ماجرایی را که می خواهم تعریف کنم مربوط می شود به بازدید محمدرضا شاه پهلوی از مرز بازرگان در سالهای دهه 40 که پدربزرگ همسرم که خود به همراه اعلیحضرت در این بازدید حضور داشته و شاهد ماجرا بوده است ، برای درج در وبلاگ برایم تعریف کرد.

"در یکی از روزهای همان سال شاه برای سرکشی و بازدید از لشگر 64 و پادگان قوشچی به ارومیه آمد و ما هم همراه ایشان برای بازدید از پادگانهای تابعه لشگر عازم بازرگان شدیم. آن روزها مرز بازرگان به صورت فعلی نبود و جز چند تا ساختمان درب و داغون نرده های مرزی و درب معمولی چیزی نداشت. شاه در حین بازدید رسید به نگهبانی که وظیفه حراست از مرزهای کشور شاهنشاهی را داشت و در خواست کرد اسلحه خودش را برای شاه بدهد. سرباز اسلحه را تحویل شاه داد و او هم چند گلنگدن به اسلحه زد و دید که تفنگ خالی هست و هیچ فشنگی ندارد. سپس دکمه جاخشابی روی کمر سرباز را باز کرد و در کمال تعجب دیدیم که مقداری علف خشک را به جای خشاب جا زده اند. شاه بسیار ناراحت شد ولی چیزی نگفت.

بعد دستور داد مرز را باز کنند. رفتیم داخل خاک ترکیه و شاه از سرباز آنان درخواست کرد اسلحه خودش را به شاه بدهد که او امتناع کرد و گفت اجازه ندارم. شاه گفت می دانی من کی هستم ؟ سرباز ترک گفت : " بلی شما شاه ایران هستید" . شاه گفت پس اسلحه را بده به من و سرباز گفت نمی دهم رئیسم باید اجازه دهد. خلاصه سرگروهبان آنان آمد و سرباز باز هم مقاومت کرد. آخرسر فرمانده آنان آمد و اسلحه را از دست سرباز گرفته، تحویل شاه داد. شاه گلنگدنی زد و دید که تفنگ پر از فشنگ است خشابهای کمر او را هم وارسی کرد و دید که همه آنها پر هستند و برگشتیم آمدیم این طرف.

شاه خواست ساختمانهای آنجا را هم بررسی کند و مامورانی که آنجا بودند حواسشان بود که نگذارند شاه به طرف اتاقها برود ولی حریف نشدند و شاه رفت دم در اولین اتاق. درب اتاق را گشودند و دید که پر کاه کرده اند و چندتایی مرغ هم انداخته اند داخل آن اتاق. رفت سر اتاق دوم و دید که آنجا هم پر از یونجه است. عصبانی شد و پرسید فرمانده اینجا ( ژاندارمری مرزی بازرگان ) چه کسی هست که گفتند فلانی هست که یک ماهی می شود از دانشکده افسری آمده و یک راست داده اند بیاید اینجا لب مرز و همانجا دستور داد او را اخراج کنند.

سپهبد ورهرام، فرمانده لشگر، واسطه شد و گفت اعلیحضرت تقصیر ایشان نیست ، تازه کار است اینجا از قبل هم بر همین وضع بوده و خلاصه کلی خواهش و تمنا کرد تا شاه او را بخشید ولی گفت که وی را به ماکو بفرستند و حق ماندن در اینجا را ندارد.

بازدید تمام شده و به همراه شاه برگشتیم آمدیم پادگان ماکو

در حین بازدید از پادگان شاه دستور داد یک قبضه خمپاره انداز بیاورند تا ببیند آیا سربازها برای استفاده از آن خوب آموزش دیده اند یا نه. خمپاره انداز آماده شد و سربازی مشغول محکم کردن آن در زمین، ولی به دلیل اینکه زمین خشک و سفت بود پایه های آن در خاک فرو نرفت و تلاش سرباز به جایی نرسید. در همین حینی که شاه می خواست با لگد پایه آن را محکم کند، سرباز هم دستش را به پایه آن برد و در نتیجه لگد شاه محکم خورد روی دست سرباز نگونبخت و له شد. شاه بسیار ناراحت شده و او از زمین بلند کرد و دستور داد بلافاصله او را به بهداری ببرند و مداوا کنند... و نهایتا برگشتیم ارومیه " .