رونوشت

آهنگ ای ساربان آهسته ران

در بهبوهه جنگ و ایامی که غیر از سنج و دهل و نی، ساز دیگری در اجرای سرودها و آهنگهای حماسی مربوط به جنگ، به کار نمی رفت، در اتفاقی بی سابقه و غیر منتظره، تلویزیون تصاویری از اجرای قطعه معروف، " ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود " را به روی آنتن برد و موجب حیرت همگان گردید.

 

شاید امروز برای کسانی که خاطره ای از آن سالها ندارند پخش آهنگی چون " ای ساربان " از تلویزیون امری عادی باشد و یا حیرت از پخش آن کاری بس مضحک و خنده دار، ولی آن روزها ارائه آثار موسیقایی فاخر و غیر مرتبط با جنگ، نشان دادن آلات و ادوات موسیقی، رهبر ارکستری که با چوب دستی اش در مقابل عده ای کثیری از مردم بر روی سن حرکات موزون انجام میداد و یا خواهران و برادرانی که اختلاط کرده و در پشت سر نوازندگان همخوانی می کردند، گناهی بس نابخشودنی به حساب می آمد و چه بسا فاعلان این فعل قبیح را  هم مجازاتی سخت در پیش بود !!!

 
آهنگ " ای ساربان " مهرداد کاظمی را بشنوید که از ساخته های بهمن ریاحی بوده و توسط ارکستر سمفونیک تهران به رهبری نادر مرتضی پور در پاییز سال 1366 اجرا شده است.
 
 


 

 
 
 

 

 ای ساربان
 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

محمل بدار ای ساربان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود
 
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود
من مانده ام مهجور از او، درمانده و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
 
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

 

 

 



شعر کامل

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود