تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

اولین بمباران هوایی

روزنوشت

 

زمان : پاییز سال 1365

مکان : دبستان ابتدایی آیت الله کاشانی شهرستان میاندوآب

 

خاطره ای را می خواهم تعریف بکنم مربوط می شود به اولین روز بمباران هوایی شهرمان که منجر به کشته شدن پدر عده ای از هم مدرسه ای هایم شد . خوب به خاطر دارم زنگ دوم شروع شده و خانم نجفی معلم سال اول ابتدایی بنده مشغول ور رفتن با " آب " و " بابا "  بود که صدای گوش خراشی از دور و با سرعت بسیار نزدیک شد تا خانم نجفی رفت پشت پنجره ، یکباره دو تا هواپیما از بالای مدرسه رد شدند و لحظاتی بعد صدای انفجارهای پی در پی فضای مدرسه را پر کرد .

 

زنگ را زدند و با همهمه و سر و صدای زیاد ریختم به حیاط مدرسه هر کسی به طرفی می­دوید بعضی ها گریه می کردند و بعضی دیگر هم در حال فرار کردن از مدرسه بودند که مدیر مدرسه آقای رحمانی با زدن بچه ها با کمربند خودش مانع از فرار آنها شد و بالاخره اوضاع مدرسه تحت کنترل در آمد . معلمها که از حیاط مدرسه شاهد دود و گرد خاک حاصل از انفجارها بودن به این نتیجه رسیدند که کارخانه قند میاندوآب مورد اصابت بمب های هواپیماهای عراقی قرار گرفته است . دقیقا نمی دانم چه مدتی طول کشید تا پدرم همراه خواهرم که او را هم سر راهش از مدرسه پیش دبستانی شهید مروی برداشه بود دنبالم آمده و با اجازه آقای رحمانی به منزل برد .

 

پس از این ماجرا مدتی مدارس تعطیل شد و بعد از بازگشایی مجدد که رفتم مدرسه فهمیدم که متاسفانه پدر دو سه تا از بچه ها که کارمند کارخانه قند بوده اند در همان بمباران شهید شده اند .

 

اما روایت مادرم هم از این قضیه جالب است :

در همان زمان که ما در کلاس بودیم ، از اتفاق مادرم در حیاط منزل بود و از روی کنجکاوی مشغول تماشای هواپیماها بوده است . او این گونه بیان می کند که " با شنیدن صدای هواپیما نظری به آسمان انداختم و هواپیما ها را دیدم که در حال اوج گیری هستند سپس دوری زده و به سوی زمین شیرجه زدند و در همان حال چند شیئی از آنها جدا شده به سوی زمین روانه شد و لحظاتی بعد صدای انفجار بر خواست و من هم بلافاصله فهمیدم که هواپیماهخای عراقی هستند و به زیر زمین پناه بردم " . عصر همان روز یا روز بعد شیفت کاری مادرم بود که به بیمارستان می رود و مشاهده می کند که تعداد زیادی از کارمندان هم زخمی و بستری شده اند .

 

نکته ای در همین لحظه یادم افتاد که بد نیست اشاره ای بکنم بیمارستان شهید عباسی میاندوآب و بخشی که مادرم در آنجا کار می کرد دقیقا با کارخانه قند دیوار به دیوار بود که بخش زیادی از آن را نرده های کوتاهی پوشانده بود که الان نمی دانم برچیده اند یا نه ولی نکته جالب توجه اینجاست که هواپیماهای عراقی هیچ وقت حتی یک گلوله هم به سمت بیمارستان شلیک نکردند تا چه برسد به بمباران آن ، گرچه زدن بیمارستان مثل آب خوردن برای آنها بود ولی انصافا نامردی نکردند ...

 

به هر حال اندکی بعد و به جهت مسائل امنیتی برای بیماران ، بخشهایی از بیمارستان را تفکیک کرده و هر بخش را به روستایی منتقل کردند و بخش مادرم هم در روستای " ملا شهاب الدین " دایر شد . با عنایت مدیران وقت شبکه بهداشت و درمان میاندوآب دو اتاق از ساختمان خانه بهداشت روستا به ما و یک خانواده دیگری از بهورزان شبکه بهداشت تعلق گرفت و تقریبا تا اواخر جنگ در آنجا ساکن شدیم و چه خاطرات خوب و خوشی از آن ایام برایم باقی مانده است که در فرصتی بعد شاید بیان کردم ....

 

پی نوشت : عکس تزئینی می باشد

نويسنده : امیررضااکبری : ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لينک دائم