تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

خاطرات ترم اول دانشجويي - 1377

 

تاریخ : پنج شنبه 22 بهمن 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم ، خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه

 

 اولین روز زندگی دانشجویی

 امروز ساعت 05:45 دقیقه از جلوی در خانه [ ارومیه ] حرکت کردیم و ساعت 6:00 صبح مجید کاظم زاده [ هم اتاقی من و هم مدرسه ای سابق ] رو از روی پل خروجی شهر ارومیه به طرف سلماس نزدیک سیلو برداشتیم و راه افتادیم طرف سنندج. نزدیکی های شهر بوکان، پدرم چون خسته بود رفت صندلی عقب ماشین خوابید و من بقیه راه رو رانندگی کردم و رسیدیم به دیواندره و پستمان را عوض کردیم. من این مسیر رو اولین بار بود که می رفتم و مسیر بکر و دست نخورده ای هست مثلا قسمتهایی از راه مثل جاده سمنان و دامغان و بعضی جاهاش هم که نزدیکیهای سنندج هست به جاده چالوس شبیه هست یعنی کوه رو کندند و راه باز کردند. نکته جالبتر اینکه تقریبا اکثر تابلوهای جاده مثل آبکش سوراخ سوراخ بود. یعنی جای گلوله بود که فکر می کنم مال درگیری های اوایل انقلاب با حزب دموکرات هست. خلاصه ساعت 2:30 دقیقه رسیدم میدان فیض آباد در ورودی شهر [ آن زمان ورودی شهر بود ] . از نگهبانی مجتمع تربیت معلم خواهش کردیم اجازه دهد برویم جلوی بلوک آموزشکده فنی چون وسایل زیادی داشتیم و نمی شد پیاده برد. رفتیم جلوی بلوک B که اتاق سرپرست خوابگاه هم طبقه همکف این بلوک هست. پس از اینکه مدارک را تحویل سرپرست خوابگاه آقای نصیری دادیم گفت که شماره اتاق شما 207B [ طبقه دوم اتاق هفتم ] هست ولی چون بچه های ترم قبل وسایلشان را گذاشته اند آنجا فعلا برید اتاق 109B [ طبقه اول اتاق نهم ]. اتاق را گرفتیم و دیدیم که اصلا حال و روز خوبی نداره. اولا نزدیک دستشویی هست و دوما سرد. اگر اینجوری باشه وای به حالمون. ساعت سه و نیم عصر و بعد از خوردن نهار که لوبیا پلو با مرغ بود و با خودمان از خانه آورده بودیم ، پدر و مادر و برادر کوچکترم راه افتادند و برگشتند ارومیه.

خلاصه این اولین شبی هست که ما در خوابگاه هستیم . ساعت دو و نیم شب هست. مجید خوابیده و من بیدارم و دارم به برنامه " شب افروز " رادیو گوش می دهم که همین الان داره این آهنگ رو پخش میکنه :
 

وقتی که پا میذاره دریا به روی شنها
مرغابیا میشورن پرهاشونو تو دریا
وقتی برای ساحل دریا صدف میاره
شبها به روی بندر بارون ماه می باره
 
یاد تو در دل من طوفان به پا می کنه
تا ساحل زندگی با من شنا می کنه

 

فعلا در خوابگاه 2 نفر هستیم و اون دو تا هم اتاقی دیگه هم بعد از 30 ام بهمن قرار هست بیان که من اونها رو نمی شناسم. البته مجید گفته یکیش جعفر [ خسروی ] بچه سقز هست و دیگری فرخ [ رشیدی نخود دره ] بچه یکی از روستاهای تکاب که بچه با معرفتی هم هست. ساعت 02:37 دقیقه شب هست و ما در این ساختمان به این بزرگی البته با آن یکی اتاقها 5 یا 6 نفر و 2 تا بچه گربه هستیم و من هم می خواهم بخوابم.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : جمعه 23 بهمن 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم ، خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه

امروز جمعه 23 بهمن سال 1377 هجری شمسی می باشد و دومین روز است که در خوابگاه اموزشکده هستیم. امروز صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدیم و بعد از آماده شده از میدان فیض آباد با تاکسی رفتیم دور میدان [ اسم فلکه هست ] و بعد رفتیم خیابان سیروس که من یک عدد فازمتر و یکعدد پیچ گوشتی همه کاره گرفتم از همون هایی که کلهش عوض میشه و بعد دیدم که یک نفر بساطی چیده و داره وسایل قدیمی میفروشه. رفتیم پیشش و چند تا اسکناس زمان شاه که بعد از 22 بهمن 57 بر روی عکس شاه و واترمارک آن مهر زنده بودند را خریدم. البته دوتاش مهر داشت و دیگری سالم بود که بابت 3 عدد 2000 ریال [ 200 تومن ] دادم.

 

 در حال آماده سازی عکس

 

 بعد برگشتیم خوابگاه و عصر دوباره رفتیم بیرون برای گردش در" شیطان بازار " [ کمی پایین تر از دور میدان و به طرف میدان اقبال ]، سنندج که هر چیزی که آدم بخواهد در آنجا پیدا می شود. [ البته بیشتر حبوبات و چای و نوشابه و اسباب بازی فروش و ... بود ] بگذریم. فردا صبح می رویم آموزشکده ببینیم کلاس هست یا نه.

 

ساعت 22:40 دقیقه شب.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تاریخ : شنبه 24 بهمن 1377

مکان :سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 109B

 

امروز صبح رفتیم آموزشکده [ من و مجید کاظم زاده ]  و برنامه کلاسهایمان را نوشتیم و چون کلاس نبود زود از آموزشکده خارج شدیم و مشغول گردش در خیابانها شدیم و نزدیک ظهر رفتیم خوابگاه و نهار را خوردیم و خوابیدیم. بعد یک نفر در را زد و آمد تو اتاق که من نشناختمش و مجید گفت که این آقا جعفر هم اتاقی ماست و امروز آمده ولی جعفر گفت : من دو روز هست اینجام و در اتاق دوستم بودم و چون دیدم درب اتاق 207 ب قفل هست فکر کرده که نیامده اید و نمی دانستم که اتاق 109 ب را به شما تحویل داده اند. خلاصه حالا جعفر شب را در اتاق دوستش هست و به احتمال زیاد فردا اتاق خودمان را تحویل خواهیم گرفت.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تاریخ : یک شنبه 25 بهمن 1377

مکان :سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


امروز صبح من و مجید رفتیم کلاس مبانی دیجیتال و ادبیات که استادها نیامدند و کلاس تشکیل نشد. بعد فهمیدیم که فیش غذا می دهند و به همین دلیل رفتیم طبقه دوم ساختمان آموزشکده [ آدرس : میدان اقبال خیابان شش بهمن سابق ] و از اتاق کامپیوتر فیش غذا گرفتیم و ساعت 12:30 رفتیم سلف سرویس آموزشکده و نهار را که خورشت قیمه بود [ عجب غذایی بود آشپز که فهمید بچه ارومیه هستیم نفری یه مشت پر سیب زمینی سرخ کرده داد ] خوردیم و بعد راه افتادیم طرف خوابگاه که دربین راه [ خیابان فردوسی ] جعفر را دیدیم که گفت اتاق را صبح تحویل داده اند و من وسایلش را خالی کرده ام و قفل بزرگ را هم زده ام به درش. شما بروید اتاق را تمیز کنید و وسایل را هم از اتاق  109ب ، به 207ب ببرید. ما هم رفتیم دیدیم کف اتاق پر از آشغال هست و مجبور شدیم موکت رو ببریم محوطه خوابگاه و جارو بکشیم و بعد بیاریم بالا. خلاصه الان اتاق مرتب هست و جعفر هم از امروز در اتاق خودمان هست.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تاريخ : دوشنبه 26 بهمن 1377

مكان :سنندج ، فيض آباد ، مجتمع آموزشي تربيت معلم خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه – اتاق 207B


صبح كارگاه داشتم و به همين دليل ساعت هفت و نيم راه افتادم از خوابگاه و يك ربع به 8 رسيم آموزشكده و ديدم كه هيچ كس از بچه ها [ همكلاسي ها ] نيامده اند. 8:15 بود كه سه چهار تا از بچه ها اومدن و منتظر تشكيل كارگاه شديم ولي با خبري نشد. يكي از بچه ها [ مجيد جعفري – بچه كرج ] رفت آموزش پرسيد كه بهش گفته بودند كارگاه، هنرستان معلم تشكيل شده و چون ما اونجا رو نمي شناختيم و دير هم شده بود ديگه نرفتيم عوض با هم رفتيم سلف سرويس و بعد از نهار من برگشتم خوابگاه و ديدم كه جعفر و مجيد هم تو اتاق هستند. خلاصه يه استراحتي كرديم و عصر ديدم كه در را زد و آمد تو اتاق و ديدم كه فرخ رشيدي هم اتاقي ديگر ماست. اون رو مي شناختم چون قبلا روز انتخاب واحد ديده بودمش. همين
 
 


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1377

مكان : سنندج ، فيض آباد ، مجتمع آموزشي تربيت معلم خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه – اتاق 207B


امروز كلا تعطيل بودم ولي مجيد كاظم زاده كلاس داشت و صبح زود رفت و چون كارگاه را نمي شناخت مجبور شده بود كل مسير رو پياده بره. نهار را رفتيم سلف سرويس آموزشكده و فردا هم يك ساعت كلاس فيزيك دارم. ديگر اتفاق خاصي نيفتاده.
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : چهارشنبه 28 بهمن 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


امروز نهار قورمه سبزی بود که در سلف سرویس آموزشکده خوردم. از ساعت 10 تا 12 هم کلاس فیزیک مکانیک داشتم. شب بعد از شام دو نفر از بچه های اتاق 111A [ بلوک A – طبقه اول اتاق شماره 11 ] که دوستان فرخ بودند آمده بودن اینجا که حسابی گیر افتادیم. ماجرا از این قرار بود که من یک ساعتی رو که مثل ساعتهای قدیمی پیرمردها بود گرفته بودم [ سال 1376 ] و چون صفحه اون فسفری بود، وقتی نور مهتابی بهش می خورد حسابی می درخشید. خلاصه مجید به اونها گفت که این یه ساعت داره که صفحه اش نور میده و اونها گفتن خوب نشون بده. من هم برای اینکه نورش بیشتر باشه رفتم بالای تخت و صفحه ساعت رو گرفتم رو مهتابی و یک دقیقه نگهش داشتم تا خوب نور جذب بکنه. بعد پریدم پایین و بچه ها هم بلند شدن سرپا ساعت رو ببینن. مجید هم چراغ رو خاموش کرد اومد پیش ما ... در همین حین هم نوار کاست مارتیک رو گذاشته بودیم رو ضبظ و می خوند :


بالبات قهرم با چشات قهرم
نیگام نکن با نگات قهرم
عاشقت بودم نفهمیدی
هی بهت گفتم هی تو خندیدی
زخم زبونت به دلم نشست
سنگ عاشقا سرمو شکست
یادم یه رو مست مستونه
داد زم بیا بیرون از خونه
سنگ آخرو تو به من بزن
خندیدی گفتی برو دیونه

 

که یک دفعه دیدم " قره خانی " مسئول خوابگاه بدون اینکه در بزنه یا اجازه بگیره یک دفعه در رو باز کرد و عین گاو اومد تو اتاق و گفت : به به .... به به .... خجالت نمی کشید ؟ می رقصید ؟ مگه شما آیین نامه خوابگاه رو نخوندید ؟ بعدش رو کرد به من و گفت شما هم که ترم اولی هستی آره ؟ گفتم بعله. مجید رفت چراغ رو روشن کرد و قره خانی دید یکی از بچه های ترم بالا هم تو جمع ما هست. این پسر به پیرمرد معروف بود و رو کرد بهش و گفت : شما هم که دارید آموزش رقص می دید آره ؟ مگر خوابگاه کلاس آموزش رقص هست ؟ بعدش رفت نوار مارتیک رو از روی ضبط درآورد و گفت : فردا هر شش نفرتون بیایید سرپرستی پدرتون رو در می آرم ... این نوار رو هم با نامه پیوست می کنم می فرستم حراست. می رقصید آره ؟


گفتم الله اکبر عجب گیری افتادیم دست این آدم عوضی ... مجید گفت بابا آقای قره خانی ما داشتیم این ساعت رو نگاه می کردیم که چطور صفحش نور میده و رفت چراغ رو دوباره خاموش کرد و قره خانی عوضی دید که راست می گیم، نوار رو داد دست مجید و گفت بار آخرتون باشه و گورشو گم کرد ... خلاصه از دستش خلاص شدیم. بچه های خوابگاه خیلی از دستش شاکی هستن. کلا آدم جالبی نیست.

 


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

  

تاریخ : پنج شنبه 29 بهمن 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


دیروز اکثر بچه های شهرستانهای نزدیک سنندج رفته بودند خانه شان و مجتمع تقریبا ساکت بود. شب هم من و جعفر [ جعفر خسروی ] رفتیم طبقه چهارم و قفل درب ورودی سالن اون طبقه رو دزدیدیم [ باز کردیم ] آوردیم بستیم طبقه خودمان و برای اینکه کسی مزاحم ما نشود در سالن رو هم قفل کردیم تا راحت خوابیم. در ضمن هوا هم شدیدا خراب است. هم باد شدیدی میاد و هم باران می باره ... هوا سرد هم هست.
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


 
تاریخ : جمعه 30 بهمن 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 303B


شب محمد صادقی آمد اتاق ما [ 207B ] و گفت که ما رفته بودیم قروه و الان برگشتم و دیدم که دزد آمده و همه چیز را در اتاق هم ریخته ولی نمی دانم از کجا وارد اتاق شده است. به سر پرستی هم گفته ام که به اتاق ما دزد آمده و گفتند دزد آمده که آمده. باید مواظب بودید به ما مربوط نیست. به همین دلیل من به اتاق اینها آمدم و دیدم که موکت کلا خیس آب هست، پنجره اتاق کاملا باز هست،تخته های سقف [ آکوستیک ] از جاشون در آمده و چند مورد دیگر و من به محمد گفتم که به احتمال زیاد پنجره رو درست نبستید و چون دیشب باد شدیدی می آمد در نتیجه پنجره باز شده و باران هم اومده تو اتاق چون فقط جلو پنجره خیس شده بود. باد هم اون تخته های سقف رو درآوره چون امکان راه رفتن روی اونها نیست و دزد نمیتونه از روی اونها بیاد تو اتاق. در ضمن میگی وسایلی هم به سرقت نرفته. دلیلش همین هست که گفتم. خلاصه چون محمد تنها هست و هم اتاقی هاش نیامده اند من امشب را در اتاق اینها هستم. هوا هم بسیار سرد است و نمی دانم که فردا از این اتاق سالم می روم یا اینکه یخ می زنم می میرم.
 
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


 

تاریخ : شنبه 1 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 


ساعت 02:45 دقیقه شب هست.
من و جعفر در حال پاکنویس درسهای امروز هستیم  و من به دومین آهنگ از نوار بوی پیراهن یوسف گوش می دهم. امروز نهار قیمه بود و تا ساعت شش و ربع هم کلاس داشتم که استاد ریاضی آقای زندی آمد کلاس و ناراحت بود از دستگیری عبدالله اوجالان توسط دولت ترکیه و گفت که انتظار داریم در راهپیمایی روز دوشنبه شرکت کنید. بعد از تمام شدن کلاس وقتی می رفتیم خوابگاه به فلکه ؟ که رسیدیم دیدیم که پر شده از ماموران انتظامی و علت آن هم احتمالا تظاهرات روز دوشنبه مردم بر علیه ترکیه هست ... خدا به خیر کند.

  

 
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


 

تاریخ : یکشنبه 2 اسفند 1377

مکان :سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 


امروز مبانی دیجیتال و ادبیات داشتم که ساعت 8 تا 12 طول کشید.
اقای سوره بومه ای استاد دیجیتال بحث مکمل ها را گفت و استاد اردلان [ سال 1380 به رحمت خدا رفت ] هم در مورد داستان نویسی تمثیلی و عرفانی چیزهایی گفت. فردا هم کارگاه برق داریم و همان طوری که مشخص هست و قرار گذاشته اند [ مردم ] فردا احتمالا راهپیمایی در سطح شهر خواهد بود. وضعیت اصلا خوب نیست نمی دانم این مردم نادان چه می خواهند. از این اوجالان به ما چه ؟

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




تاریخ : دوشنبه 3 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 


امروز گارگاه داشتم و صبح قرار بود محمد صادقی بیاید باهم برویم که نیامد به هر حال راه افتادم و چون اولین جلسه کارگاه بود محل تشکیل رو هم نمی شناختم که از شانس من دیدم بچه های اتاق 309B [ مهدی سالاری اخگر – سید مصطفی سید شکری که بچه همدان بودند ] دارند می روند کارگاه که باهم رفتیم و رسیدم کارگاه و وسایل تحویل گرفتیم و مشغول کار که حدود ساعت 09:45 دیدم یک ماشین نیروی انتظامی آمد و حدود 10 نفری رو که بیرون و نزدیک کارگاه جمع شده بودن متفرق کرد. ساعت 10 وسایل رو تحویل دادیم و من و مجید جعفری [ بچه کرج بود ] راه افتادیم سمت آموزشکده و در بین راه دیگر اوضاع قاطی پاتی شد و ...
 
 
توضیح : مردم نادان کار خودشون رو کردن و من هم ادامه رو ننویسم بهتر هست  10/11/1392
 
 
 
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


تاریخ : سه شنبه 4 اسفند 1377 

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 

چون امروز کلاس نداشتم دیر از خواب بلند شدم چون دیشب به خاطر اتفاقات و ماجرای آن روز تا ساعت دو و نیم بحث می کردیم [ توضیح : موضوع بحث بماند – 10/11/1392 ] . فرخ و جعفر خسروی ساعت 11 کلاس داشتند که رفتند و من ماندم تا اتاق را تمیز و مرتب بکنم. ساعت 12:35 دقیقه رفتم غذا خوری آموزشکده و نهار را که قورمه سبزی بود خوردم و در ضمن فرخ هم آنجا بود. بعد مجید [ هم اتاقی من ] را تو حیاط دیدم و قرار شد با هم برویم ترمینال برای چهار شنبه عصر بلیط ارومیه بگیریم. خلاصه عصر رفتیم برای ساعت 6 فردا بلیط گرفتیم و شب دوباره محمد صادقی همیشه مزاحم آمد چون دوستان هم اتاقی اش زود خوابیده بودند. در ضمن فرخ گفت وقتی شما اتاق نبودید دوستانش آمده بودند و یک نفر رو هیپنوتیزم کردن از زمین بلندش کردن ولی فرخ از زمین بلند نشده .... فکر می کنم قضیه سر کاری هست . مگر می شود یک نفر رو هوا فرستاد و معلق کرد ....

 

 
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

 

تاریخ : چهار شنبه 5 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 

صبح فیزیک داشتم که رفتم سر کلاس. ضمنا امروز قرار بود ساعت 6 برویم ارومیه . 05:15 راه افتادیم از خوابگاه و بعد از گرفتن کالباس برای شام رفتیم ترمینال و 5 دقیقه مانده به 6 رسیدیم ترمینال. از ماشین خبری نبود رفتم باجه بلیط فروشی که گفت برای ارومیه امروز ماشین نیست. بلیط را عوض کردیم برای فردا صبح ساعت 9 همین.
 
 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : پنج شنبه 6 اسفند 1377

مکان : ارومیه ، منزل

امروز صبح ساعت 9 از ترمینال حرکت کردیم و ماشین در میاندوآب نگه داشت و گفت که من ارومیه نمی رم . مسیر من تبریز هست. خلاصه کلی دعوا کردیم با راننده که چرا موقع سوار شدن نگفتی ؟ خلاصه چون راننده مسافر کافی برای تبریز نداشته با بلیط فروش دست به یکی کردن و بدون اینکه به ما بگن بلیط تبریز صادر کردن و روی بلیط نوشتن ارومیه .... خلاصه ما هم پول بقیه مسیر رو گرفتیم ازش و ساعت 5 رسیدیم ترمینا اینجا [ ارومیه] و ساعت 6 عصر هم خانه بودم.





----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




تاریخ : جمعه 7 اسفند 1377

مکان :ارومیه ، منزل

کار چندانی نداشتم. صبح رفتم بازار یک شوار کتان خریدم و یک بلیط برای کرمانشاه که سر راه تو سنندج پیاده بشم. بلیط برای سنندج تمام شده بود. قیمت بلیط هم برای کرمانشاه 16000 ریال [ 1600 تومن ] هست.





----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------





تاریخ : شنبه 8 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


عصر ساعت 6 از ترمینال ارومیه راه افتادم و ساعت 03:15 دقیقه صبع رسیدم خوابگاه و دیدم که جعفر هنوز بیدار است و دارد درس می خواندضمنا یک بسته نقل هم خریده بودم که اوردم خوابگاه.





----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------






تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


امروز در گارگاه رادیوی 7 ترانزیستوری دادندکه من آن را مونتاژ کردم و بقیه کار ماند برای هفته آینده. شب هم چند نفر ار بچه های اتاق 303B [ احمد عبدی قروه ، محمد فرهنگیان ، رضا خسروی ، محمد صادقی ] و اتاق 302A [ اگر اشتباه نکنم حسین سرابی از قروه ] آمده بودند اتاق و کلی جوک گفتیم و خندیدیم . ضمنا زندی امروز امتحان ریاضی گرفت که خوب ننوشتم که حتما صفر می گیرم.





----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------





تاریخ : سه شنبه 11 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B


من و جعفر مشغول درس خواندن هستیم. او زبان می خواند و من ادبیات. استاد فیزیک [ آقای سوره بومه ای ] هفته پیش گفته بود تمام مسائل کتاب " دیوید هالی دی " را حل کنید و اگر حل نکردید کلاس نیایید. ما هم حدود ده نفری رفته بودیم اتاق 303ب برای حل مسئله و داشتیم در مورد سوال مگس در فصل اول بحث می کردیم که من بعد از آمدن به اتاق خودمان حلش کردم. ولی 10 نفری فقط سه تا از سوالهاش رو توانستیم حل بکنیم.
[ اسامی آن 10 نفر : خودم ، مجید کاظم زاده، رضا خسروی، محمد فرهنگیان، محمد صادقی، حسین سرابی، مهدی سالاری اخگر ، سید مرتضی سید شکری و ؟ و ؟ . ]



 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : چهارشنبه 12 اسفند 1377

مکان : شهر قروه در استان کردستان-منزل محمد صادقی


امروز کلاس فیزیک داشتیم و طبق قرار جلسه قبل مسائل باید تمامی 38 مسئله کتاب هالی دی را حل می کردیم و می دادیم دست استاد ولی ما در حدود 10 نفری نهایتا 5 تا از سوالها رو حل کردیم و دو تاش هم ناقص ماند.بعد از کلاس با بچه ها یعنی من و مجید کاظم زاده، بهنام گلزردی ،رضا خسروی، محمد فرهنگیان ، محمد رضا حنیفی، وحید حنیفی و چند نفر دیگر رفتیم سلف سروی برای نهار. بعد محمد صادقی من و مجید رو برای رفتن به شهرشون [ قروه ] دعوت کرد. مجید قبول کرد و من گفتم فعلا نمی توانم چیزی بگویم. عصر از باجه مخابراتی در کوچه بغلی زندان مرکزی شهر در خیابان ششم بهمن به خانه زنگ زدم و کسب تکلیف کردم که گفتند مانعی ندارد. بعد رفتم یک حلقه فیلم 36 تایی گرفتم 1500 تومن برای عکاسی در قروه. ساعت 6 عصر من ، مجید کاظم زاده و فرخ رشیدی به همراه محمد صادقی رفتیم ترمینال سنندج که مینی بوس نبود و مجبور شدیم سواری بگیریم . موقع آمدن هوا تقریبا تاریک بود ولی جاده روشن چون نورافکن نصب کردن تازگی. بعد از آخرین تونل که رد شدیم وارد دشت همواری شدیم و کم کم احساس کردم هلیکوپتری داره به من نزدیک میشه. اولش فکر کردم نزدیکیهای فرودگاه سنندج هستیم که هیلیکوپتر داره فرود میاد ولی تعجب کردم که در آن تاریکی چرا داره پرواز میکنه که دیدم ماشین شروع کرد به تکان خوردن و فهمیدیم که ماشین پنجر شده است. بعد از تعویض لاستیک راه افتادیم و ساعت 06:20 دقیقه عصر دهگلان بودیم و یک ربع مانده به 7 هم رسیدیم قروه. ماشین گرفتیم رفتیم منزل محمد صادقی که 07:10 هم رسیدم آنجا. پدر و مادرش حسابی ما رو تحویل گرفتند. ساعت حدود 9:30 شام خوردیم و ساعت 10 شب هم محمد فرهنگیان آمد دم در محمد صادقی ولی زود رفت.
 
 
 
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 


 

تاریخ : پنج شنبه 13 اسفند 1377

مکان : شهر قروه در استان کردستان - منزل محمد صادقی


صبح ساعت نه و نیم بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه به سر و وضعمان رسیدیم و افتادیم به جان خیابانها قروه. بعد رفتیم پارک قروه که نزدیک بیمارستان هست. جای باصفایی بود ولی چون زمستان هست و برگ درختها ریخته زیاد به چشم نمی یاد ولی حتما در بهار و تابستان جای دیدنی هست. البته در بلوار منتهی به پارک یکی دو تا عکس هم گرفتیم .
 

فرخ رشیدی - مجیدکاظم زاده - محمد صادقی و من

 

اميررضااكبري - فرخ رشيدي - محمد فرهنگيان - محمد صادقي


بعد سوار تاکسی شدیم و رفتیم خانه محمد فرهنگیان چون نهار را آنجا دعوت بودیم. یک نیم ساعتی بعد پدرش هم آمد منزل که آدم شوخ طبعی هست. ساعت یک ربع مانده به 4 دوباره رفتیم خانه محمد [ صادقی ] و چون شام را هم رضا خسروی دعوت کرده بود خانه خودشان بعد از یکی دو ساعتی استراحت رفتیم آنجا [ منزل رضا خسروی]. بعد از شام با پاسور بازی شاه وزیر کردیم که یک بار من دزد شدم و حکم کردند که باید همه را مثل خر سواری دهم و خلاصه الاغم کردند و همه [ 6-7 نفر] را سواری دادم و آنجا بود که فهمیدم بیچاره خر چی میکشه از دست ما آدمها. یک بار هم من شاه شدم و حکم دادم همه باید از پنجره طبقه دوم ساختمان بپرند بیرون و خلاصه با وساطت زیاد حکم رو شکستم و قرار شد اینبار ما سوار اونها شویم. بعد از شام دیدم حسین سرابی و وحید حنیفی و محمد رضا حنیفی با ماشین معروف محمدرضا [ پیکانی بود سفید رنگ که محمدرضا از بس ازش تعریف کرده بود که حد نداشت و تمامی صحبتهای اون نهایتا ختم به پیکان می شد 1392/11/13 ] آمدند تا برای فردا دعوتمان بکنند برای نهار که مجید قبول کرد. بعدا من فهمیدم که پدر سرابی فوت شده و فعلا صلاح نیست دعوتش را بپذیریم [ بنا به دلایلی که بماند ]. خلاصه موقع برگشتن از خانه رضا من جرو بحث زیادی با مجید کردم که تو با آنکه میدانستی ؟؟؟ ولی باز هم دعوتش را قبول کردی و نهایتا قرار شده فردا برنامه ای را تنظیم بکنیم و برای خداحافظی برویم خانه شان و تا ظهر هم برگردیم خوابگاه. الان هم ساعت 12:35 دقیقه شب هست. مجید دارد فیلم ویدئویی را که رشید، دوست بهنام گلزردی دیروز داده تماشا می کند. فرخ دارد دیوان حافظ می خواند و محمد هم کتاب مبانی دیجتال موریس مانو را گذاشته جلویش دارد مثلا درس سوال حل می کند .... من هم که دارم اینها را می نویسم ....


 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 


 

تاریخ : جمعه 14 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 


صبح ساعت 08:15 از خواب بیدار شدیم و  09:15 رفتیم خانه حسین سرابی و و از او عذر خواهی کردیم بعد می خواستیم برویم منزل محمدرضا حنیفی که از شانس ما در مغازه پدرش بود و همانجا از او هم خداحافظی کردیم و دلیلش را گفتم که به خاطر حسین یرابی نمی توانیم بمانیم . اگر بیاییم خانه تان باید به منزل حسین هم برویم والا شدیدا ناراحت خواهد شد و قبول کرد. برگشتیم منزل محمد صادقی و آماده شدیم برگردیم سنندج. البته از خانه محمد زنگ زدیم منزل وحید حنیفی و از او هم خداحافظی کردیم و ساعت ده و نیم از قروه راه افتادیم آمدیم اینجا [ سنندج ] و ساعت یازده و نیم هم خوابگاه بودیم. البته برای شام محمد صادقی و رضا خسروی و احمد عبدی را هم دعوت کردیم بیاییند اتاق ما و شام را هم من پختم. چند عکس هم گرفتیم
 

 فرخ رشيدي - محمد فرهنگيان - جعفر خسروي - رضا خسروي

احمد عبدي(قروه) - مجيد كاظم زاده

بعد از شام من و محمد رفتیم اتاقشان [ 303ب ] و کلی در مورد بشقاب پرنده ها و ماهیتشان بحث کردیم و من مطالبی را که روزنامه اطلاعات در مرداد ماه سال 1372 چاپ کرده بود و در خاطر داشتم بهشان گفتم . مثلا ماجرای برج مراقبت مهرآباد و زنده دستگیر شدن یکی از سرنشینان بشقاب پرنده ساقط شده در آمریکا که مدت سه سال هم زنده بود. بعد، از بلندگوی سرپرستی اعلام شد که توی نمازخانه دارند فیلمی در رابطه با مسابقات جام حهانی 1998 پخش می کنند. رفتیم دیدم اصلا جالب نبود. دوباره با محمد برگشتیم اتاق ما و الان هم محمد دارد با حعفر خسروی صحبت می کند. چون دارند کردی صحبت می کنند من چیزی نمی فهمم و دارم آماده می شوم بخوابم. ضمنا آخر شب یکی از بچه های اتاق 309A که همشهری هستیم با اسم " داوود شلتوک کوپ ثانی " آمد اتاق ما و چون با دوستانش دعوا کرده می خواهد بیایید اتاق ما. مجید هم گفت که برای من مشکلی نیست ولی اینها [ منظورش من و فرخ و جعفر بودیم ] قبول نمی کنند و راست هم می گفت چون من اصلا ازش خوشم نمی یاد. آدم جالبی نیست. این بار دومی هست که می بینمش.
 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 


تاريخ :  شنبه 15 اسفند 1377

سنندج ، فيض آباد ، مجتمع آموزشي تربيت معلم خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه – اتاق 207B 


اتفاق خاصي نيفتاده. زندي استاد رياضي درس گفت و سرحدي هم گفت من امروز كار دارم سه شنبه بياييد كلاس. همين
 


 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 


 


تاريخ : يكشنبه 16 اسفند 1377

مكان : سنندج ، فيض آباد ، مجتمع آموزشي تربيت معلم خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه – اتاق 207B 


آقاي حسيني استاد مباني ديجيتال نيامد علت آن هم مريض بودن مادرش بود. اردلان استاد ادبيات هم خودش مريض بود و نيامد. بهنام [ گلزردي بچه سنندج ] هم من و مجيد كاظم زاده رو براي فردا شام دعوت كرد.
 
 


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


تاريخ : دوشنبه 17 اسفند 1377

مكان : سنندج ، فيض آباد ، مجتمع آموزشي تربيت معلم خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه – اتاق 303B 


صبح كارگاه داشتم و 07:20 دقيقه راه افتادم رفتم كارگاه و راديويي را كه هفته قبل داده بودند و ناتمام مانده بود درست كردم و كار كرد ولي فقط يك ايستگاه را ميگيرد. بعد از كارگاه كه در هنرستان معلم و در منطقه 25 سنندج بود رفتم آموزشكده براي نهار و بعد از نهار آماده براي رفتن به كلاس رياضي. ساعت يك و ده دقيقه بود كه زندي استاد رياضي آمد رفت اتاق اساتيد و ما كه در كلاس  6-7 نفري بيشتر نبوديم كلاس را بعد از پنج دقيقه تعطيل كرديم و آمديم بيرون و فقط " مجيد جعفري " ماند كه گويا زندي آمده بود و گفته بود برو گم شو بيرون از كلاس. خلاصه آماده شديم برويم بيرون براي گردش. سر چهار راه نزديك آموزشكده در خيابان شش بهمن، مجيد گفت برويم نمايشگاه و من گفتم امروز روز آخرش بود ولي مجيد گفت برويم شايد باز باشه و رفتيم ديديم بسته هست. [ نمايشگاه نزديك دانشگاه آزاد در خيابان برپا شده بود ] برگشتني محمد صادقي يك فشفشه گرفت ، روشن كرد و گذاشت دهانش و داشت اداي سيگار كشيدن در مي آورد و فشفشه با آن دود زياد ميسوخت و نور ميداد و محمد هم اصلا به روي خودش نمي آورد. هر كسي كه تو خيابون از كنار ما رد مي شد يا تعجب مي كرد يا مي خنديد . خلاصه تا ميدان اقبال چند تايي رو دود كرد و ما هم واقعا مرديم از خنده اصلا واكنش مردم خيلي جالب بود نميشه اينجا نوشت. بيچاره رهگذرها فكر مي كردن ما ديوانه شديم ...
آمديم ميدان اقبال و بهنام گفت ساعت پنج و نيم جلوي بانك تجارت شعبه خيابان فردوسي باشيم تا برويم خانه شان. بعد پياده آمديم " دور ميدان " از آنجا سوار تاكسي شديم آمديم خوابگاه در فيض آباد. ساعت 5:30 سر قرار حاضر شديم و افتاديم به جان خيابانهاي شهر ، از اين خيابان به آن خيابان و از اين پاساژ به آن پاساژ. موقع رفتن به خانه بهنام در خيابان چهارباغ اين دوتا ........ [ بقيش رو نگم بهتر هست روزي اين مطلب رو مي خونن شاكي ميشن از دستم 1392/11/13 ]. رسيديم خانه شان و با خانوادش احوال پرسي كرديم و نشستيم. بهنام رفت دوستش رشيد رو هم دعوت كرد بياد پيش ما. رشيد هم موقع آمدن تخته نرد و پاسور و دوربين فيلم برداري [ VHS ] آورد و بعد از بازي با پاسور و تخته نرد، يكي دو دقيقه هم فيلم گرفت بعدش چند تايي عكس در اتاق بهنام گرفتيم:

 

 رشيد - من - مجيد كاظم زاده

 

 

مجيد كاظم زاده - اميررضااكبري - بهنام گلزردي

 

موقع برگشتن از خانه شان از پدر بهنام اجازه خواستيم تا بهنام را همراه خودمان به اروميه ببريم و اون هم گفت اجازه بهنام دست خودش هست ولي چون نزديك عيد هست ممكن است مزاحم بشه والا از نظر من مانعي نداره و بهنام هم گفت فردا جواب مي دهم. ساعت حدود 11:30 بود كه پدرش ما رو با ماشينشان كه هيلمن نارنجي رنگي بود آوردند خوابگاه. ما هم بعد از خداحافظي از آنها مستقيم رفتيم اتاق محمد صادقي [ 303ب ] كه گفتند سنندجي ها [ همكلاسي هاي سنندجي ما ] آمده بودند شما رو ببينند و خيلي هم منتظر ماندند ولي شما نيامديد و تازه رفته اند و چند كيلو شيريني هم آورده اند. من و مجيد هم قرار گذاشتيم بعد از عيد آنها رو براي شام يا نهار دعوت بكنيم بيان خوابگاه.

[ متاسفانه به غير از يكيشون كه فواد كنجوري بود، اسم بقيه يادم نيست و اين را هم بگم كه هيچ وقت نتوانستيم آنها را براي شام يا نهار دعوت كرده و محبت آنان را جبران كنيم و تا الان كه 15 سال از اون روز گذشته و هيچ خبري هم از آنها ندارم باز هم مديون انها هستم و اميدوارم روزي اين مطلب من رو بخوانند و پس از اين همه سال خبري از هم بگيريم - 1392/11/13].


بچه ها پرسيدند چه خبر چيكار كرديد ؟ كه مجيد شروع كرد به ..... [ بقيش گفتي نيست اگر مجيد بخونه شاكي ميشه شديد ] و بعد بچه ها گفتن ما هفتم يا هشتم ماه بعد [ فروردين 1378 ] مياييم اروميه و اون وقت يك غذايي درست نكنيد كه ما نتونيم بخوريم و من هم گفتم كه غير از نان و پنير چيزي نمي دم نترسيد و در ضمن محمد صادقي اصرار كرد كه امشب را در اتاقش بخوابيم و ما هم پتو آورده ايم و تا شب را اينجا باشيم.

 

 

 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 

شب پیش را در اتاق 303ب بودم و همه بچه ها به جز من و محمد صادقی خوابیده بودند البته چراغ هم خاموش بود که یک دفعه دیدم محمد فرهنگیان توی اون ظلمات بلند شد و شروع کرد به حرف زدن. من فکر کردم از دست ما دلخور شده و صحبت کردن و پچ پچ ما ناراحتش کرده. خلاصه یک حرفهایی زد و محمد هم جوابش رو داد و دوباره گرفت خوابید. پرسیدم محمد [ صادقی ]، فرهنگیان چی میگفت؟ گفت ولش کن هواس نبود توی خواب صحبت می کرد و گفت که : " شما خیلی وقته خوابیدید ؟ " و من هم جوابش رو دادم که : " بلی ما خیلی وقته خوابیدیم ". [ فرهنگیان از این عادتها داشت گاهی راه می رفت و گاهی بلند می شد توی خواب موعظه می کرد ]
خلاصه امروز با آنکه کارگاه نداشتم ولی رفتم تا جواب بهنام را بدانم که آیا با ما به ارومیه می یاد یا نه که گفت چون حالا نزدیک عید هست و شما هم کار دارید نمی آیم باشد برای تابستان که هم هوا خوب است و هم اینکه اگر الان بیام، تابستان رو باید بی خیال بشم.
شب هم رفته بودم اتاق 303 ب دلیلش هم این بود که فرهنگیان و خسروی آمدند اتاق ما و بهم گفتند که احمد [احمد عبدی] عاشق شده و زده به کلش برو باهاش صحبت کن ببین شاید مرض خوب بشه. به همین دلیل هم من و جعفر بلند شدیم رفتم پی احمد و دیدیم توی اتاق داره با خودش حرف میرنه. گفتم احمد چه مرگته ؟ گفت هیچی نیست. گفتم دیوانه شدی ؟ گفت نه و خلاصه شروع کرد و گفت من عاشق یه دختری هستم و نمی دونم بهم رو نمیده و نمی دونم منو دوست داره و خلاصه کلی چرندیات دیگه که همش یادم نیست. بعد هم اتاقی هاش یعنی خسروی و فرهنگیان هم آمدند پیش ما و احمد هم پرید رفت بالای تخت و نیم ساعت تمام خواند. من هم چون کردی بلد نیستم نمی دونم چی می گفت . الان هم امدم اتاق خودمان تا احوال امروز را ثبت کنم و حالا هم در حال نوشتن و گوش دادن به آهنگ معین هستم که می خواند :

 

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
 
غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشقترم کرد

...

خوشم با خاطراتم اينو از من نگيرين

 

 

 

آهنگ بسیار خوبی هست و خیلی چسبید علت آن را خودم هم نمی دانم. خلاصه امشب آخرین روز از سال 77 می باشد که در خوابگاه هستیم و فردا می رویم
 
 
××××××××××

 

1392/11/15


الان که داشتم این نوشته ها رو تایپ می کردم خاطرات دیگری از آن روزها به ذهنم آمد روزش دقیقا یادم نیست ولی از روز پانزدهم به بعد بود.
 
یکی از همین روزها با بچه ها رفتیم شیطان بازار سنندج برای گرفتن ترقه برای چهارشنبه سوری. اون زمانها واقعا ممنوع بود و مثل الان نبود که حداقل ایرانش مجاز باشه. اگر میگرفتن آدم رو پدرشو در می آوردن.
خلاصه  ما رفتیم شیطان بازار و از واسطه های سرگردانی که منتظر شکار بودن آدرس یک جایی رو توی همان بازار گرفتیم و رفتیم آنجا و نفری چند بسته ترقه کبریتی و یک بسته ترقه بزرگ که مثل فیزا بودن خریدیم و آوردیم خوابگاه. شب که میشد بساط ترقه هم توی خوابگاه برپا بود. و سرپستی هم اکثر اوقات اتاقها رو با چند تا از بسیجی ها بازرسی میکردن . خلاصه بعد از شام معمولا ترقه بازی شروع می شد. مثلا می رفتیم طبقه چهارم و از آنجا ترقه رو روشن کرده و از لابه لای راه پله ها می انداختیم پایین که بعضی اوقات توی راه منفجر می شد و گاهی هم می رسید طبقه همکف و نزدیک سرپرستی خوابگاه می ترکید. حالا سالن های به آن بزرگی و ساکت رو تجسم بکنید و در سکوت شب که ترقه ای منفجر بشه ، دقیقا عین بمب صدا می کرد و مسئول خوابگاه رو مجبور می کرد ضربتی برای گرفتن مجرم اقدام بکنه و البته همیشه هم محکوم به شکست بود. یک روز با چند تا از بچه های اتاق های دیگر سه چهار تا ترقه رو با هم روشن کردیم و انداختیم پایین و پشت سر هم منفجر شدند و بلافاصله برگشتیم اتاقهایمان. و چند دقیقه بعد دیدیم از توی سالن ما در طبقه دوم سر و صدا میاد. در رو که باز کردم دیدم سرپرست خوابگاه داره توی سالن ما اتاقها رو می گرده و الان هست که برسه به ما و من هم جنگی همه ترقه های رو که گرفته بودیم برداشتم و رفتم بالای تخت دوم و چون سقف ها پیش ساخته بودند و می شد اونها رو از جایشان در آورد، بلافاصله یکیش رو جابه جا کردم و ترقه ها رو انداختم بالای اونها و فوری برگردوندم سرجاش و تا پریدم پایین از روی تخت، سرپرست خوابگاه هم در رو باز کرد و آمد تو.
خلاصه همه جای اتاق، وسایل و ساکهامون رو گشتن ولی پیدا نکردن و اصلا به فکرشون هم نرسید که ممکن هست بالای سقف جاسازی شده باشن. ولی بهش راپورت داده بودند که کار ماست و می گفت باید همش رو تحویل من بدید من می دونم کار شماست و ما هم به طور کلی منکر شدیم و نهایتا به جایی نرسید و رفت.


ما هم یه نیم ساعتی بعد برای جبران محبت سرپرست خوابگاه و به سلامتی ایشان یکی دیگر از آن ترقه های بزرگ را نزدیک سرپرستی منفجر کردیم .... یادش بخیر
 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاریخ : چهار شنبه 19 اسفند 1377

مکان : سنندج ، فیض آباد ، مجتمع آموزشی تربیت معلم خوابگاه آموزشکده فنی شهید یزدان پناه – اتاق 207B 


نزدیک ظهر من و مجید کاظم زاده رفتیم آموزشکده پنج دقیقه بعد بهنام و چند نفر از بچه های دیگر که کلاس ادبیات داشتند آمدند بیرون. بعد از تنفس رفتیم کلاس تحلیل مدار که استادش آقای سوره بومه بود و از فرصت استفاده کرده قبل از آمدنش یک عکس دسته جمعی در کلاس گرفتیم.

 

ردیف ایستاده از راست : ؟ ، ؟ ، وحید حنیفی ، شیرزاد ، فرهادی ، ؟ ، محمدرضاحنیفی ، ؟ ، سید مصطفی سید شکری ، ؟

ردیف وسط نشسته روی صندلی : حسین سرابی ( کاپشن آبی ) ، فواد کنجوری ، ؟ ، ؟

ردیف نشسته جلو : ؟ ، مجید جعفری ، رضا خسروی ، من ( کاپشن سبز ) ، مجید کاظم زاده ، بهنام گلزردی

 

بعد از کلاس من و مجید و بهنام رفتیم دنبال گرفتن تعهد محضری برای وام دانشجویی و بعد از گرفتن آنها از دفترخانه اسناد رسمی آمدیم میدان اقبال که بهنام گفت من می روم و ما هم که می رفتیم آموزشکده، خلاصه خداحافظی کردیم و روبوسی کردیم و بهنام رفت. ما هم رفتیم آموزشکده. راستش اصلا دلمان نمی خواست که از هم جدا شویم و من موقع روبوسی دلم خیلی گرفته بود و در این فکر نبودم که بهنام و یا سایر دوستان را به مدت 20 رو نمی بینم بلکه در این فکر بودم که  دیر یا زود این دو سه سال در یک چشم به هم زدنی می گذرند و هر یک از ما می رویم دنبال زندگی و سرنوشت خودمان و باید برای همیشه خداحافظی بکنیم. شاید دوران دانشجویی یکی از بهترین دوران زندگی کسی هست که تجربه اش کرده و فقط و فقط یک بار چنین شانسی به دست می افتد که باید قدرش را دانست. این روزها می گذرند و فقط خاطرات و نوشته  ها و عکسهایی که امروز گرفتیم باقی خواهند ماند تا یادآور روزهای خوب و شیرین دانشگاه باشد.

 
خلاصه رسیدیم آموزشکده و دیدیم که از اتفاق جعفر خسروی هم اتاقی ما هم آنجاست و دو تا عکس هم باهم گرفتیم و سپردیم بهش که کارهای اداری مربوط به وام ما را انجام دهد تا معطل نشویم چون امروز باید می رفتیم.

 

جعفر خسروی - فرخ رشیدی - من

 

بعد از صرف نهار آمدیم خوابگاه تا استراحت بکنیم و ساعت 5 بریم ترمینال. ساعت 05:15 راه افتادیم رفتیم ترمینال و همان طوری که حدس می زدیم ماشین نبود و به زحمت توانستیم برای فردا صبح ساعت 9 آن هم ته اتوبوس دوتا جا بگیریم. به هر حال من دیشب فکر می کردم که آخرین شب از سال 1377 است که در خوابگاه هستم ولی این طور نشد ولی امروز آخرین روز و شب سال 77 هست. که در خوابگاه هستیم و فردا خواهیم رفت. ساعت هم "02:27:53 شب هست.
 
 

 


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
  

 


تاریخ : پنج شنبه 20 اسفند 1377

مکان : داخل اتوبوس ارومیه - سنندج
 
09:00 – از ترمینال حرکت کردیم
09:40 – رسیدیم به 185 کیلومتری سقز
09:44 – از اولین تونل رد شدیم
10:06 – سقز 165 کیلومتر
10:20 – رسیدیم حسین آباد
11:00 – رسیدیم به دیواندره
11:57 – از سنته رد شدیم
12:30 – در سقز هستیم
12:50 – برای نهار توقف کرده ایم
13:28 – از نهار خورری حرکت کردیم
13:45 – در بوکان هستیم
14:32 – پلیس راه میاندوآب را رد کردیم
15:07 – الان رسیدیم مهاباد و هوا هم ابری هست و می خواهد باران ببارد
 
15:12 – الان در کنار سد مخزنی مهاباد هستیم و دارم به رادیوی واکمن مجید گوش می کنم که همین الان  دارد آهنگ " دوستان " را پخش می کند.

 

مهربان شد آفتاب نوبهار
برق شادی زد سراب نوبهار
داستان صحبت گل با نسیم
تازه گشته در کتاب نوبهار
دوستان دوستان
در جشن خوب شاخه های سبز و شاد
همچو گلهای بهاری رویتان پرخنده باد
جویبار و چشمه و کوه چمن
شاد و مستند از شراب نوبهار
قصه بی برگی و سرمای دل
محو شد در التهاب نوبهار
 
 
 
 


 
16:55 – رسیدم ترمینال ارومیه
17:30 – الان در خانه هستم
 
 
 
 
پی نوشت
نام آهنگ : آفتاب نوبهار ( دوستان )
خوانندگان : بیژن خاوری، حسن همایونفال، پرویز طاهری
1392/11/15
 
 
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

تاريخ : شنبه 29 اسفند 1377

مكان : اروميه، منزل، اتاق خودم
 
امروز 29 اسفند يا بهتر بگم بامداد يكم فروردين 1378 بوده و ساعت هم" 05:15:18 است. امروز روز ملي شدن صنعت نفت هم هست.
چند ساعتي بيشتر به تحويل سال نمانده و همه خوابيده اند جز من كه دارم اتفاقات مربوط به سال 1376 و 1377 را مرور مي كنم و در اين فكر كه روزها با چه سرعي مي گذرند و تا چشم بر بر هم بزني عمرت تمام شده است. بگذريم.
 
تلويزيون را تنظيم كرده ام كه يك ربع مانده با پنج روشن شود و موقع تحويل سال بيدار باشم.
 
 


 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 


 


تاريخ : شنبه 14 فروردين 1378

مكان : اروميه، منزل، اتاق خودم
 
امروز ساعت 12:10 ظهر زنگ زدم به دوست دوران كودكي ام " هادي مختاري آذر " در شهرستان مياندوآب و كلي در مورد دوران دبستان و نامه هايي كه به هم نوشته و با پست مي فرستاديم صحبت كرديم. از همكلاسيهاي آن سالها سوال كردم كه گفت : "علي اشجاران " در دانشگاه آزاد يزد نساجي مي خواند و " فرزين حسني " هم كه رفته اند ساكن تبريز شده اند و الان در دانشگاه شيراز عمران مي خواند و من هم پيش دانشگاهي هستم و بقيه بچه ها قبول نشده اند". من هم گفتم در سنندج الكترونيك مي خوانم. خلاصه يادي هم از آقاي حسين زاده معلم سال سوم ابتدايي كرديم و گفت كه گه گاهي در خيابان مي بيندش و حالش خوب است.
 
چند روز پيش كاست " حسرت " محمد اصفهاني را گرفتم و همين الان دارم گوش مي كنم كه رسيد به آهنگ آفتاب مهرباني :

 

آفتاب مهربانی، سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید، ساقه نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم، ای پناه خستگی‌ها
در هوایت دل گسستم، از همه دلبستگی‌ها
در هوایت پر گشودن، باور بال و پر من باد
شعله‌ور از آتش غم، خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی‌تو بی‌تابم، بر سر زانو سر من
بی‌تو چون برگ از، شاخه افتادم
زرد و سرگردان، در کف بادم
گر چه بی‌برگم، گر چه بی‌بارم
در هوای تو بی‌قرارم
برگ پاییزم، بی‌تو می‌ریزم
نو بهارم کن، نوبهارم

 

 

 

 

پي نوشت :
 
1392/11/15
 
با هادي مختاري آذر در سال 1367 و كلاس سوم ابتدايي مدرسه آيت الله كاشاني مياندوآب هم كلاسي بوديم. هادي در نيمكت هاي رديف وسط و ته كلاس بود و من هم با علي اشجاران و وحيد عباس زاده كه پدرش معلم جغرافياي دوره راهنمايي بود در رديف سمت چپ و نيمكت اول مي نشستيم. خانه ما آن زمان در خيابان پاسداران بن بست شماره 1 بود و منزل آنها در خيابان شهدا و بن بست ستايش، شايد فاصله خانه هايمان كلا يك كيلومتري بيشتر نبود ولي با اين حال براي هم نامه نوشته و تمبر و يادگاري مي فرستاديم  و دو سه روز بعدش با پست مي رسيد دستمان. گرچه هر روز توي مدرسه همديگر را مي ديدم ولي لذت گرفتن نامه از پستچي يك چيز ديگري بود. نمي دانم آيا هادي هم نامه ها و يادگاري هاي من را نگه داشته يا نه ؟ ولي من چند تايي از همان نامه ها و تمبرهايي كه برايم با پست فرستاده بود را تا همين امروز هم با همان پاكت نامه نگه داشته ام .
 
آخرين باري كه با هم بوده ايم حدود سال 1380 بود كه براي گرفتن داروهاي مادرش آمده بود اروميه و من شب را مهمان خانه ما بود و ديگر اطلاع زيادي ندارم غير از اينكه فكر مي كنم ساكن تبريز شده است.
 
 


 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 

 
 

تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1378

مكان : اروميه، منزل، اتاق خودم
 
امروز صبح دير از خواب بلند شدم علت آن هم تكثير نوارهاي ،سعيد و معين و مهستي و اميد بود كه تا ساعت سه و نيم طول كشيد. اتفاق ديگري نيفتاده غير از اينكه دارم به آهنگ سلي گوش مي كنم.

 

حال که دیوانه شدم می روی
بی سر و سامانه شدم می روی
می روی ، افسانه شدم می روی
می روی ، افسانه شدم می روی
حال که دیوانه شدم می روی
نیست کسی مونس تنهایی ام
وای به حال سر سودایی ام
تشنه ی پیمانه شدم می روی
زار چو پروانه شدم می روی

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 
 

 
 
 
تاريخ : جعمه 20 فروردين 1378
 
مكان : سنندج، فيض اباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B
 
ساعت 5 عصر من و مجيد از اروميه راه افتاديم آمديم سنندج و شب ساعت 3:30 رسيديم خوابگاه و يكراست رفتيم اتاق محمد صادقي [ 303ب] كه ديديم فرخ هم آنجاست و بيدار بودند. مجيد ماند پيش‌ آنها و من آمده ام اتاق خودمان .... خيلي خسته هستم.
 
 
 
 


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
 


 
 
تاريخ : دوشنبه 23 فروردين 1378
 
مكان : سنندج، فيض اباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B

 

زورخانه

كارگاه داشتيم كه رفتيم و روي راديويي كه سال قبل ناتمام مانده بود يعني فقط يك ايستگاه را مي گرفت كار كرديم كه درست نشد. عصر هم من و فرخ [ رشيدي نخود دره ] و محمد صادقي رفتيم داخل شهر بديم باقي عكسها رو از نگاتيوهايي داشتيم و توي خوابگاه گرفته بوديم چاپ بكنند و اتفاقا نزديك ميدان اقبال ديديم صداي زورخانه مياد. رفتيم نزديكش ديدم بلي زورخانه داير هست. محمد گفت بريم تو ، من گفتم ول كن من خجالت مي كشم ولي محمد ول نكرد. گفتيم خوب تا اينجا آمديم بريم تو ببينيم چه خبر هست.

 
از در ورودي وارد سالني شديم و كفش هامون رو در آورديم گذاشتيم جاكفشي و بعد دوباره از يك در ديگه كه ارتفاعش بيشتر از يك و نيم متر نبود رد شديم. رفتيم تو اون پهلوانهايي كه دمبل مي زند سلام كردن! و بعدش از نقال كه رد شديم برامون خوش آمد گفت و خلاصه رفتيم نشستيم روي پله هاي بزرگي كه براي همين منظور بودن.

 

عزیزخان پهلوان قدیمی سنندج

يك حس خوبي برام دست داد يك حس سادگي و صميميت. دور رو برم رو يك نگاهي كردم ديدم عكس تعداد زيادي از پهلوانهاي قديمي رو در حين دمبل زدن و يا كشتي گرفتن رو زدن به ديوار . بعضي از آنها واقعا قديمي بودند. آدم وقتي يك همچين جايي ميره حس ميكنه توي 50-100 گذشته هست. بعد نقال شروع كرد و ورزشكاران يكي يكي آمدند و از ما و چند نفر ديگر كه براي تماشا آمده بوديم رخصت رفتن به ميدان رو خواست كه ما هم به احترام اونها بلند شديم و اونها هم رفتن ميدان و كشتي گرفتن .... خيلي جاي جالبي بود. يك سلسله مراتب بزرگ و كوچك رعايت مي شد. مثلا اول اونهايي كه سنشون زياد بود اول رفتن ميدان ....
حدود 45 دقيقه آنجا بوديم و آمديم بيرون و برگشتيم خوابگاه. ضمنا دوست فرخ هم آمده و شب را هم در اتاق ما مي ماند ....
 
 
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


 
 


 
تاريخ : چهارشنبه 25 فروردين 1378

مكان : سنندج، فيض اباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B
 
امروز فيزيك داشتيم كه سوره بومه اي استاد فيزيك بقيه درسي را كه از سال قبل مانده بود تدريس كرد. بعد از تمام شدن كلاس من و بهنام گلزردي، مجيد كاظم زاده، وحيد حنيفي، محمدرضا حنيفي، محمد صادقي ، محمد فرهنگيان ، فرهاد مولايي با دوستش [ پسري بود لاغر و گويا همسايشان بود] آمديم طرف خوابگاه. البته فرهاد با دوستش از ميدان اقبال جدا شدند و رفتند خانه شان ولي بهنام همراه ما آمد خوابگاه. رفتيم اتاق [ 207ب ]يك چايي خورديم و رفتيم اتاق همكلاسي ديگرمان كه بچه سقز هست اتاقشان روبروي اتاق ماست. شماره آن هم 212B هست. اين دوست ما در كل خوابگاه و آموزشكده به حسين تايتانيك مشهور است يعني اگر بهش بگي تايتانيك مثل اينكه تمام دنيا را بهش دادن. اسمش " حسين خندان " هست و با همشهري ديگر خودش به اسم " خالد كوهي " توي يك اتاق هستند. خالد هم يكي ازهم كلاسي هاي ماست ولي من زياد باهاش رابطه اي ندارم.
خلاصه رفتيم پيش آنها و كلي سر به سر حسين خندان گذاشتيم و خنديديم. بيچاره واقعا باورش كه بازيگر فيلم تايتانيك خودش هست. بعد بچه ها مشغول بازي با پاسور شدند و چون من بلد نبودم و خوشم هم نمي آمد برگشتم اتاق خودمان گرفتم خوابيدم... بهنام و مجيد بعد يكي و دو ساعت آمدند و لباس پوشيدند و رفتند شهر براي گردش. همين
در ضمن چند روز پيش محمدصادقي اشاره كرد كه مي خواهيم عاشورا و تاسوعا رو بياييم اروميه و من مجبور شدم دعوتش بكنم و بعد هم بهنام را دعوت كردم.[ راستش عاشورا تاسوعا وضعيت شهر زيادخوب نمي شد و چون هفته اول ارديبهشت بود، هوا  هم سرد مي شد من دلم ميخواست خردادماه رو بگم بيان كه خيلي خوب ميشد گشت ].
 
 
 
1392/11/15
لازم است توضيح بدم كه اين حسين خندان كله ي فوق العاده اتي براي حفظيات داشت. اصلا درس و تحيل مدار و اون چيزي كاملا مربوط به درك مطلب مي شد بلد نبود. فقط حفظ مي كرد  و خوب هم حفظ مي كرد. يعني كل كتاب هالي دي رو از حفظ بود و دقيقا مي دونست كدام مطلب در كجا نوشته شده ولي در درك مطلب صفر بود.
حالا چرا بهش مي گفتن حسين تايتانيك. چون دقيقا شبيه بازيگر فيلم تايتانيك بود. مثل اون موهش رو درست كرده بود و موهاي بوري هم مثل اون داشت. يك روزي ديديم عزا گرفته تو خوابگاه و فهميديم كه اقاي غلامي رئيس حراست آموزشكده بهش گير داده كه بايد موهاش رو كوتاه كنه !!! چرا ؟ چون خلاق شئون دانشجويي هست. قيافش تابلو هست.
اون زمان دانشجوها مثل الان جلف نبودن. مثل آدم لباس مي پوشيدن نه اينكه يك متر از باسن مباركشون رو در ديد انظار عمومي قرار بدن و مثل زنان ابرو بردارن. مرد بودن زن نبودن. مثل مرد صحبت و معاشرت مي كردن. اگر دختر بازي هم ميكردن مردانه بود. عشوه نمي اومدن. صداشون رو نازك نمي كردن تا ملوس به نظر بيان. به خدا قسم كارت دانشجويي ما آنقدر ارزش و اعتبار داشت كه به جاي شناسنامه ازش استفاده ميكرديم. آن زمان كارت ملي نبود كه. كارت دانشجويي هويت ما بود. چقدر ارزش و اعتبار داشتيم. چقدر توي جامعه برامون احترام قائل بودن. مثل الان [ 1392 ] نبود كه حال آدم از ديدن دانشجو بهم بخوره. اون زمان پذيرش دانشگاه ها خيلي كم بود. مثلا ما 35 نفر اولين دوره الكترونيك بوديم كه از چند استان و چند هزار نفر گزينش شده بوديم نه اينكه فله اي وارد دانشگاه بشيم. درس مي خونديم پدرمون در مي اومد براي دانشجو شدن و چون با زحمت اومده بوديم قدرش رو هم ميدونستيم و شخصيت دانشجو رو هم حفظ مي كرديم.
 
آن سالها مثل الان محدوديت نبود. دانشجو، دانشجو بود. فرقي نميكرد مال كدام دانشگاه باشه. مثلا ما با همون كارت دانشجويي آموزشكده فني [ الان شده اسمش دانشكده فني و مهندسي ] راحت در دانشگاه كردستان و دانشگاه آزاد واحد سنندج تردد مي كرديم و اونها هم همين طور. اصلا خيلي از اوقات بازرسي در كار نبود و اگر هم نگهباني دانشگاه ديگري احيانا گير ميداد خيلي راحت كارت رو نشون ميداديم مي رفتيم داخل دانشگاه. اصلا معني نداشت كه دانشجوي ديگري نتونه به دانشگاه ديگري بره مثلا بودند دانشجوهايي كه پرژه مشترك با دانشجويان دانشگاه آزاد داشتند و با هم كار ميكردن. الان وضعيت خيلي عوض شده و واقعا براي ماهايي كه آن زمان تحصيل مي كرديم غير قابل تحمل هست.
 
 
 


 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
 
 
 

 
تاريخ : پنج شنبه 26 فروردين 1378
 
مكان : سنندج، فيض اباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B
 
امروز آموزشكده كلا تعطيل بود و ما دير از خواب بيدار شديم. نان نداشتيم و نوبت فرخ بود برود نان بگير و رفت و خيلي دير آمد. مي گفت خيلي شلوغ بود اين نانوايي خراب شده. خلاصه جون نان دير رسيد ديگر صبحانه نخورديم و من براي نهار كوكوي سيب زميني پختم ه عالي شد.
چند دقيقه قبل  داشتم ديوان شهريار رو مي خواندم كه واقعا محشر هست و آدم افسوس مي خورد كه آن رسم و سنن آذربايجان حالا ديگر وجود ندارند و يا كم رنگ شده اند و روزي از بين خواهند رفت و فقط همين كتاب شهريار است كه مي ماند تا ياد آور آن روزها باشد آنهم اگر كسي بتواند تركي بخواند. به هر حال من هم چند تكه اي را مي نويسم تا يادگاري باشد براي اين دفتر:

 

حيدر بابا کندين گوني باتاندا
حيدربابا وقتي كه خورشيد در ده غروب مي كند
اوشاقلارين شامين ييوپ ياتاندا
و بچه هاي ده شامشان را مي خوردند
آي بولوتدان چيخوب قاش گوز آتاندا
وقتي ماه از پشت ابرها برايمان چشمك ميزند
بيزدنده بير سن اولارا قصه ده
از ما هم براي اونها قصه بگو
قصه ميزده چوخلي غم و غصه ده
قصه اي كه پر از درد و غم هست
 
 
قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده
شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده
بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده
هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم
بير گول آچيپ اوندان سورا سولايديم
مانند گلي كه باز شده و دوباره پژمرده مي شود

 

 

 
 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 تاريخ : سه شنبه 31 فروردين 1378

مكان : سنندج، فيض آباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B

 

شنبه [ 1378/01/28 ] بهنام هم دعوت ما رو پذيرفت و قرار شد من بروم اروميه و آنها هم [ محمد صادقي و بهنام ] هم يك شنبه بيايند. صبح رفتم براي پنج شنبه بليط گرفتم و مجيد هم گفت كه من پنج شنبه صبح نميام و قرار هست با داوود [ داوود شلتوك كوپ ثاني ] فردا عصر راه بيفتيم. گفتم خوب دلتون مي خواد راه رو تكه تكه و با ميني بوس بريد ، بريد خوب . خودتون رو بكشيد به من چه ....

فرخ هم احتمالا برود تكاب ولي جعفر حتما مي رود سقز براي ديدن خانواده اش. ديگر اتفاق خاصي نيفتاده.

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

تاريخ : چهار شنبه 1 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، فيض اباد، مجتمع تربيت مدرس، خوابگاه آموزشكده فني شهيد يزدان پناه، اتاق 207B

 

امروز فيزيك داشتيم. مجيد كاظم زاده هم با داوود براي امروز ساعت 6 عصر بليط گرفته بودن كه رفتند. شب موقع شام هم فرخ [ رشيدي نخود دره ] و جعفر خسروي [ بچه سقز ] با هم دعوا كردن و كار به زد و خرد كشيد به به زحمت جدايشان كردم و آنها هم شروع كردن به جنگ لفظي.

 

توضيح :

1392/11/16

دليل دعواي اين دو نفر سر يك موضوعي بود كه مسبب اصلي اون هم جعفر بود

جعفر اخلاق عجيبي داشت و تقريبا اكثر اوقات خودش رو پيش همشهري هايش در اتاق 209B سپري ميكرد و موقع شام مي اومد و خيلي اوقات هم سهم شام خودش رو برميداشت ميرفت پش اونها. اين موضوع باعث ناراحتي ما شده بود و چند بار بهش تذكر داده بوديم ولي گوشش بدهكار نبود. تا اينكه همان روز دوباره اين مورد تكرار شد و بعد از شام بود كه جعفر برگشت اتاق و فرخ هم كه شديدا از دستش عصباني بود باهاش جروبحث كرد كه به دعوا كشيد. بعد از آن ماجرا ديگر اين كار جعفر تكرار نشد و ادامه ماجرا :

 

 حدود ساعت 10:30 بود كه از بلندگوي سرپرستي اسمم را صدا كردند و رفتم پايين ديدم كه پدر بهنام آمده و بعد از احوال پرسي گفت كه بهنام از ساعت 1 رفته و تاحالا برنگشته مگر امروز عصر كلاس داشت ؟

گفتم فقط يك ساعت فيزيك داشتيم و نهار را هم با هم خورديم تو آموزشكده و بعد از كلاس آمد خانه ديگه خبري ازش ندارم.

بعد پدرش گفت خيلي خوب من برمي گردم خانه تويه زنگي به منزل ما بزن ببين آمده يا نه. من هم بهش گفتم اگر خبري از بهنام شد به من هم اطلاع بديد. خداحافظي كرديم و برگشتم اتاق كه حدود ساعت 11:30 بود كه دوباره صدام كردن ، رفتم سرپرستي ، ديدم پدر بهنام هست و زنگ زده بگه كه بهنام پيداش شده و گوشي رو داد بهنام ، گفتم ديوانه كدوم جهنم رفته بودي ؟ حداقل مي گفتي نگران نمي شديم و بعد از خداحافظي برگشتم اتاق.

چند دقيقه اي نگذشته بود كه كل برق منطقه قطع شد و  خوابگاه رفت تو ظلمات مطلق. دانشجو ها كه منتظر هميچين فرصي بودن شروع كردن به داد و هوار و بيدار و عربده كشي .... يك صداهاي عجيب و غريبي در مي آوردن و عر مي زدند كه توي اون تاريكي آدم هم وحشت ميكرد هم ميمرد از خنده. تيمارستان كه مي گويند اينجاست !!!

 

ضمنا دوستان جعفر هم از بلوك ايثارگران آمده بودند كه ساعت 02:15 رفتند. بعدش فرخ هم يك قروه اي را كه توي آموزشكده كرمانشاه درس مي خواند نمي دانم از كجا آورده خوابگاه و الان دارد يكضرب از خودش تعريف مي كند و قصد رفتن هم ندارد. اعصابم را ريخته بهم.

ساعت 04:15 دقيقه شب.

خلاصه اين دوست فرخ ماندگار شد و فكر مي كنم تا صبح صحبت بكنند ولي من آماده مي شوم بخوابم.

 

  

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : پنج شنبه 2 ارديبهشت 1378

مكان : اروميه، منزل، اتاقم

 

صبح ساعت 9 راه افتادم آمدم و ساعت 05:15 عصر رسيدم خانه.

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1378

مكان : اروميه، منزل، اتاقم

 

بهنام امروز زنگ زد و گفت كه برنامه عوض شده و ما هم بليط را عوض كرده ايم و امروز ساعت6 عصر راه مي افتيم بياييم اروميه و من هم گفتم كه خوب، حدود ساعت 03:15 مي رسيد اينجا [ اروميه ] و مي آيم دنبالتان. ظهر هم رفتم تعميرگاه تا بدهم لوله اگزوز ماشين را كه سوراخ شده بود بچسبانند و اتاقم را هم مرتب كردم. الان هم چند ساعتي به آمدنشان مانده  است. همه در خانه خوابيده اند و من فقط بيدارم تا بروم ترمينال دنبالشان.

   

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

تاريخ : يكشنبه 5 ارديبهشت 1378

مكان : اروميه، منزل، اتاقم

 

ديشب ساعت يك ربع مانده به 3 رفتيم [ من و پدرم ] ترمينال دنبال دوستان من كه ديديم ترمينال بسته است و بلافاصله برگشتيم پليس راه اروميه كه معمولا مسافران را آنجا هم پياده مي كنند.كه حدود ساعت 03:20 دقيقه رسيدن و سوار ماشين شديم و آمديم خانه. بعد از پذيرايي با چاي و شيريني آمديم اتاق من و بعدش خوابيديم. ساعت 11 بيدار شديم و بعد از نهار هم رفتيم خانه مجيد كاظم زاده و تا عصر آنجا بوديم. بعدش همراه مجيد شام را برگشتيم منزل ما. ناصر پسر عموي من هم پيش ماست.

 

  

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : سه شنبه 7 ارديبهشت 1378 

مكان : اروميه، منزل، اتاقم

 

شب پيش با ايرج پسرخاله ام برنامه ريزي كرديم كه بهنام و محمد رو براي نهار ببريم جزيره شاهي [ جزيره اسلامي در درياچه ( خشك شده امروز ) اروميه ]. ساعت 12 از خانه حركت كرديم و ساعت 1 ظهر در اسكله بوديم تا ماشين رو سوار لنج بكنيم و برويم آن طرف آب كه ديدم فقط يكي از لنج ها كار مي كند و دليل آن هم نبود ماشين بود. خلاصه منصرف شديم چون ممكن بود برويم آن طرف دريا و موقع برگشتن گير بيفتيم يعني ماشين به حد نصاب نرسد و شب را بمانيم آن طرف.در نتيجه برگشتيم رفتيم روستاي بند اروميه و جاي باصفايي پيدا كرده و نشستيم براي نهار و چند تا عكس هم گرفتيم .

 

عكس

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

  

 

تاريخ : چهارشنبه 8 ارديبهشت 1378 

مكان : اروميه، منزل، اتاقم

 

شب پيش من و بهنام خيلي دير خوابيده بوديم يعني 5:30 شب و كلي با هم صحبت كرديم. از درس و خوابگاه و سرگذشت زندگيمان. بچگي هامون. وقايع سنندج در سالهاي اوليه انقلاب و اخلاق هاي خوب و بد دوستان هم خوابگاهي مون. خلاصه از همه چيز .

 

توضيح:

1392/11/16

من و بهنام دوستان خيلي صميميي بوديم و الان هم هستيم. اخلاق هر دوتامون به هم مي خورد. عقايدمون و روحياتمون و اين مهمترين عامل دوستي ما تا به امروز شده است. 5-6 سالي مي شود كه نديدمش ولي با هم تلفني در ارتباط هستيم و هميشه از حال و احوال هم باخبريم.

 

 

عصر هم رفتيم ترمينال و براي ساعت 11 صبح فردا بليط گرفتيم. بعد بچه ها را برديم بازار قديمي اروميه، سه گنبد، مسجد جامع و اعظم، دلال بازار، خيابان خيام و چند جاي ديگر . شب هم رفتيم پارك جنگلي. سوت و كور بود يك نفر هم نمي شد آنجا پيدا كرد ولي نمي دونم مامور نيروي انتظامي از كجا عين اجل فرود آمد روي سرمون كه اينجا چيكار مي كنيد؟ چرا اومديد ؟ چرا نمي ريد ؟ چرا اين موقع شب اومديد ؟ هويت شما چي هست ؟ دانشجو هستيد؟ كارت دانشجويي تان كو ؟ ....

خلاصه همش رو پرسيد و رفت ... ما هم آمديم خانه.

ايرج پسرخاله ام فيلمهاي تايتانيك و شعله رو آورده دارين نگاه مي كنيم. ضمنا دوستم اميد همسايه مان هم اينجاست

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : پنج شنبه 9 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

 

ساعت 11:30 راه افتاديم از اروميه و 07:35 عصر سنندج بوديم. طبق قرار شام را هم رفتيم منزل بهنام و دست مادرش درد نكنه خورشت ريواس درست كرده بود .... عكسها را كه داده بوديم ظهور بكنند، گرفتيم. تقريبا خوب شده اند.

ما : [ من و بهنام و محمد ]

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

 

شب با فرخ در مورد كارهاي محمدصادقي صحبت كرديم كه او هم ناراحت بود و گفت كه بعضي چيزها رو ملاحظه نمي كند ...

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : چهارشنبه 15 ارديبهشت 1378 

مكان : سنندج، خوابگاه

 

امشب دو نفر از بچه هاي اتاق 204 ب آمدند پيش ما و من هم باهاشون آشنا شدم.

يكيش خالد عليپناه بود بچه تكاب و آن يكي هم شهريار نادري پور بچه مراغه ....

ساعت 01:55 دقيقه صبح هست.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : يك شنبه 19 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

 

فردا امتحان رياضي دارم. مجيد امشب براي شام شهريار را دعوت كرده بود بعد از آن هم تعدادي از بچه ها كه حدود 11-12 نفر مي شدند آمدند اتاق ما و مشغول بازي شدن با پاسور. من ديدم نمي توان درس بخوانم و حوصله هم ندارم دفتر و خودكارم را برداشتم آمدم بيرون خوابگاه توي محوطه سرسبز مجتمع تربيت معلم.

ساعت 2 شب هست و من تك و تنها نشسته ام روي جدول و تكيه دادم به درخت. همه جا ساكت و آرام است و فقط صداي جير جيركها به گوش مي رسد. هر از چندگاهي هم ماشيني از نزديك مجتمع رد شده، سكوت و تنهايي ام را در هم مي شكند. چراغهاي جاده پارك آبيدر هم از اينجا پيداست.

نسيم ملايمي وزيدن گرفته و اعصاب درب و داغونم را تسكين ميدهد. احوالاتم خيلي به هم ريخته. دليلش را نمي دانم. شايد از دوري و غربت باشد. شايد هم از آينده نا مبهم.

امتحان رياضي دارم و هيچ چيز نخوانده ام. عاقبتش معلوم است. ما فقط آمده ايم اينجا و خودمان را علاف كرده ايم فردا هم كه تمام شديم بايد دنبال كار بگرديم با اين وضعيت بيكاري در جامعه .... ساعت 2:30 شب هست. بروم اتاق ببينم مي توانم كمي درس بخوانم.

در ضمن امروز كاست كودك قرن مازيار رو گرفتم و يك دور گوش كردم ديدم بد نيست. البته چون به صورت آزمايشي با صداي مازيار اجرا شده و بعد از مرگش كاست رو منتشر كردن كه يك  مقدار خام هست.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

تاريخ : دوشنبه 20 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

ديشب تا ساعت 3.5 شب بيدار بودم و درس مي خواندم. صبح رفتيم گارگاه ( من و محمد صادقي و وحيد حنيفي ). ساعت 10:15 من و محمد رفتيم پاساژ آشنا و از نوار فروشي جنب راه پله زير زمين، دادم نوار موسيقي اصيل ايراني شماره 2  تكثير بكنند كه كه آهنگ شد خزان بديع زاده توش هست :

 شد خزان گلشن آشنايي
بازم آتش ز جان زد جدايي
عمر من گل طي شد بهر تو
وز تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
..


محمد هم داد نوار عليرضا لرستاني رو براش بزنند. بعدش رفتيم آموزشكده براي نهار كه اتفاقا براي اولين بار بود كه خورشت كرفس دادند. بعد از نهار بگشتيم.

عصر محمد صادقي آمد گفت شب بياييد اتاق ما كار دارم. خلاصه شب رفتم آنجا و تا در رو باز كردم ديدم كه محمد يك چاقويي رو از وسط زبانش فرو كرده تو و از طرف ديگر در آمده و آب دهانش هم همين طور داره ميريزه بيرون. اول حالم بهم خورد ولي ديدم اگر راست باشد الان بايد دهانش پر خون باشد. گفتم محمد مسخره بازي در نيار ...از كجا اينو ياد گرفتي كه گفت رفتم از شيطان بازار اينو گرفتم. خلاصه از دستش گرفتمش و ديدم كه يك زبان مصنوعي هست كه ميشه چاقو رو توش فرو كرد. بعدش با هم رفتيم اتاق 302A كه همان اتاق وحيد حنيفي هست.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


 

تاريخ : چهار شنبه 22 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

امروز صبح ساعت 10 رفتيك كلاس فيزيك  سوره بومه اي هم مغزمان را خورد. بعد رفتيم سلف سرويس و موقع نهار خالد عليپناه هم آمد و گفت كه امروز تمرين داريم و ساعت 2 مي رويم آمفي تاتر براي تمرين اجراي برنامه كه قرار است 29 اين ماه اجرا كنيم و قرار شد كه ما هم برويم و چون يك ساعتي فرصت داشتيم رفتيم پاساژ آشنا و خالد نوارفروشي را كه داده بود نوارهاي دلكش را برايش ضبط كرده بودند نشان داد و مجيد هم نوار كاست شب دلتنگي حسين زمان رو گرفت كه اولين نوار اين خواننده هست :

روشنترین آئینه ام ، ای بهترین ترانه ام
ای تکیه گاه گریه ام ، گریه بی بهانه ام
...
روشنتر از ستاره ای ، در شام تار بی کسی
گل میدهد در دست تو ، شاخه سبز اطلسی

 

 

بعد برگشتيم آموزشكده و ديديم يك بلوايي توي حياط راه افتاده . رفتيم ديديم كه يكي از بچه هاي مريواني ( مرتضي صفايي ) مار گرفته كه اندازش به زور به 8 سانتي متر ميرسه و انداخته توي شيشه آبليمو ..... بعدش رفتيم آمفي تاتر كه خالد براي مراسم تمرين آواز بكند كه سنتور و نوازندش نيامدند و ماند براي يك روز ديگر ...

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

تاريخ : پنجشنبه 23 ارديبهشت 1378

مكان : سنندج، خوابگاه

امروز كار زيادي نداشتم و فقط رياضي را پاكنويس كردم .... شب بچه هاي اتاق 308ب ( جواد يزدي ، خداويردي افروزي ، سيامك فرمند ) آمدند اتاق ما و مشغول صحبت بوديم كه يه صداي وحشتناكي انفجارمانندي آمد و رفتيم بيرون اتاق و ديديم كه شير روشويي سرويس بهداشتي از جايش در رفته و آب با فشار زيادي به سقف مي پاشد و من هم بلافاصله رفتم سرپرستي خوابگاه و قادري رو در جريان گذاشتم كه آنها هم آب بلوك را قطع و شير آب رو درست كردند. بعد هم با هم رفتيم اتاق 204B ( خالد عليپناه ، قهرمان فتحي ، شهريار نادري پور ، علي جنگي ) 

و ضبط بچه ها رو درست كردم كه يكي مال شهريار بود و ديگري مال يكي از بچه هاي شهرستان مرند ( آذربايجان شرقي ) به اسم سعيد جدايي كه در اتاق 308B هست. خلاصه آنقدر جك گفتيم و خنديديم كه حد و اندازه نداشت. موقه برگشتم هم مجيد ( مجيد كاظم زاده – هم اتاقي من ) ضبط خالد را برداشت و با خودش آورد اتاق خودمان ( 207 B ) . چون چند روز قبل رويش كاركردم ولي چون مكانيزمش اتوماتيك بود و قطعاتش شكسته ، درست نشد و من هم مكانيزم Tape كومودور 64 خودم رو با تغييراتي به آمپلي فاير ضبط خالد بستم و داريم استفاده مي كنم و الان هم ساعت دقيقا "04:36 شب هست و از ساعت 2 شب داشتم دست و پنجه نرم مي كردم كه درستش بكنم و درست هم شد و كيفيت آن هم عالي هست و بعد از ماهها يك صداي درست و حسابي شنيديم . حالا هم دارد آهنگ " نميدوني " از عبدالعلي وزيري را مي خواند كه زياد جالب نيست :

 

 نميدوني ، نميدوني وقتي چشمات پر خوابه

به چه رنگه به چه حاله ، مثل يك جام شرابه
نميدوني ، نميدوني چه عميقه چه سخنگو
مثل اشعار مسيحايي حافظ يه كتابه

 

فقط فردا بايد يك بلند گوي درست و حسابي بگيريم كه واقعا عالي مي شود .

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------