روزنگار

 

باید از محشر گذشت

باید از محشر گذشت
این لجنزاری که من دیدم سزای سخره‏هاست
گوهر روشن‏دل از کان جهانی دیگرست

عذر می خواهم پری...
                             عذر می‏خواهم پری...
من نمی‏گنجم در آن چشمان تنگ،
با دل من آسمان‏ها نیز تنگی می‏کنند
روی جنگل‏ها نمی‏آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه‏ی این درد نیست

بره‏هایت می‏دونند
جوی باریکه عزیزم راه خود گیر و برو...

یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پرمی‏زنم
می‏گذارم می‏روم
نامه‏ی خود می‏برم
دردسر کم می کنم...

چشم‏هایی خیره می‏پاید مرا
غرش تمساح می‏آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من ست
می‏روی،

وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست