روزنوشت

 

مکان : شهرستان میاندوآب خیابان پاسداران

زمان : بهار سال 1366

 

ماجرایی که امروز می خواهم تعریف بکنم مربوط می شود به یکی از عجیب ترین اتفاقات عمر من و خواهرم که هنوز هم با گذشت قریب 23 سال از آن روز ، جوابی برایش نیافته ایم ...

 

زمانی که ساکن میاندوآب بودیم ، منزل ما در انتهای خیابان پاسداران قرار داشت و تقریبا بعد از کوچه ما و یک کوچه دیگر باغات میوه شروع می شد . در انتهای باغات دو تا مرداب زیبا وجود داشت که از آب رودخانه زرینه رود حاصل شده بود که با‌ آمدن بهار و روئیدن گل و گیاه و آواز پرندگان منظره غیر قابل وصفی وجود می آمد و با راه باریکی که از وسط دو مرداب می گذشت می شد به رودخانه رسید منظره شنهای ریز و درشت لب رود همراه با آب زلال و خنک آدمی را به وجد می آورد و گهگاهی پدرم ما را برای گردش و جمع کردن صدف که ما به آنها " گوش ماهی  " می گفتیم به آنجا می برد .

 

در کنار این دو مرداب یک عدد ضد هوایی 4 لول به همراه تعدادی خدمه و چادر برپا بود که به محض حمله هواپیماهای عراقی با صدای وحشتناکی شروع به تیر اندازی می کرد و از آنجایی که فاصله آن با خانه ما کمتر از 100 متر بود ، گویی که از داخل خانه دارند شلیک می کنند و ما هم که کوچک بودیم و شدیدا می ترسیدیم . آن زمان رادیو همیشه روشن بود یا با برق و یا باطری ! تا به محض اعلام وضعیت قرمز خبردار شده و به زیر زمین یا پناهگاه برویم . منزل ما هم مثل اکثر مردم دارای زیر زمینی تقریبا محکم بود که در چنین مواقعی خودمان را به آنجا می رسانیم .

 

در یکی از همین روزها که پدر و مادرم در اداره بودند و ما هم طبق معمول تنها در حیاط منزل و زیر درخت سیب زینتی که سیب هایی ترش و کوچک به اندازه یک گوجه سبز داشتند مشغول بازی بودیم که گویا اعلام وضعیت قرمز می شود و ما هم صدای آژیر را که از رادیو  در زیر زمین پخش می شود نمی شنویم و فقط  یک لحظه دیدیم صدای انفجار مانند هواپیما آمد و ضد هوایی هم مشغول شلیک شد با آن وضعیت پیش آمده که کم مانده بود از ترس بمیریم ، خودمان را به زیر زمین پرت کرده و روبروی هم هر یک به دیواری تکیه داده و نشستیم و هر دو دستمانمان را مشت کرده و گذاشتیم روی گونه هایمان . سمت راست من دیوار قرار داشت و سمت چپ من درب ورودی زیر زمین بود که علاوه بر درب ، پتویی هم آویزان کرده بودیم که شبها نور چراغ بیرون نرود از این رو روزها زیر زمین تاریک و کم نور می شد ...

 

چند لحظه ای گذشت و یک آن دیدم نوری سفید و تقریبا خیره کننده بدون خاصیت خیره کنندگی و بدون اینکه حتی سایه و روشنایی ایجاد کند از داخل دیوار سمت راست من بیرون آمده و با سرعت نه چندان زیادی بر سر خواهرم افتاد و محو شد !!! در همین حین نمی دانم چه چیزی اتفاق افتاد که تمام ترس و لرز من از بین رفت گرچه صدای هواپیماها و شلیک ضدهایی همچنان ادامه داشت . اندکی بعد صدای چندین بمب و راکت هم آمد و معلوم بود که محل برخورد فاصله چندانی با خانه ما ندارد .

 

این اتفاقات حدود 10 دقیقه طول کشید و هواپیماها گورشان را گم کردند و وضعیت سفید شد . جالب این بود که تمام این چیزهایی که من در مورد خواهرم دیده بودم ، او هم در مورد من دیده و حس کرده بود ... به هر حال چه بودند و ماهیت آنها چه بود نمی دانیم ولی آنچه برای هر دوی ما مسلم است ، کاری و ماموریتی غیر از حفاظت از جان دو کودک بی گناه و بی پناه و معصوم نداشتند ...

 

پی نوشت :

به مناسبت هفته دفاع مقدس خاطره ای از جنگ بیان شد .