سفر ترکیه 7 ( بخش پایانی )

ساعت 1:40 دقیقه شب هست و ما در یکی از رستوران های مرکز شهر " Artvin " هستیم ... پس از صرف شام ، باب صحبت با مدیر آنجا باز شد و پرسید از کجا آمده اید که گفتیم از آذربایجان ایران، ارومیه .... که نشناخت. اصولا ترکیه ای ها اگر صحبت از آذربایجان باشد ، فقط تبریز را می شناسند و این امر در دو سفری که به ترکیه داشتم به واقع برایم مسلم شد.

مدیر رستوران که به همراه همسرش مشغول اداره آنجا بودند، گفت که این شهر یکی از معدود شهرهای ترکیه هست که در آن از دزدی و خلاف و قتل و دعوا خبری نیست و اگر مغازه ات را با صندوقی پر از پول باز گذاشته و بروید، صبح روز بعد، صندوق را به همان صورت دست نخورده خواهید یافت و گفت که بچه شهر ارزروم هست و از پنج سالگی به آرتوین آمده و از زندگی در اینجا بسیار راضی هست. خلاصه ساعت 2 شب بود که خداحافظی کرده راه افتادیم و با توجه به جاده صعب العبور Artvin-Ardahan و مسافتی که تا مرز داریم قرار شد در جای مناسبی دو سه ساعتی استراحت بکنیم.

ساعت 6 صبح مجددا راه افتادیم. نم بارانی که شب قبل باریده بود، منظره و هوای شهر را به قدری تلطیف کرده بود که روح آدمی به وجد می آمد در آن لحظه چقدر حسرت خوردم که ای کاش به جای مردمان آن شهر باشم .... این عکس را در خیابان منتهی به خروجی شهر گرفتم :

همین طور داریم از گردنه ها بالا می رویم و آنقدر ارتفاع گرفته ایم که آرتوین هم زیر پای ماست ...

این هم عکسی از دریاچه سد شهر آرتوین :

 واقعیتش کوههای این قسمت از ترکیه به قدری بلند و دره های آن چنان عمیق هست که فکر می کنم کمتر کسی از همراهان بود که خوف بر تنشان ننشست و کوچکترین بی احتیاطی و کم دقتی یقینا عواقب جبران ناپذیری به همراه داشت. در کنار سد بود که با خودم فکر کردم اگر ماشینی از این ارتفاع داخل آب افتاد احتمالا باید برای همیشه همانجا ماندگار شود ...

 

در ادامه مسیر رسیدیم به دره ای که در ته آن رودی خروشان جریان داشت و جاده هم از کنارش میگذشت. دیدم منظره بدیعیست و اگر عکسی نگیرم ضرر می کنم . یک نیش ترمزی زدم و حاصل این عکسها شدند. البته بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم تازه فهمیدم طبیعت بکر و اکسیژن خالص و صدای دلنواز شرشر آب به چی میگن ... 

         

این هم اسب سفید ما :

این هم آسفالت سرد که جاده های فرعی ترکیه از این نوع هست و بی کیفیت :

راه می افتیم و میرسیم به شهر " Şavşat " که نزدیکی آن قلعه ای مخروبه جلب توجه میکند.  تقریبا اکثر شهرهای ترکیه دارای بناهایی از این دست هستند که بیشتر مربوطه به حکمرانان محلی دوران عثمانیست.

از شهر " Şavşat " رد می شویم و راهمان را از جاده ای باریک و سرسبز پی میگیرم. جالب اینجاست که در طی مسیر خانه های ییلاقی بسیار نظرمان را جلب میکند که سازه آنان از چوب و الوار است و اکثر خالی از سکنه بودند ...

30 کیلومتری از شهر فاصله گرفته ایم و داریم از گردنه های پر پیچ و خم و مارپیچ بالا میرویم ... 

که این بار چهره متفاوتی از آنچه تا به حال دیده ایم در مقابلمان نمایان میشود ... 

و این طور که پیداست با ارتفاعی که گرفته ایم ، علاوه بر بریدن نفس ما و اسبمان و افت کشش موتورش که هیچ ، باید گرفتار مه و برف هم بشویم ....

به اینجا ها که می رسیم ناخودآگاه یاد فیلمهای مستندی می افتم که از سیبری روسیه توی تلویزیون دیدم و اینکه گرگها چطور گوزنها رو در چشم بر هم زدنی میدرند و اگر اینجا هم گرگی باشد و اتفاقی بیفتد حتما طعمه لذیذی خواهیم بود .... خلاصه با احتیاط فراوان و سرعت کم لاکپشتی داریم می رویم که چشمتان روز بد نبیند، حدود 20 کیلومتری شهر " ardahan " با چنان کولاک سنگینی مواجه میشویم که حقیقتا ترس برم میدارد که نکند در اینجا واقعا طعمه گرگ شویم... جاده نا‌آشنا و بدون تردد و کشوری غریبه مزید بر علت می شود این عکس رو با بی احتیاطی فراوان پشت فرمان و در حال حرکت میگیرم ( امیدوارم سرزنش نکنید ) .

البته من از این جور رانندگی و هیجان و توی برگ گیرکردن و ماندن خوشم می آید ولی این نوع ماجراجویی ها با بچه کوچک و همسر و پدر و مادر نمی شود ... البته برف و زیبایی آن و مناظری که توی راه دیدیم و خانه های چوبی ییلاقی که زیر خروارها برف مدفون شده بود را شاید هیچ وقت دیگر یا لااقل توی ایران نبینم ...

++

20 کیلوتر تمام میشود و میرسیم به شهر " آرداهان ". حساب می کنم میبینم  مسیر 130 کیلومتری رو نزدیک 4 ساعت طی کرده ایم !!! . در خروجی شهر یک مقداری بنزین می زنیم تا با توجه به اوضاع جاده با اطمینان تا مرز برویم و این عکس را هم در پمپ بنزین گرفتم ...

از این به بعد دیگر در مسیر توقفی نکردیم تا در مرز گرفتار نشویم. با این حال باز هم برای صرف نهار و خریدهای باقی مانده در شهر " ایغدیر " سه ساعت و خورده ای وقتمان هدر رفت و نهایتا ساعت 8:30 یا 9:00 رسیدم به 200 متری مرز که باید با رعایت صف و نوبت رد میشدیم. 

روند عبور از به این صورت بود که همراهان بایستی با پای پیاده و از سالنهای مربوطه و پس از کنترل مدارک عبور رد میشدند می رفتند طرف ایران.

اما هر خودرو و راننده اش باید به تنهایی و پس از کنترل کارت ماشین، گواهینامه رانندگی، بیمه نامه بین المللی و پاسپورت از قسمت وسایل نقلیه و پس از کنترل و تفتیش ماشین از مرز رد میشدیم. البته طرف ترکیه کلا بی خیال همه چیز بود و کاری وسایل توی ماشین نداشتند.

این عکس را در ساعت 22:40 در حین عبور از درب نرده ای حائل بین ترکیه و ایران به صورت قاچاقی از توی ماشین گرفتم ...

پس از عبور از مرز یک راست رفتیم شهر ماکو تا شب را در مهمانسرای اداره پدرم به سر کنیم و جانی گرفته و صبح فردا راه بیافتیم  ....

این دو عکس زیر هم سنگ معروف و به نوعی نماد شهر ماکو را نشان میدهد که عکس اول را شب هنگام و  دومی را صبح روز بعدش گرفتم ...



 

شاد و پیروز باشید