تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

خاطرات دوران جنگ و بمباران 1

به مناسبت هفته دفاع مقدس

پاییز سال 1365 ، شهری که ساکنش بودیم آماج اولین حمله هوایی شد و اولین جایی رو که زدند ، کارخانه قند (شهرستان میاندوآب) بود. عکسی که در زیر مشاهده می کنید سیلوهای های کارخانه قند رو در همون سالها نشان میدهد که در بمبارنهای بعدی و در پی اصابت موشک هواپیما سوراخ شد و تا اوایل دهه 80 به همین صورت باقی مانده بود که بعدها ترمیمش کردند. متاسفانه چند عکسی که خودم در اواسط دهه 80 از این سیلوها و دیواری که توسط رگبار هواپیما سوراخ سوراخ شده رو تهیه کرده بودم در اثر بی احتیاطی خودم نابود شدند.


 عکس : از اینترنت

به هر حال خاطره آن روز را به تفصیل در اینجا نوشته ام و امروز تنها به بخشهایی از آن اکتفا می کنم . روزی که برای اولین بار بمباران هوایی صورت گرفت سر کلاس درس خانم نجفی در مقطع اول ابتدایی بودم که یکباره صدای وحشناکی اومد و لحظاتی بعد صدای انفجارهای پی در پی شیشه های کلاس رو به لرزه درآورد. بلافاصله زنگ مدرسه رو زدن و رفتیم توی حیاط و کنار دیوارها پناه گرفتیم. صدای همهمه و گریه و ذاری بچه ها صحنه عجیبی درست کرده بود . آقای رحمانی مدیر مدرسه همراه تعدادی از معلمها با کمربندشون دم در مدرسه ، بچه هایی رو داشتن از مدرسه فرار میکردن ، با تمام قدرت میزدن و حق هم داشتند. چون بیرون مدرسه اوضاع به طور کلی فرق میکرد. صدای آژیر آمبولانسها و ماشین های آتش نشانی و خودروهای امدادی صحنه عجیبی رو درست کرده بود و معلوم نبود اگر کنترل اوضاع مدرسه از دست مدیر  خارج می شد و بچه ها فرار می کردند چه آخر و عاقبیتی در انتظارشان بود.

خلاصه دقایقی گذشت و پدرم همراه خواهر کوچکترم که او را هم سر راهش از مدرسه برداشته بود دنبالم آمد و رفتیم منزل. بعد از این اتفاق مدتی مدارس تعطیل شد و بعد از بازگشایی مجدد بود که روزی بیل مکانیکی آورده و بخشی از حیاط رو کندند و این شد پناهگاه ما... اما قبل از اتمام کار ساخت آن ، پناهگاه با آب باران پاییزی و گل و لای حاصل از آن تبدیل به باتلاق شد. اما همین امکانات کم هم در مواقع اضطراری به کار می آمد مثلا روزی از روزها که سر کلاس بودیم ، آژیر قرمز کشیدند و با دلهره و ترس زیادی رفتیم حیاط مدرسه که تعدادی از بچه ها از ترس جانشان رفتند توی همون گودال و بعد از اعلام وضعیت سفید که بیرون اومدن از سر تا پاشون فقط گل و لای بود.

با این اوصاف امکان استفاده از پناهگاه در اون وضعیت جنگ و بمباران امکان نداشت به همین دلیل بلوکهای سیمانی طاق مانندی را آورده و داخل گودال کنار هم چیدند و پس از آب بندی منافذ با گونی و نایلون روش رو با خاک پوشاندند و قابل استفاده شد. یادمه ورود به همین پناهگاه برای من همیشه رعب و وحشت داشت. صدای جیغ و داد بچه ها از یک طرف ، محیط بسیار تاریک و سرد اون از طرف دیگه و بدتر از همشون آمیختن صدای غرش هواپیما و انفجار بمب یک فضای بسیار سنگین و بدی رو ایجاد میکرد ... 

اما پناهگاه های داخل شهر هم چند نوع بود. تعدادی رو به همون روشی که گفتم زیر زمین ساخته بودن و بعضی جاها هم کنار خیابون از همون بلوکهای سیمانی گنبدی شکل و مکعبی به عنوان پناهگاه استفاده میشد. البته برای جلو گیری از ورود ترکش و احیانا گلوله هواپیما جلوش رو با گونی های شنی پوشانده بودند و تنها راه کوچکی به درون داشت مثل همون هایی که توی جبهه هم ازش به عنوان سنگر و یا آشپزخانه و غیره استفاده می کردن :

بعضی جاها هم لوله هایی به قطر 1.5 و طول 6 متر پشت سر هم با فاصله تقریبا 2 متری ، کنار پیاده رو چیده بودن و چند باری که همراه مادرم برای خرید به بازار رفته بودیم در حین اعلام وضعیت قرمز در داخل اونها پناه گرفتیم

خلاصه با شدت گرفتن حملات هواپیماها ، مدارس به طور کامل تعطیل شدند و اگر اشتباه نکنم امتحانات ثلث اول رو به صورت انفرادی و در مدارس روستایی که اداره آموزش و پرورش تعیین کرده بود برگزار کردیم. یادم نیست کی دوباره به مدرسه برگشتیم ولی جشن های مراسم دهه فجر و 22 بهمن رو یادم هست که دسته موزیکی از نظامی ها رو آورده بودن و داشتن تو سالن مدرسه آهنگهای انقلابی میخوندن .... توی یکی از همون روزهای جشن و پیروزی انقلاب وضعیت قرمز شد و طبق معمول توی پناهگاه پناه گرفتیم . اون روز خبری از هواپیماها نشد و به خیر گذشت ولی در عوض " اورمیه " رو حسابی کوبیدند. به هر حال ما اهل ارومیه بودیم و تمامی اقوام ساکن آنجا بودند و طبیعی بود پدر و مادرم نگران احوال پدر و مادر و خواهر و برادرانشان باشند و در این اوضاع شاید یکی از سخت ترین کارها تماس تلفنی با اونها بود. توی پرانتز بگم اولا تلفن به غیر از اداره جات تقریبا در منازل نبود و اگر هم بود خطوط ارتباطی به شدت مشغول بود یادمه با اون تلفن های سبز و نارنجی و قرمز شماره دار به  سختی میشد شماره شهر دیگری رو گرفت. برای این کار در وهه اول خودمون از منزل اقدام میکردیم که شاید بعد از نیم ساعت تا 2 ساعت می تونستیم تماس بگیریم ولی بعضی اوقات پیش می اومد که به دلیل حجم انبوه تماسهای تلفنی بعد از حملات هوایی امکان ارتباط به طور کلی منتفی میشد. در این حال دست به دامن مخابرات میشدیم. اون سالها بخشی در مخابرات فعال بود به اسم " کاریر " که بین تمامی شهرها خطوط رادیویی اختصاصی بدون کد و مستقیم داشتن و اپراتور می تونست به راحتی شماره مورد نظر رو بگیره. کارش هم به این صورت بود که ابتدا شماره 116 رو شماره گیری می کردیم و اپراتور مخابرات جواب میداد و بعد گفتن شماره و شهر مورد نظرمون ، گوشی رو قطع میکردیم و منتظر می موندیم تا ارتباط اونها برقرار بشه. بعد از برقرای ارتباط تلفن زنگ میخورد و اپراتور هر دو خط مبدا و مقصد رو به هم وصل میکرد و می تونستیم به راحتی صحبت بکنیم که البته اونهم محدود به چند دقیقه تماس ضروری بود و قطع میشد. 

آدم وقتی به اون روزها و سالها فکر می کنه می بینه گرچه امکانات کم و ضعیف بود ولی به هر حال کارمون به راحتی راه می افتاد و از همه مهمتر ملت چقدر تحمل همدیگه رو داشتن . مثلا اون زمان تلفن به این صورت و همه گیر نبود و برای گرفتن یک خط تلفن باید سالها توی نوبت بودید به همیل دلیل هم توی یک منطقه یا کوچه شاید یکی دو نفر تلفن داشت و همون یک خط تلفن جواب تماسهای ضروری همسایه ها رو میداد . مثلا اگر کسی از همسایه ها کار واجبی داشت می رفت منزل همسایه و از تلفنش استفاده میکرد و بلعکس ...

برگردیم سر اصل مطلب ، بعد از بمباران با منزل پدر بزرگم تماس گرفته و مطمئن شدیم که در سلامت کامل هستند اما یکی دو هفته بعد که منزلشان رفتیم ، فهمیدیم که چه خطر بزرگی از بیخ گوش پدر بزرگم گذشته است. ماجرا هم از این قرار بود که گویا پدر بزرگم سر کوچه شان در حال رفتن به بازار بوده که هواپیماها سر رسیده و دوتا بمب ناقابل را از خودشان در می کنند که یکی از این دو بمب در 7-6 متری پدر بزرگم به زمین میخورد و دیگری هم بیست متری آنطرفتر اما در کمال ناباوری هیچ کدام از آنها منفجر نمی شود و تنها با شکافتن آسفالت تا خرخره زیر خاک میروند عکس زیر همان خیابان ( بلوار 17 شهریور - 25 شهریور سابق ) رو قبل از انقلاب نشان میدهد و چون تا سال 70 هیچ تغییر در ظاهر آن ایجاد نشده بود به همین دلیل این عکس را انتخاب کردم بمب هم تقریبا بعد از تیر چراغ روشنایی دوم ، وسط خیابان خورده بود .... 

اما گویا عمر پدربزرگم به دنیا نبود و 43 روز بعد ، روز 26 اسفند ماه سال 65 سر نهار حالش خراب می شود و توی حیاط کنار حوض نشسته و می گوید مرا به بیمارستان برسانید بعد از رفتن به دو بیمارستان پاسخی غیر از اینکه جناب دکتر تشریف ندارند ببرید جای دیگری ، نمی شنوند و در حین انتقال به بیمارستان سوم توی ماشین فوت می کنند که ماوقع اطلاع من از این قضیه هم در اینجا آمده .... به این ترتیب سال نو 1364 ما در اثر بی مبالاتی یا نا آگاهی خدمه در رسیدگی به بیماری که دچار حمله قلبی شده اینچنین به عزا تبدیل می شود ...


نويسنده : امیررضااکبری : ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لينک دائم

آهنگ زیرخاکی شماره 31 - دهه 70

امروز سه شنبه سی ام شهریورماه 1395 برابر 18 ذولحجه 1437 هجری قمری و مصادف با عید غدیر خم است .... 

برای امروز آهنگی از دهه 70 انتخاب کردم که برای من به شخصه بسیار خاطره انگیز است زمانی که این آهنگ به مناسبت عید غدیر خم از رادیو و تلویزیون پخش می شد، دانشجوی شهرستان بودم و امروز که دوباره بهش گوش میدم تمامی خاطرات تلخ و شیرین 17 سال پیش و خوابگاه برایم تداعی میشود روزگاری که هنوز ملت مثل امروز نبودند !!! .

ناد علی ....

مظهر مهری و وفایی علی         ماه زمین مهر سمائی علی
چشمه صدقی و صفایی علی      جان نبی، شیر خدایی علی

ناد علیا علیا یا علی

عشق تو آتش به دل افروخته      قهر تو جان دو جهان سوخته
جمله اطاعت ز تو آموخته        دیده جهان، بر کرمت دوخته

ناد علیا علیا یا علی

تابش خورشید درخشان تویی     حامی دین مظهر ایمان تویی
خسرو دین خسرو خوبان تویی       نور خدا، پرتو یزدان تویی

ناد علیا علیا یا علی
 

 

آهنگ زیبا و خاطره انگیز " ناد علی " را رحمت الله تاتار با شعر علی معلم همراه با آهنگ احمد علی راغب و تنظیم ساسان جمالیان برای مرکز موسیقی صدا و سیما خوانده است.

رحمت الله تاتار خواننده موفق قبل از انقلاب در گفتگویی می گوید : پدرم یونانی بودند که هشتاد سال پیش به ایران مهاجرت کردند و به دلیل منع قانونی زندگی مهاجر در تهران وی را به کاشان تبعید کردند . در کاشان پدرم در کنار روحانی جلیل القدری به نام آقا بزرگ به دین اسلام تشرف یافتند و نام مبارک علی را برای خود انتخاب کردند .

در سال  1323 ثمره ازدواج پدرم با بانوی سیده در کاشان بودم ؛که در یک سالگی به تهران آمدیم. بعد از مدتی که موسیقی را کنار گذاشته بودم کارم را  با ناد علیا علیا یا علی شروع کردم که این کار مرا از خاک بلند کرد ....

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لينک دائم