سفر شیراز 4

باغ نارنجستان را ترک گفتیم تا حضور زینت الملک قوامی در اندرونی شرفیاب شویم اگر که نگهبانان قصر اجازه دهند ....

با حاجیه خانم همسر مکرمه به درب اندرونی باغ نارنجستان می رسیم که اندک فاصله ای با بیرونی دارد یعنی کوچه ای حائل بین اندرونی و بیرونی است .... نزدیک عصر است و من بیم آن دارم که زینت الملک خانم قوامی در یکی از زاویه ها یا شاه نشینها در حال استراحت باشد و ما را راهی به داخل اندرون نباشد .... 

در دروازه اندرونی دو سرباز تفنگ به دست سالهاست خدمت زینت ملک را می کنند و می بینیم که دروازه اندرونی را بسیار مشابهتی است با بیرونی آن ....

به آرامی و احتیاط از دروازه رد می شویم که مبادا به تیغ برران نگهبانان و یا تیر تفگ سربازان گرفتار آییم ولی اما سکوتی سنگین در فضا حاکم است که ناگاه چشممان به جمال  نگهبانی می افتد و با اندک وجهی اجازه شرفیابی میدهد ... از آنجا می گذریم و وارد حیاطی می شویم بس سر سبز و دلگشا ....

ولی باز همه جای این سرای دل نواز را ، در سکوتی سنگین و دل آزار می یابم ..... با خود می گویم پس ملازمان و نوکران و کنیزان را چه شده .... نکند آنان نیز در خواب و استراحتند ... !!!

در همین حین کسی را یافته می پرسیم کجایند صاحبان و ملازمان و نوکران که به خنده می گوید : کجایی کاکو ؟ .... از حرفش به خود می آیم و در می یابم که آنان قرنیست در خوابند و باید این ساعت را در یابم ولی اما مگر میشود در چنین جایی گشت و صدای قدمها و خنده ها و گریه های گذشتگان را نشنید ... مگر می شود به دیوارها گوش نکرد ... 

  

در گشت و گذار در حیاط با صفای این منزل به ناگاه نمای اصلی در نظرم آشنا می نماید و به یاد می آورم که بخشهایی از فیلم داش آکل مسعود کیمیایی با بازی بهروز وثوقی را در این باغ مصفا فیلم برداری کرده اند و بی درنگ از همان زاویه ای که 40 سال پیش لنز دوربین قرار داشت عکسی میگیرم :

 

خانه زینت الملک در فیلم داش آکل - 1350

 

خانه زینت الملک از همان نما - 1390

این فیلم بر اساس داستان داش آکل از کتاب سه قطره خون نوشته صادق هدایت ساخته شده است. داش آکل لوطی معروف و با مرام شهر شیراز در این فیلم یک دل نه هزار دل ، دلباخته دختری به نام مرجان می شود و چون ازدواج با دخترک را به علت سن زیاد خود، دور از مردانگی می‌داند ، ترتیب ازدواج او را با یکی از خواستگارانش می‌دهد ...

 

مرجان فیلم داش آکل

فیلم نهایتا با مرگ قهرمان داستان ( داش آکل ) و کاکا رستم دشمن داش آکل به پایان می رسد. عکس زیر میهمانان مراسم ازدواج مرجان را نشان میدهد و در عکس بعدی ، همین مکان را 40 سال بعد از این واقعه می بینید ...

1352

1390

چون فرصت زیادی نداریم باید هر چه سریعتر همه جای این بنای قدیمی را بگردیم و بی درنگ راهی اتاقهای تو در توی این مجموعه زیبا می شویم. در یکی از اتاقها ، بنر کوچکی نصب شده و در آن سال ساخت این اثر را 1290 هجری قمری و پایان آن را 1302 هـ.ق ذکر کرده اند . 

این بنای زیبا علاوه بر گجبری ها و آینه کاری ها و نقاشی های زیبا بیش از 20 اتاق دارد که همگی به هم راه دارند و سقف چوبی آنها با تصاویر زیبایی از حیوانات و گل و بوته نقاشی شده است :

کف راهروها نیز از کاشی های خوش رنگ و لعابی پوشیده شده است که در مجموع طرح و نقش فرشی زیبا را تشکیل می دهد ....

پس از گشتی در اتاقها ، به زیر زمین می رویم که روزگاری مایحتاج زندگی و آذوقه مردمان این خانه قدیمی را انبار میکردند و امروز موزه بنیاد فارس شناسی هست که تندیس بسیاری از بزرگان و ادبای خطه فارس را در خود جای داده است. متاسفانه به دلیل تاریک بودن فضا نتوانستم عکس قابل توجهی تهیه کنم. اما دو تندیس در اینجا نظرم را جلب کرد یکی تندیس خود زینت الملک قوامی است :

زینت الملک قوامی دختر حبیب الله خان قوام ( قوام الملک چهارم ) و خواهر ابراهیم خان قوام ( قوام الملک پنجم ) و همسر فروغ‌الملک بوده‌ است. خاندان قوام الملک از نسل حاج ابراهیم‌خان کلانتر هستند که در دوره‌های مختلف به عنوان والی و کلانتر در شیراز و فارس حکومت می‌کرده‌اند ...

تندیس دوم اما تندیس مردیست که تمام برنامه های رژیم بعث و صدام حسین را برای برگزاری اجلاس غیر متعهدها با جانفشانی خود نقش بر آب کرد. در تاریخ 5 تیرماه سال 61 نامه ای محرمانه از وزیر امور خارجه علی اکبر ولایتی به رئیس جمهور وقت سید علی خامنه ای ارسال می شود :


در این نامه تاکید شده بود که سرنوشت کنفرانس و اجلاس سران عدم تعهد را یک حرکت نظامی روشن می کند و شهید عباس دوران همان کسی بود که فانتوم F4 آسیب دیده خود را که دیگر امکان برگشتنش نبود در تاریخ 30 تیرماه سال 1361 به هتل محل اقامت مهمانان اجلاس کوبید :


شهید عباس دوران

از شهید دوران تنها تکه‌ای از استخوان پا به ایران بازگشت که در ۱۰ مرداد ۱۳۸۱ خانواده وی آن‌ را طی مراسمی رسمی با حضور مسئولان کشوری و لشکری، خانواده و بستگان در شیراز به خاک سپردند و ما امروز تنها افتخارمان این است که با تندیس چنین مرد بزرگی عکس یادگاری بگیریم.    :(

 

دیگر وقت رفتن است و باید رفت ....