاست و با کیفیت گاها بسیار نامطلوب و محدود ، عرضه می شد . منابع نوشتاری هم فقط مربوط به مقالات هفته نامه هایی همچون مهر و چند تایی دیگر که اسمشان الان یادم نیست ، بود . با همه این احوال رهی معیری جایگاه خاصی در نزد من دارد . چرا که شبها و روزهای بسیار خوبی را با شعرها و ترانه هایش سپری کرده ام و خاطراتی با آنها دارم .

اولین آهنگی که با شعر رهی شنیدم ، ترانه کیم من استاد بنان بود و بعدها گلپایگانی اجرای بسیار زیبایی از همین شعر را در یکی از برنامه های گلهای رنگارنگ و قالب آواز ، از خود به یادگار گذاشت . آهنگ دلنشین و سوز صدای گلپا ، حزن و اندوه خاصی را برای شنونده ایجاد کرده و یاد آور خاطرات خوش دوران دانشجویی و زمان خوابگاه برای من است که چنین آغازی دارد :

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را ، پیامی از دل آرامی

نه شام بی فروغم را نشانی از سحر گاهی

کیم من ! آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان !

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی !

 

ترانه دیگری هم که سالها به دنبالش گشتم تا بلاخره دوست خوبم وحید حنیفی بچه شهرستان قروه برایم آورد و آن چیزی جز خزان عشق زنده یاد جواد بدیع زاده نبود که با شعر :

 

 

شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفادداری با تو چه دارد  سود

 

شروع می شد و بعد ها فهمیدم که شعر ترانه خزان عشق را هم رهی در 18 سالگی سروده و جزو اولین کارهای ترانه سرایی وی بوده است . شعر آهنگ کاروان استاد بنان را هم که در برنامه گلهای رنگارنگ 217 ب با حضور مرتضی محجوبی ، جواد معروفی اجرا شده نیز از رهی معیری است و این را هم به خاطر دارم که رهی معیری در سال 1288 خورشیدی به دنیا آمد ، ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر را عهده دار بود . همکاری های نزدیک با ارکستر گلها و شخص داوود پیر نیا ( بانی برنامه گلها ) داشت و بر اثر بیماری مهلک سرطان در 4 آبان 1347 بدرود حیات گفته و در آرامگاه ظهیر الدوله تجریش به خاک سپرده شد . روحش شاد ......

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم