سفر شیراز 2


الان در داخل ارگ کریم خان هستیم و من در حال تماشای حوضی هستم که روزگاری پر آب بود و اعلیحضرت کریم خان زند، وکیل الرعایا و قبله عالم سحرگاه از کنار آن و درختان بلند کنارش ، در معیت ملازمان و درباریان برای استحمام عازم است.

حیاط ارگ کریمخانی

در گیر و دار و کشمکش تخیل و واقعیت، به ناگاه جوانی می بینی که با خضوع و احترام ، قبله عالم را مشایعت می کند و او لطفعلی خان زند است.

همانی که در روز واقعه با خیانت قلی بیک ، دروازه های ارگ بم را بر روی جنگجویان آقامحمد خان قاجار گشودند و اسیر خان قاجارش کردند. همانی که با دستان بسته و سوار بر قاطر لختی به حضور آقامحمد خان بردندش ، همانی که در جواب شاه قاجار که گفت : ‌" ها ! لطفعلی خان چرا سلام نکردی ؟ مگر نمی دانی باید در حضور بزرگان ادای احترام کرد ؟ " ، پاسخ داد : " من در اینجا مردی ندیدم که به او سلام بکنم " .

همانی که چشمانش با نهایت سنگدلی توسط آقامحمد خان از حدقه درآورده شد. همانی که امروز در امامزاده زید بازار تهران ، مهجور آرمیده است :

قبر لطفعلی خان زند

من امروز در جایی ایستاده ام که چند صد سال پیش ، پادشاه عادل و دادگر ایران ، کریم خان زند می ایستاد. اینجا جاییست که در بعد زمان سفر ممکن می شود و آنچنان تخیلاتت رنگ و روی واقعیت به خود میگیرد که حس میکنی تو نیز یکی از همراهان شاه هستی، و آنگاه خود را در مقابل درب حمام ارگ می یابی :

حمام ارگ کریمخانی

قبل از تو اما کریمخان وارد حمام می شود. ملازمان جامه از تنش بیرون آورده و دلاکان و کیسه کشان شاه را خدمت می کنند. تو نیز مدتی بعد رفته می بینی که شاه را فراغت حاصل شده و در حال پوشیدن جامه هایی نو و تمیز برای عزیمت به تالار برای بار عام هست. اما صدای ملازمان در خیالت با سر و صدای کودکان در هم می آمیزد و خود را در مکان غریبی می یابی که هیچ از زرق و برق و ملازمان قبله عالم ندارد و کودکان بی خبر از آنچه، شاید روزی در همین جایی که نشسته اند ، پادشاه ایران می نشسته غرق در بازی و صحبت هستند :


و در همین حین ، عطر سدر و حنا جایش را به بوی رنگ و کچ مرطوبی میدهد که توسط کارگران برای بازسازی نقاشی های سقف آن تهیه شده است.

اما تابلویی که گرمخانه آن را نشان میدهد، حس کنجکاوی ات را بر می انگیزد که مردمان آن زمان چگونه با آن امکانات ابتدایی می توانسته اند آبی با این حجم را گرم کنند و اصولا در نبود دیگ و مخزن های فلزی، این امر چکونه ممکن بوده است. با بالا رفتن از پله های مخزن گرمخانه این صحنه را می بینم :


گرمخانه از سه حوضچه به موازات هم و  به این شکل تشکیل شده است که هر یک به طور جداگانه از آب پر شده و آتشی در زیرش روشن میشد که متاسفانه در دسترس عموم نبود . ولی دیگی که در عکس بالا مشاهده می کنید با زنگار سبز فسفری که من از نزدیک دیدم قطعا از جنس مس بوده و حدفاصل بین مخزن آب و آتش بوده است.

با توجه به موقعیت حمام ارگ دریافتم که آن برج و باروی کجی که ابتدا دیدیم در حقیقت بخشی از حمام ارگ است و احتمالا عدم آببندی مناسب و نهایتا نشت آب به پی سازه موجب فرونشست برج در طی سالیان مورد استفاده شده است :


برج کج شده ارگ

در حال گشت و گذار در داخل برجک و دیدن کچبری ها و نقاشی ها و حوضهای متعددی که برخی از آنها پس از سالها پر آب گشته اند و اکنون ماهیان قرمز به جای جناب کریم خان زند از آن استفاده می کنند به دوران او باز گشته و در این فکرم که روزگاری در جایی که من اکنون به راحتی گشته و عکاسی می کنم ، نگهبانان و ماموران پادشاه با شمشیرهای برنده شان ماموریت حفاظت از جان شاه را برعهده داشته اند :

که دستی بازوم را گرفته و ناگاه در همان افکار احساس می کنم یکی از همان نگهبانان ، چون غریبه ای را در اندرون شاهی یافته ، در صدد دستگیری و مجازاتش برآمده که به خود می آیم و می بینم که همسر مکرمه ماست که برای گرفتن عکس یادگاری به سوی دیگری میکشد :

حمام ارگ را با نوکران، نگهبانان و ملازمان شاه رها کرده به حیات می آییم و در سمت چپ می بینم که فضای داخلی اتاقها را داربست زده اند تا زخم های کهنه گذرزمان را که دشنه به نقاشی ها و مینیاتورهای دیوارها کشیده بود ترمیم کنند :

کمی جلوتر تابلوی " ورود " راهنمای ما برای ورود به داخل ساختمان می شود . اما پله هایی که روزگاری جناب وکیل الرعایا از آن برای داخل شدن به ساختمان استفاده میکرد امروز از دسترس که البته پا رس ! خارج شده و به جای آن از پله های شیشه نصب شده بر روی آن استفاده می شود تا آسیبی متوجه پله های قدیمی نشود :

داخل ساختمان اما همه اتاقها برای بازدید عموم آزاد نیست. بخشی مربوط به نگهبانان و برخی نیز دفتر کار کارمندان سازمان میراث فرهنگی است. چند تالاری که برای بازدید در دسترس بود به نوعی می شود گفت که نمایشگاه لباس و پوشش مردان و زنان عصر زندیه بود و زیاد چنگی به دل نمی زد ولی آنچه در خور توجه بود نقاشی های اسلیمی و نقوش گل و مرغ و تزئینات دیوارها و سقفها بود که در طول ادوار گذشته و بعضا زمان حال ، به شدت آسیب دیده بودند :

 تالار لباس را رد شده ، وارد ایوانی می شویم که شاید خان زند در آن شاهد مراسم سلام بوده است :

در فکر و خیال مراسم سلام وارد تالاری شده و به ناگاه خود را در محضر شاه و درباریان و میرزا بنویس می یابیم که نماینده یکی از ممالک را به حضور پذیرفته است در سمت راست او نیز لطفعلی خان ایستاده :

 روبروی تندیس قبله عالم پنجره های مشبک اینچنین نمایی داشت :

عقربه های ساعت به تندی دقایق را پس از دیگری سپری می کند چنان که این 250-240 سال از دوران کریم خان زند در چشم بر هم زدنی گذشت. وقت تنگ است و هوا بسیار گرم و باید رفت. از محضر شاه مرخص می شویم و در حیاط از نمای بیرونی این پنجره مشبک این عکس میگیرم :

به طرف درب خروج ارگ میرویم و در این فکرم که اگر این دیوراها و سنگ و سنگفرشها و دروازه قدیمی ، زبان می گشودند چه داستانها و حقایقی از گذشتگان می گفتند که امروز هیچ از آنها نمی دانیم. چه ها از زندانیان و شکنجه های زندانبانان عهد قاجار و سربازان آقامحمد خان میگفتند و چه ها از هنرمندان و کارگرانی می گفتند که این ارگ یادگار زحمت و رنج آنان است. در این افکار به دروازه خروجی می رسیم :

 و ارگ و خاطرات تلخ و شیرین گذشتگانش را به حال خود رها کرده برای صرف نهار می رویم  ....