تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

فانوس

روزنوشت

این عکس رو روز جمعه 24 مرداد ماه 1393 و به یاد روزهایی که از دست بمباران هواپیماهای عراقی در روستا و خانه باغ پدربزرگ خدا بیامرزم ،با کمترین امکانات زندگی میکردیم ، گرفتم ...


پی نوشت :
تاریخ : 1393/05/24
مکان : خانه باغ خودمان  
ایزو : 100 ، نوردهی :  10 ثانیه ، دیاف : 22

 


نويسنده : امیررضااکبری : ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

آهنگ زیر خاکی شماره 6 - دهه 60

 روزنوشت

تا چندی پیش سایتی به نام " صدای کودکی من " در فضای مجازی وجود داشت که پر بود از صداهایی که به نوعی کودکی هایمان با آنها شکل گرفته بود ...

دیالوگهای ماندگار و آهنگ تیتراژ سریالها و کارتونهای قدیمی، اخبار پیروزی رزمندگان در جبهه های جنگ، صدای شخصیتهای کارتونی، بزرگان و سیاستمداران، موسیقی ها و آهنگهای قدیمی، همه و همه جزئی از این نوستالوژی ها بودند .


در این بین اما گاهی آهنگی آپلود می شد که گذشت زمان آنها را در گوشه ای کنج از ذهنمان به فراموشی سپرده بود. مثلا آهنگی که نماهنگش در سالهای پایانی دهه 60 توسط 3-4 تا پسر بچه به زیبایی و ظرافت تمام اجرا شده و به کرات از برنامه کودک پخش گردید. نماهنگی که روایت از فرزند شهیدی داشت که سراغ پدرش را از گنجشک و ماه و ستاره میگرفتگرچه به دلیل شرایط سنی ام در آن سالها هیچ گونه احساسی نسبت به شعر و آهنگ این ترانه نداشتم ولی امروز تمامی احساسات غریبی را که از این آهنگ می گیرم شاید در باز نشر کامنتهایی که در زیر آن پست نگاشته شده بود ، خلاصه شود ...


گنجیشک ناز و زیبا ، که میپری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک ، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی ، بابام رو تو ندیدی ؟
دیدمش از اینجا رفت ، اون بالا بالا ها رفت
پیش ستاره ها رفت ، یواش و بی صدا رفت
...
ستاره آی ستاره ، پولک ابر پاره
خاموشی و می تابی ، بیداری و چه خوابی
به من بگو وقتی نور پاشیدی ، بابام رو تو ندیدی ؟
دیدمش از اینجا رفت ، اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه ، رفته به خونه ماه
....
ماه سفید تنها ، که هستی پشت ابرا
نقره نشون کهکشون ، چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی ،بابام رو تو ندیدی ؟
همینجا پیش من بود ، نموند و رفت زود زود
اون بالا بالا ها رفت ، بابات پیش خدا رفت
...
خدا چه مهربونه ، پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من ، که شاد نباشه دشمن

  

Download

 
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× 

 

سینا
وقتی که بچه بودم پدرای زیادی را دیدم که موقع رفتن به جبهه از بچه ها و خانواده هاشون خداحافظی می کردن وقتی بزرگتر شدم این تصاویرو توی تلویزیون دیدم ولی هیچوقت عظمت کار اونارا نفهمیدم تا اینکه خودم ازدواج کردمو خدا بهم یه پسر داد حالا اگه یه روز بخوام از اونا جدا بشم اگه فقط یه روز بخوام به یه ماموریت کاری برم اونوقته که با خودم فکر می کنم خدای من اونا کی بودن و چه روحی داشتن.

 

بی نام
من خیلی با این آهنگ ارتباط بر قرار میکنم . بعضی از ما پدرانشون را در اون سال ها از دست دادن و بعضی هم مثل من کودکیمون با انتظار کشیدن برای دیدن پدر گذشت.

 
bahar
این آهنگ تمام کودکی من بود.
وقتی‌ ۹ سالم بود این نمایشو توی مدرسه اجرا کردیم.من ماه بودم...
نمیدونم اون روز چند نفر دیگه مثل من اشکهاشونو قایم کردن که دشمن شاد نشه، ولی‌ امروز به جای همهٔ اون سال‌ها گریه کردم.

 
علی مرادی
چه دنیای اسرار آمیزی است دنیای اشک.


 
saeed ad
یادمه یه روز معلممون شغل پدرهامونو داشت میپرسید نوبت به یه دانش اموز که رسید اون گریه کرد ...

 

مرتضی 1364
من یه فرزند شهیدم
همیشه پیش خودم میگفتم چرا بچه های همسن من پدر دارن من ندارم ولی هیچ وقت حسرت نداشتنش رو نکشیدم ولی باور نمیکنید هنوز که هنوزه نمیدونم پدر یعنی چی نمیتونم تصورش کنم،نمیدونم باید چجوری با فرزندم باشم،باور کنید این آهنگ وقتی گوش میدادم میفهمیدم پدرم شهید شده ولی اشک نمیریختم اما حالا که دوباره گوش دادم اشکهام اصلا بند نمیاد اصلا دوست ندارم این آهنگ تموم بشه ...


 
shana
از اول تا آخرش گریه کردم.خیلی دوست داشتم دوباره آهنگش گوش بدم.ممنون


 
moshtaba1366
کدوم دهه شصتی میتونه این آهنگ رو گوش بده و گریه نکنه ؟؟؟؟
وقتی این آهنگ رو گوش میدادم میرفتم تو زیر زمین خونه مادربزرگم و توی تاریکی زار و زار گریه میکردم تا کسی اشکامو نبینه.بعد از مدتها که دوباره این آهنگ رو گوش دادم بی اختیار توی تاریکی سرمو روی پام گذاشتم و با همون صداقت کودکیم گریه کردم.گریه کردم.گریه کردم.


 
فطرت
اون زمان که این آهنگ از تلویزیون پخش میشد من کلاس چهارم دبستان بودم و پدرم به دلیل سکته قلبی تو بیمارستان بود. هرچندتا 14 سال بعد پدرم در قید حیات بود ولی این آهنگ منو به حال و هوای اون موقع برد که ناخوداگاه اشکم سرازیر شد.روح همه ی پدرها شاد.


 
سینا
عالی بود مرسی مرسی مرسی.عجب حس غریبی!!! چقدر خاطره انگیز! چقدر باهاش گریه کردم. می ترسم زیاد گوش کنم و اون حس غریب ازم گرفته بشه.


 
افتخار
الان برا بار بیستم گوشش دادم تصویراشم داره جلو چشمم رژه میره


 
nadoorka
واقعا این آهنگها اینقدر قشنگن !؟ یا خاطره هاشون قشنگشون کرده ؟ به هر حال اشک من رو که در آورد.


 
جعفر کارون
گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن... ولى من کلى گریه کردم به یاد باباهایى که تو آسمونن. این آهنگ بدون شک یکى از معدود آهنگهاییست که نسل سومیها، با هر مرام و مسلکى که اینروزها دارن دورش جمع میشن و به یاد همدلى هاى گذشته و از دسترفته از ته دل گریه میکنن. از دوست عزیز که این اهنگ رو در اختیار بقیه قرار داد شدیدا تشکر میکنه، انشالله اجر شما با باباهایى که تو آسمونن...

 
robin
عالی... وقتی بچه بودیم غم بود ولی کم بود...

 

 

فاتحه برای تمامی پدرانی که به خاطر ما آسمانی شدند

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

اعدام میرزا رضا کرمانی

تقویم تاریخ

 

صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی

 

نظم الدوله : خب! شاه به تو چه کرده بود ؟ 

میرزا : من چه کرده بودم که به خاطر اینکه آقا بالاخان وکیل الدوله و سردار افخم و صاحب همه چیز بشود، من بیچاره 5 سال زیر زنجیر باشم و حال آنکه او هیچ برتری بر من ندارد ؟ 

نظم الدوله : می خواستی خود آن مادر قهبه را بکشی.

میرزا : نایب السلطنه کس دیگری را وکیل الدوله درست می کرد.

نظم الدوله : می خواستی نایب السلطنه را بکشی. شاه به تو چه کرده بود ؟

میرزا : دیگر قضا بود .


  میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه قاجار

 

 دار زدن میرزا

چهارشنبه 22 مرداد 1275

پس از استنطاق و تحقیقات آخرین ، صدر اعظم امر کرد دوباره ببرندش به حبس. چهار ساعت از غروب آفتاب گذشته کالسکه حاضر کردند به اسم اینکه شاه میرزا رضا را به صاحبقرانیه احضار کرده که خودش هم تحقیق کند. میرزا عابدین خان سرهنگ، میرزا را در کالسکه نشانیده، خودش هم با یک نفر قراول در کالسکه نشسته به سرعت روانه شدند. میرزا عابدین میگفت :

وقتی که کالسکه از معبر اصلی خیابان به طرف میدان مشق منحرف شد، میرزا ملطفت شد که اعلیحضرت مظفرالدین شاه او را به صاحبقرانیه برای تحقیق احضار نکرده، بلکه مرحوم ناصرالدین شاه او را به دنیای دیگر احضار کرده . میرزا رضا خواست فریاد کند اما دهانش را گرفتند و وارد میدان مشق شدند.

 

صحنه دار زدن میرزا رضا در میدان مشق

 

او را با تشریفات فوق العاده و مخصوص بیرون آوردند بدون آنکه خودش از آمدن کراهتی داشته باشد تا پای دار آوردندش. هیچ حرفی نزده بود مگر آنکه زنجیر از گردنش برداشتند و پیراهن از تنش بیرون آوردند. به آواز بلند " انالله و انا علیه راجعون " گفت. بعد زه را به گردنش انداختند و کشیدند. به قدر یک قامت که بلند شد قدری نگهش داشتند. سه حرکت کرده بود اول فشاری به دستهایش داده بود که شاید باز شود و زه گردنش را بگیرد بعد پاهایش را تا برابر شکمش بالا کشیده بود. بعد تشنجی در سینه و شکمش دیده شده بود و دیگر هیچ. جز آنکه گاهی موج هوا و نسیم او را می جنباند. جسدش سه روز همچنان بالای دار بود ...

 

 

پی نوشت : 

منبع :  شاه ذوالقرنین و خاطرات ملیجک
نظم الدوله :  یکی از دولتیان بانفوذ عهد ناصری
 

 

  

نويسنده : امیررضااکبری : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

فاجعه شخصیتی

روزنوشت

چندی پیش برای افطاری به منزل یکی از اقوام دعوت شدیم و من ماشین را در کوچه و جایی که هیچ گونه آزار و اذیتی برای همسایه ها نداشته باشد و همچنین جلو در و یا احیانا گاراژ را مسدود نکند با وسواس فراوان در کنار پیاده رو پارک کردم. فردای آن روز در کمال ناباوری مشاهده کردم که صاحب دیوار یا احیانا پیاده رو با نهایت کینه و به قصد انتقام جویی از پارک خودرو در کنار دیوار، تمامی عقده هایش را با کندن رنگ گلگیر ماشین خالی کرده است. نکته اینجاست خانم محترمه ی خانه که هنگام پارک خودرو شاهد قضیه و حی و حاضر بود می توانست با دهان گشاد و زبان بزرگی که پروردگار متعال در دهانش کاشته بود ، درخواست جابه جایی خودرو را بکند تا مشکلش حل شود، گرچه قانونا حق هیچگونه اعتراضی نداشت چرا که اولا خیابان و کنار پیاده رو احیانا از املاک شخصی افراد نیست و ثانیا هیچگونه سد معبری و یا مزاحمتی ایجاد نشده بود و ثالثا در آن ساعت و زمان، کسی غیر از مهمان افطار خودرو اش را در آنجا پارک نمی کند و حداکثر 2 ساعتی بیشتر هم آنجا نیست.

بی اختیار این سوال برایم پیش آمد که چگونه فردی می تواند با دهان روزه برای ارضای نفس پلید خود حق الناس را پایمال کند و روزی هفت مرتبه هم سرش را برای رضای خدا و رستگاری اش بر زمین بکوبد حال آنکه بنده ای را آزرده است ؟

در این افکار بودم که یادم آمد چگونه در شهر ارزروم ترکیه برای باز کردن جای پارک برای ما، خودروهای کسبه محل را جا به جا کردند تا آسایش میهمانان خارجی فراهم کنند و اینکه سالها پیش چطور در اصفهان آقای راننده محترم مسافری با پلاک پایتخت، جایی را که در حال پارک ماشینمان بودیم با قلدری تمام غصب کرده و کم مانده بود پایم را هم زیر چرخهای ماشین مدل بالایش له کند ...

یاد پیرمردی افتادم که در شهر طرابزون ترکیه و کوچه پشتی هتل محل اقامتمان، با راهنمایی خودش، ماشینمان را برای جلوگیری از آسیب رسیدن احتمالی از طرف خودروهای عمومی، در مقابل مغازه اش برای مدت سه روز پارک کردیم .... ما واقعا چیکار می کنیم ؟ کجای کار هستیم ؟ کی هستیم ؟ چی هستیم ؟چرا اینقدر بدذات و بد خواه همدیگر شده ایم؟ چرا اینقدر بدبخت هستیم که 30 سانتیمتر رنگ کنده شده و آسیب رساندن به شخص دیگری می تواند ما را خوشحال و راضی کند ؟

راستش در این چند سال اخیر، سیاستهای اقتصادی دولت قبل شرایطی را محیا کرد تا افراد زیادی که تا دیروز گدا گشنه و گاوچران بودند ، یک شبه صاحب پول و مال و جلال شوند ولی اما شعورشان در همان حد باقی ماند. کسی که تا دیروز تمام داشته هایش از زندگی دوچرخه نمره 28 هرکولس بود، امروز با پژو پارس تمام قسط که دبه ای 20 لیتری از بنزین ارزان قیمت ایرانی بر باربند اش بسته، عزم سفر خارج می کند !!! تا شخصیتش را که برای ما معلوم است، برای آنطرفی ها هم بشناساند ....

و اما از این قماش آدمها هستند که در فروشگاه زنجیره ای AVM بر سر شیشه مشروبی که بنا به اظهار فروشنده ، ساعت عرضه آن طبق قوانین ترکیه تمام شده، داد و بیدا می کند تا فرهنگ و شعور و قانون مداری اش به نمایش بگذارد.

و باز هم از این جماعتند که زن و شوهر میانسالی در فروشگاه فروم شهر ترابزون، یک جین جوراب مردانه را به هوای اینکه فاقد دزدگیر است، داخل کیف زنانه کش میروند !!!!! غافل از اینکه سنسور آنها نه از نوع متداول قابل روئیت، که میکروچیپ های نامرعی هستند ....

و باز هم از همین بانوان محترمه ای هستند که با گواهینامه های 100 هزار تومانی در خیابانها ایران جولان میدهند و خودشان و خودروی شاسی بلندشان را به رخ دیگران میکشند و چون فکر می کنند آدم شده اند، وقتی از مرز رد می شوند اول حجابشان را میدرند و چون به خرید لباس می روند به جای پرو لباس در اتاق پرو، در انظار عمومی لخت میشوند تا باز هم خودشان را متفاوت از آنچه در واقعیت هستند، نشان دهند ...

و از همینانند که با معرفی خودشان به عنوان پزشک، با آشپز رستوران هتل بر سر نرسیدن یک عدد تخم مرغ برای صبحانه ، دعوای حسابی میکنند و اینجاست فاجعه شخصیتی رخ میدهد و دعا می کنم که :

 

خداوندا هیچگاه سواد و ثروتمان را بیشتر از شعورمان نکن .... آمین ....

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

سالگرد انقلاب مشروطیت

تقویم تاریخ

امروز سه شنبه 14 مرداد 1393 برابر با 8 شوال 1435 قمری و 5 آگوست 2014 میلادیست.


 پیام دوشم از پیر می‌فروش آمد  /  بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد
هزار پرده ز ایران درید استبداد  /  هزار شکر که مشروطه پرده‌پوش آمد
ز خاک پاک شهیدان راه آزادی  /  ببین که خون سیاوش چه سان به جوش آمد
هخامنش چو خدا خواست منقرض گردد  /  سکندر از پی تخریب داریوش آمد
برای فتح جوانان جنگجو، جامی  /  زدیم باده و فریاد نوش- نوش آمد
وطن فروشی ارث است، این عجب نبود  /  چرا کز اول، آدم وطن‌فروش آمد
کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت  /  دهید مژده که لال و کر و خموش آمد
صدای ناله‌ی عارف، به گوش هر که رسید  /  چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد
                                                                                               

                                                                                                  عارف قزوینی - تهران - تیرماه 1288 

 

108 سال پیش در چنین روزی برابر با دوشنبه 14 مردادماه 1285 هجری شمسی و 14 جمادی الثانی 1324 هجری قمری فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار صادر و به این ترتیب ممالک محروسه ایران صاحب قانون اساسی و دارالشورای ملی گردید.

 

 مظفرالدین شاه قاجار

 

چند ماهی پس  از امضای فرمان مشروطیت ، مظفرالدین شاه قاجار  درگذشت و فرزندش محمد علی میرزا وارث تاج و تخت گردید و از همان سرآغاز حکومت به مبارزه بر علیه مشروطیت و قانون اساسی پرداخت. در کشمکش میان انقلابیون حامی مشروطه و محمد علی شاه، تعداد زیادی از انقلابیون به دست قوای نظامی حامی شاه قاجار به خاک و خون کشیده شدند.

عارف قزوینی شاعر و ترانه سرای  دوران مشروطیت تصنیف زیبایی با عنوان " از خون جوانان وطن لاله دمیده " را در سوگ شهیدان راه آزادی ساخت که بعدها در برنامه شماره 246 گلهای رنگارنگ ، با صدای زنده یاد الهه به زیبایی اجرا شد. آهنگ با کلامش را چند سال قبل تقدیم دوستان کرده ام. امروز موسیقی بی کلام آن را با دکلمه زیبای شعر عارف با صدای گویندگان گلها ( سلطانی و روشنک ) خواهید شنید ...

 

 دانلود

 

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

10 سال با شما

13 مرداد ماه سال 1383 وبلاگ " تاریخ جهان و تقویم تاریخ " با نام کاربری " taarikhi " ثبت و اولین پست در همان تاریخ و به مناسبت سالروز انقلاب مشروطیت پست شد.

 http://history.persianblog.ir/post/2/

بعدها با درخواست و هماهنگی مدیریت سایت پرشین بلاگ، نام کاربری " history " که از سال 1381 و همزمان با آغاز فعالیت سایت پرشین بلاگ فعال و متعلق به خودشان بود، به اینجانب تعلق گرفت و بنده با انتقال آرشیو وبلاگ تاریخی به هیستوری، تا به امروز در خدمت دوستان بوده ام و به جرات می توانم بگویم که این وبلاگ یکی از اولین و قدیمیترین وبلاگهای فعال ایران هست.

 

گرچه در طی این سالها به دلایل متعددی نتوانسته ام آنطور که باید به این امر بپردازم ولی تمامی آن 144 پستی هم که تا به امروز ارسال کرده ام، نتیجه تحقیق، تجربه و گاها ترجمه خودم بوده است و اعتقاد زیادی به بازنشر مطالب ندارم.

داستان وبلاگ نویسی من هم بر میگردد به سال 1378 و دوران دانشجویی که مدیر مسئول نشریه دانشجویی بسیج بودم. گرچه به دلیل عدم اختصاص بودجه از طرف دانشکده و پاره ای مشکلات دیگر بیشتر از دو شماره چاپ نشد ولی برای چاپ همان دو شماره نیز متحمل زحمات فراوانی شدیم.

تمامی این عوامل موجب عدم علاقه من به اموری از این دست نشد، تا اینکه اینترنت و فضای مجازی به یاری آمد و قابلیتهایی را در اختیار نهاد که دیگر جایی برای نشریه های سیاه و سفید دوران دانشجویی ما نمی ماند.

به هر حال امروز آغاز یازدهمین سال فعالیت من و سیزدهمین سال فعالیت وبلاگ " history " هست. تا چه پیش آید 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

آهنگ زیر خاکی شماره 5 - دهه 70

 

عید فطر مبارک

 

با تبریک عید سعید فطر و قبولی طاعات و عبادات عزیزان، آهنگی را به همین مناسبت خواهید شنید که فکر می کنم نه تنها توی اینترنت، که خود جناب محمد گلریز هم احتمالا کپی آن را نداشته باشند.

 

مژده، ای می ، می گساران آمدند
ساقیا مژده، خماران آمدند
جام لاله پر کن از صهبای ناب
تشنه ی می، جمع یاران آمدند
از فراقت جانِ جان شد بی قرار
جلوه ای کن، بی قراران آمدند
در زمستان می زمستان شد دریغ
می پرستان در بهاران آمدند
عید فطر آمد بیا ساقی بیا
حق پرستان رستگاران آمدند
تا به گوش جان رسد آوای عشق
در پی بانگ هزاران آمدند
با دلی پاک از فیوض ماه عشق
شاد و خندان روزه داران آمدند

 

|||««« فایل صوتی منقضی شد »»» |||

 

این آهنگ فکر می کنم یک بار آن هم در زمستان سال 1374 و لحظاتی پس از اعلام عید فطر از تلویزیون پخش شد که همان زمان بر روی نوار VHS ویدئو همراه با کلیپ تصویری ضبط کرده بودم که بخشی از آن را برای شما تقدیم می کنم. شاید دلیل عدم پخش آن در طی سالیان بعد، صحبت از می و میگساری در شعر این آهنگ باشد.

به هر حال آهنگی که می شنوید یکی از معدود آثار و کارهای تک این خواننده انقلابی دوران جنگ و دفاع مقدس است که شبیه هیچ یک از آثار قبلی اش نیست. چرا که صدای گلریز، بیشتر با آهنگهایی چون " ای مجاهد شهید مطهر " ، " خجسته باد این پیروزی " و آهنگهایی از این دست عجین شده است ....

 

 

پی نوشت: امروز عید سعید فطر است

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

سفر ترکیه 7 - پایان سفر

سفر ترکیه 7 ( بخش پایانی )

ساعت 1:40 دقیقه شب هست و ما در یکی از رستوران های مرکز شهر " Artvin " هستیم ... پس از صرف شام ، باب صحبت با مدیر آنجا باز شد و پرسید از کجا آمده اید که گفتیم از آذربایجان ایران، ارومیه .... که نشناخت. اصولا ترکیه ای ها اگر صحبت از آذربایجان باشد ، فقط تبریز را می شناسند و این امر در دو سفری که به ترکیه داشتم به واقع برایم مسلم شد.

مدیر رستوران که به همراه همسرش مشغول اداره آنجا بودند، گفت که این شهر یکی از معدود شهرهای ترکیه هست که در آن از دزدی و خلاف و قتل و دعوا خبری نیست و اگر مغازه ات را با صندوقی پر از پول باز گذاشته و بروید، صبح روز بعد، صندوق را به همان صورت دست نخورده خواهید یافت و گفت که بچه شهر ارزروم هست و از پنج سالگی به آرتوین آمده و از زندگی در اینجا بسیار راضی هست. خلاصه ساعت 2 شب بود که خداحافظی کرده راه افتادیم و با توجه به جاده صعب العبور Artvin-Ardahan و مسافتی که تا مرز داریم قرار شد در جای مناسبی دو سه ساعتی استراحت بکنیم.

ساعت 6 صبح مجددا راه افتادیم. نم بارانی که شب قبل باریده بود، منظره و هوای شهر را به قدری تلطیف کرده بود که روح آدمی به وجد می آمد در آن لحظه چقدر حسرت خوردم که ای کاش به جای مردمان آن شهر باشم .... این عکس را در خیابان منتهی به خروجی شهر گرفتم :

همین طور داریم از گردنه ها بالا می رویم و آنقدر ارتفاع گرفته ایم که آرتوین هم زیر پای ماست ...

این هم عکسی از دریاچه سد شهر آرتوین :

 واقعیتش کوههای این قسمت از ترکیه به قدری بلند و دره های آن چنان عمیق هست که فکر می کنم کمتر کسی از همراهان بود که خوف بر تنشان ننشست و کوچکترین بی احتیاطی و کم دقتی یقینا عواقب جبران ناپذیری به همراه داشت. در کنار سد بود که با خودم فکر کردم اگر ماشینی از این ارتفاع داخل آب افتاد احتمالا باید برای همیشه همانجا ماندگار شود ...

 

در ادامه مسیر رسیدیم به دره ای که در ته آن رودی خروشان جریان داشت و جاده هم از کنارش میگذشت. دیدم منظره بدیعیست و اگر عکسی نگیرم ضرر می کنم . یک نیش ترمزی زدم و حاصل این عکسها شدند. البته بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم تازه فهمیدم طبیعت بکر و اکسیژن خالص و صدای دلنواز شرشر آب به چی میگن ... 

         

این هم اسب سفید ما :

این هم آسفالت سرد که جاده های فرعی ترکیه از این نوع هست و بی کیفیت :

راه می افتیم و میرسیم به شهر " Şavşat " که نزدیکی آن قلعه ای مخروبه جلب توجه میکند.  تقریبا اکثر شهرهای ترکیه دارای بناهایی از این دست هستند که بیشتر مربوطه به حکمرانان محلی دوران عثمانیست.

از شهر " Şavşat " رد می شویم و راهمان را از جاده ای باریک و سرسبز پی میگیرم. جالب اینجاست که در طی مسیر خانه های ییلاقی بسیار نظرمان را جلب میکند که سازه آنان از چوب و الوار است و اکثر خالی از سکنه بودند ...

30 کیلومتری از شهر فاصله گرفته ایم و داریم از گردنه های پر پیچ و خم و مارپیچ بالا میرویم ... 

که این بار چهره متفاوتی از آنچه تا به حال دیده ایم در مقابلمان نمایان میشود ... 

و این طور که پیداست با ارتفاعی که گرفته ایم ، علاوه بر بریدن نفس ما و اسبمان و افت کشش موتورش که هیچ ، باید گرفتار مه و برف هم بشویم ....

به اینجا ها که می رسیم ناخودآگاه یاد فیلمهای مستندی می افتم که از سیبری روسیه توی تلویزیون دیدم و اینکه گرگها چطور گوزنها رو در چشم بر هم زدنی میدرند و اگر اینجا هم گرگی باشد و اتفاقی بیفتد حتما طعمه لذیذی خواهیم بود .... خلاصه با احتیاط فراوان و سرعت کم لاکپشتی داریم می رویم که چشمتان روز بد نبیند، حدود 20 کیلومتری شهر " ardahan " با چنان کولاک سنگینی مواجه میشویم که حقیقتا ترس برم میدارد که نکند در اینجا واقعا طعمه گرگ شویم... جاده نا‌آشنا و بدون تردد و کشوری غریبه مزید بر علت می شود این عکس رو با بی احتیاطی فراوان پشت فرمان و در حال حرکت میگیرم ( امیدوارم سرزنش نکنید ) .

البته من از این جور رانندگی و هیجان و توی برگ گیرکردن و ماندن خوشم می آید ولی این نوع ماجراجویی ها با بچه کوچک و همسر و پدر و مادر نمی شود ... البته برف و زیبایی آن و مناظری که توی راه دیدیم و خانه های چوبی ییلاقی که زیر خروارها برف مدفون شده بود را شاید هیچ وقت دیگر یا لااقل توی ایران نبینم ...

++

20 کیلوتر تمام میشود و میرسیم به شهر " آرداهان ". حساب می کنم میبینم  مسیر 130 کیلومتری رو نزدیک 4 ساعت طی کرده ایم !!! . در خروجی شهر یک مقداری بنزین می زنیم تا با توجه به اوضاع جاده با اطمینان تا مرز برویم و این عکس را هم در پمپ بنزین گرفتم ...

از این به بعد دیگر در مسیر توقفی نکردیم تا در مرز گرفتار نشویم. با این حال باز هم برای صرف نهار و خریدهای باقی مانده در شهر " ایغدیر " سه ساعت و خورده ای وقتمان هدر رفت و نهایتا ساعت 8:30 یا 9:00 رسیدم به 200 متری مرز که باید با رعایت صف و نوبت رد میشدیم. 

روند عبور از به این صورت بود که همراهان بایستی با پای پیاده و از سالنهای مربوطه و پس از کنترل مدارک عبور رد میشدند می رفتند طرف ایران.

اما هر خودرو و راننده اش باید به تنهایی و پس از کنترل کارت ماشین، گواهینامه رانندگی، بیمه نامه بین المللی و پاسپورت از قسمت وسایل نقلیه و پس از کنترل و تفتیش ماشین از مرز رد میشدیم. البته طرف ترکیه کلا بی خیال همه چیز بود و کاری وسایل توی ماشین نداشتند.

این عکس را در ساعت 22:40 در حین عبور از درب نرده ای حائل بین ترکیه و ایران به صورت قاچاقی از توی ماشین گرفتم ...

پس از عبور از مرز یک راست رفتیم شهر ماکو تا شب را در مهمانسرای اداره پدرم به سر کنیم و جانی گرفته و صبح فردا راه بیافتیم  ....

این دو عکس زیر هم سنگ معروف و به نوعی نماد شهر ماکو را نشان میدهد که عکس اول را شب هنگام و  دومی را صبح روز بعدش گرفتم ...



 

شاد و پیروز باشید

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم