تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

فلش بک به دهه 60

 

به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس

 

سکانس اول - خانه

روز - داخلی
رادیو روشن و روی فرکانس شبکه استانی ارومیه تنظیم است که برنامه های عادی را پخش میکند . دو خواهر و برادر 6 و 8 ساله تنها در خانه مشغول بازی هستند.

پلان 1 
کادر بسته ، رادیو نشان داده میشود که برنامه های عادی را قطع و اعلام وضعیت قرمر میکند :

توجه توجه

علامتی که همکنون میشنوید

اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد

محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید 

 

پلان 2
کادر باز . دو بچه کوچک در حال فرار به زیر زمین در حیاط منزل هستند.

پلان 3
کادر نیمه بسته . بچه ها به فاصله اندکی از هم در زیر زمین نشسته اند که صدای سهمگین میگهای عراقی در فضایی سنگین میپیچد.

 

صدای هواپیمای MIG-21

 

سکانس دوم - خیابان

کادر باز - دو هواپیمای عراقی به فاصله کمی از هم در حال مانور روی، شهر بمبهای خود را رها میکنند

سکانس سوم - خانه

پلان 1
کادر باز . بچه ها با صدای انفجار بمب از جای خود میپرند و سکوت حاکم میشود
پلان 2
کادر بسته . رادیو نشان داده میشود که آژیر وضعیت سفید را پخش میکند.

+++

سکانس چهارم - خیابان

پلان 1
کادر باز . عده ای از مردم بر روی خرابی های ناشی از بمباران هواپیماهای عراقی ایستاده اند

 

سکانس پنجم - پی نوشت

پلان آخر
آن دو بچه ، من و خواهر کوچکترم بودیم و عکسها را هم از اینترنت به امانت گرفته ام.

 

پی نوشت : آژیر خطر دوران جنگ و بمباران

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

حیدر بابایه سلام

روزنوشت

آخرین صدا و تصویری که از شهریار در یاد دارم، گزارشیست که استاد را در بستر بیماری و چند روزی قبل از درگذشتش روی تخت بیمارستان مهر تهران نشان میدهد

 

سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1385 شمسی در تبریز متولد شد.... ادامه آن از زبان خودش :


 

شهریار در رابطه به سرایش اولین شعرش چنین میگوید :
اولین شعر من ترکی شد در 7 سالگی ... کلفتی داشتیم به اسم رقیه باجی ... شب بود شام می خواستم بیاره. من از آبگوشت بدم می آمد ، از برنج خوشم می آمد بهش گفتم که :

رقیه باجی ، باشیمین تاجی
اته آت ایته ، منه وئر کته

( باجی = خواهر - باشیمین تاجی = تاج سرم )
( اته =  گوشت رو - آت = بنداز - ایته = به سگ ، منه = به من - وئر = بده - کته = برنج کته )

 

ماجرای سرایش بخش از شعر " هذیان دل " را در رابطه با پدرش را بشنوید :

کم کم ، پــــــدرم ، خدا بیامرز           دیــــــدم سر کوه رُسته چون کاج
چــون بال مَلَک عبایش افشان          دستــــــار سیـادتش بســـــر تـاج
وز کوه همی شــــــود سرازیز           چــــون نور محمـــــــدی ز معراج
دیگــــــــر مگــــــرش بخواب بینم

 

از استاد شهریار اشعار ترکی و فارسی بسیاری برجای مانده است که در این میان مجموعه " حیدربابایه سلام " که در دو بخش سروده شده ، از شاخص ترین کارهاست که در ادامه مطلب شرحش آمده است. اما شهریار که گویا مادر بزرگش را بسیار دوست میداشته و در همان مجموعه حیدربابایه سلام بارها و بارها با بغض و اندوه از او یاد کرده ، شعری نیز با یاد مادر بزرگش به نام " خان ننه "ساخته که می توانید بشنوید. در این قطعه شهریار از روز مرگ مادربزرگش به تلخی یاد میکند . متن ترکی و معنی فارسی آن را که تا حد امکان سعی کرده ام به زبان اصلی نزدیک باشد به همراه فایل صوتی برای دانلود قرار دادم :

خان ننه ، هایاندا قالدین
بئله باشیوا دولانام
نئجه من سنی ایتیردیم !
دا سنین تایین تاپیلماز


دانلود متن با معنی فارسی                        دانلود فایل صوتی

 

سالها پیش شبی خواب دیدم در محفلی خدمت استاد شهریار رسیده ایم و  هر کس شعری از اشعارش را برایش می خواند. نوبت به من رسید و این شعر را در محضرش خواندم :

ســـن یاریمین قاصدی سـن   /   ایلن ســنه چــــای دئمیشم
خـــیالینی گــــوندریب دیــــر   /   بس کی من آخ ، وای دئمیشم
آخ گئجه لَـــر یاتمـــــامیشام    /   مــن سنه لای ، لای دئمیشم
ســـن یاتالــی ، مـن گوزومه   /   اولـــدوزلاری ســـای دئمیشم

 

دانلود متن با معنی فارسی                        دانلود فایل صوتی

 

سپس، استاد این جمله را با بغض برایم گفت : " من این شعر رو به یاد همسرم و یارم که از دستم رفته سرودم ... " .

 

و سرانجام استاد محمد حسین بهجت تبریزی، شاعر شهیر ایران ، پس از عمری پر برکت در بامداد روز 27 شهریور ماه 1367 درگذشت و پیکرش سه روز بعد در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد. 

روحش شاد

 

 

ادامه مطلب
نويسنده : امیررضااکبری : ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

خبر رادیو در 17 شهریور 1357

تقویم تاریخ

36 سال پیش در چنین روزی برابر با 17 شهریور 1357 تعداد زیادی از معترضین توسط نیروهای ارتش شاهنشاهی به خاک و خون کشیده شدند . واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ معروف به « جمعهٔ سیاه » که در منابع از آن با عنوان « کشتار ۱۷ شهریور » نیز یاد می‌شود، واقعه‌ای در جریان ناآرامی‌هایی بود که در نهایت به وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران انجامید.

به گزارش رادیو ایران :

" تظاهرات خشونت آمیز امروز تهران که در چند نقطه شهر به زد و خورد میان ماموران انتظامی و تظاهر کنندگان انجامید در ساعات عصر رو آرامش گذاشت .

 

نظامیان  گرداگرد عده‌ای هستند که تحت محاصره آنها کشته شده‌اند

به موجب آخرین گزارشها ، تهران و یازده شهر دیگر که در آنها حکومت نظامی اعلام شده است ، شب آرامی را میگذرانند. تظاهرات امروز تهران در نیمروز با خشونت همراه بود و متاسفانه کشته و مجروح و خرابی از خود به جای گذاشت. در تظاهرات امروز تظاهر کنندگان یک فروشگاه بزرگ ، دو سینما ، چند شعبه بانک و همچنین چند مغازه و اتومبیل را به آتش کشیدند ...


خبر رادیو در 17 شهریور 57


بر اساس اعلامیه شماره 4 فرمانداری نظامی تهران و حومه ، در جریان این تظاهرات، 58 نفر کشته و 205 نفر مجروح شدند ... گزارشهای آمده نشان میدهد که از نخسین ساعات بعد از ظهر خشونت های خیابانی رو به کاهش گذاشت و جز در چند نقطه محدود که برخوردهای پراکنده ای به وجود آمد در سایر مناطق نظم و آرامش بر قرار بود ... " .

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

سفر شیراز 1 - دروازه قرآن

سفر شیراز 1

دوازده سال پیش در همین روزها بود که برای شرکت در پنجمین کنفرانس دانشجویی مهندسی برق دانشگاه شیراز عازم این شهر شدیم. گرچه این سفر دومین سفرم به این شهر بود ولی چون اولین آن در دوران کودکی بود، چیزی در خاطر ندارم. به هر حال اولین جایی که از این شهر دیدم، دروازه قرآن بود. ولی دروازه قرآن دوران کودکی من با تفاصیلی که پدرم داشت اندکی متفاوت بود :

دروازه قرآن دوران کودکی ام

دروازه قرآنی که من دیدم

دروازه قرآن در دوران حکومت آل بویه و زمامداری عضدالدوله دیلمی ساخته و قرآنی در آن قرار داده شد تا مسافران با گذشتن از زیرش متبرک شوند. این بنا در دوران حکومت کریم خان زند با افزودن یک طبقه بر بالای آن مورد مرمت و بازسازق قرار گرفت و دو جلد قرآن بزرگ نفیس، به خط سلطان ابراهیم بن شاهرخ تیموری، در آن جای دادند که بعدها به موزه پارس منتقل شدند.

گزند زمان و بلایای طبیعی اما تیشه بر ریشه این بنا در دوران قاجار زده و در اثر زلزله صدمان زیادی به بنا وارد شد که توسط که " محمد زکی خان نوری " والی فارس و داماد فتحعلی شاه قاجار، مرمت و بازسای گردید :

 دروازه قرآن در زمان قاجاریه

دروازه قرآن در دوران ناصرالدین شاه

اما سرنوشت دروازه قرآن به اینجا ختم نشد و توسط رضاخان قلدر که پس از کودتا قدرت مطلق را از آن خود میدید و کمر همت به تخریب آثار باستانی ایران به نام تجدد بسته بود ، در سال 1315 تخریب و بنای جدید در سال 1328 و به فاصله کمی از بنای کهن ساخته شد و این بنایی که ما الان داریم در حقیقت قدمتی بیشتر از پهلوی دوم ( محمد رضا شاه پهلوی ) ندارد :

دروازه قرآن در دوران پهلوی دوم

دروازه قرآن امروز

به هر حال بعد از اینکه از کنار دروازه قرآن رد شدیم، رسیدیم به میدان قرآن :

 میدان قرآن

مهدی نوروزی و ایرج پسر خاله من که رابطین کنفرانس بودن ، از اتوبوس پیاده شدن برای پرسیدن آدرس دانشگاه. بعد مهدی برگشت تو اتوبوس گفت : " طرف میگه برید فلکه گازو !!! ". تا این رو گفت هممون زدیم زیر خنده ، که راننده اتوبوس گفت بابا منظورش فلکه " گاز " هست. شیرازی ها به آخر بعضی کلمات " واو " اضافه میکنن ...

بعد از اینکه چند بار دور خودمون چرخیدیم برگشتیم همان میدان قرآن و از خیابان " ربانی شیرازی " مستقیم رفتیم به میدان " +++ " که خوابگاه دانشگاه شیراز آنجاست. بعد از هماهنگی رفتیم توی محوطه خوابگاه ارم و مقابل ساختمان اداری پیاده شدیم تا کارت ورود و خروج و ... را بگیریم.

خوابگاه ارم

اولین لحظه ای رو که از ماشین پیاده شدم هیچ وقت یادم نمیره ... یک محوطه سرسبز و زیبا با درختان نخل بلند و گلهای رنگارنگ که تعداد زیادی پروانه داشتند دورشان می چرخیدند و بعدش آمدند و دور سر ما که روی چمن ها نشسته بودیم ،چرخیدند.

تحویل اتاق ها از ظهر همان روز تا اواخر شب طول کشید. صبح روز بعد در چند جلسه از ارائه مقاله دوستان شرکت کردیم و چند تایی عکس در سالن دانشگاه هم گرفتیم :

ردیف ایستاده : سمت چپ نفر اول و دوم ، ایرج قشلاقی و مهدی نوروزی

ردیف نشسته : سمت چپ نفر چهارم محمد حسین ورچه هست و پیدا کنید من را !!!


بعد از صرف نهار در سلف سرویس خوابگاه ، رفتیم داخل شهر برای دیدن ارگ کریمخانی که یادگار دوران حکومت کریمخان زند هست. این ارگ در خیابان .... واقع شده و در اولین نگاه تحسین هر گردشگری را بر می انگیزد ....

ارگ کریمخان زند

بعد از پیاده شدن از تاکسی و یک مقدار پیاده روی رسیدیم به ضلع جنوبی ارگ کریمخان که کج بودن یکی از برج و باروهای آن نظرمان را جلب کرد و معلوم بود که نشست برج در اثر سست بودن پی آن اتفاق افتاده است .... خلاصه رفتیم سمت درب ورودی ارگ :

درب ورودی

با نشان دادن کارتهای کنفرانس به رایگان رفتیم داخل محوطه. توی پرانتر ذکر این نکته ضروریست که با هماهنگی نهادهای مرتبط و مسئولین وقت ، تمامی آن 3000-2500 دانشجویی که برای شرکت در کنفرانس آمده بودیم ، از تمامی ابنیه های باستانی و امکانات عمومی به صورت رایگان استفاده کردیم که واقعا جای تقدیر  و تشکر داشت.

خلاصه رفتیم داخل ساختمان و در مقابلمان حیاط بزرگی نمایان شد :

حیاط و حوض ارگ کریمخان زند

بادگیری را که در عکس بالا مشاهده میکنید در سال 1381 وجود نداشت. در سفرم سوم ( 1383 ) که به همراه خانواده رفته بودیم ، در حال ساخت بود و در سفر چهارمم ( 1390 ) که همراه همسرم برای شرکت در کنفرانس دانشجویی برق و کامپیوتر دانشگاه آزاد واحد نیریز رفته بودیم ، دیدم که ساخت سازه تمام شده  و اینچنین نمایی به خود گرفته است. عکس بالا در آخرین سفرم ثبت شده است ....

 

همراه ما باشید تا در پست بعد داخل ارگ را به اتفاق هم بگردیم و حضور کریم خان زند و لطفعلی خان شرفیاب شویم ....

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

بازی چراغ خاموش کنی !

تاریخ

تاج السلطه دختر ناصر الدین شاه در خاطراتش می نویسد :

یکی از بازیهایی که من خیلی دوست داشتم و مایل بودم تمام شبها که این بازی دایر است حضور داشته باشم، بازی ای بود که پدرم اختراع نموده و نام آن را بازی چراغ خاموش کنی گذاشته بود. چراغ گاز در اندرون صد عددی بود، لیکن چراغ الکتریک تازه اختراع شده بود و تمام عمارت سلطنتی را چراغ الکتریک کشیده بودند. محل این بازی تالار ابیض بود. در شبی که این بازی شروع میشد از عصر به خانم ها خبر میدادن که امشب « چراغ خاموش کنی » است. زن های محترم و خانم های بزرگ اغلب حاضر نمیشدند، چون برای خود یک وهن عظیمی میدانستند. لیکن، سایرین حاضر و کمال بشاشت این بازی را شروع میکردند. این بازی که آنقدر اهمیت داشت و همه دوست می داشتند، بازی کودکانه ای بود در ظاهر !!!.

 

در باطن، پدر من مقصود عظیمی از این بازی داشت: اولا می خواست بداند کدام خانم ها با هم دشمن و کدام دوست هستند و این بهترین وسایل برای فهم این کار بود.

این بازی عبارت بود از خاموش کردن چراغ در تاریکی ، حکم قطعی در آزادی داشته، همدیگر را ببوسند، کتک بزنند، گاز بگیرند، کور کنند، سر بشکنند،دست بشکنند مختار بودند. تمام این خانمها در اول شروع به بازی، در میان تالار می نشستند، مشغول صحبت بودند، پدرم  در روی صندلی پهلوی دکمه چراغ می نشست. همینطور که اینها مشغول صحبت بودند چراغ را خاموش میکرد . یک مرتبه هرج و مرج غریبی ظاهر، صداهای فریاد استغاثه و فحش و ناسزا بلند، فغان برپا، هر کس مشغول کاری. اگر با اخلاق بود، فورا به گوشه ای خزیده ، خود زیر میز و یا صندلی مخفی کرده جانی به سلامت در می بردند. اگر وحشی بود کتک می زد و کتک می خورد و البته می دانید در همه جا اکثریت با اشخاص شریر است ، پس در همین بین ها که صدای هیاهو و شیون میکرد و در تاریکی مطلق بر عظمت آنها می افزود و یک محضر غریبی به حاضران می نمود ، مثل یکی از زاویه های جهنم که انسان منتظر هزاران خطر است.

ناگاه چراغ روشن و هر کس به حالتی دیده میشد. اغلب لباسها پاره پاره ، گونه ها و صورتها خون آلود ، عریان و مکشوف العوره که از شدت کتک خوردن قطعه بزرگ لباسشان فقط یک متر مربع بود، صورتها موحش ، موها پریشان ، چشم ها سرخ و غضبناک. اغلب آنهایی که با احتیاط تر بوده در زیر میزها و صندلیها پنهان و پاها و دستها بیرون. و تعجب در اینکه به محض روشن شدن چراغ، تمام مشغول خنده شده و دوباره این کار شروع میشد و اینکه این بازی دو سه ساعت امتداد داشت ...

 

 

بخشی از کتاب خاطرات ملیجک 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم