تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

به یادش ....

 

صبح روز پربرف و سرد 25 بهمن سال 65 بود که با همان پالتوی پشمی و کلاه لبه دارش آمد و نشست کنار بخاری. چایی خورد و گفت که آماده شده و همراهش به شهر برویم.

چند روزی را بود مهمان خانه عمویم در روستا بودیم و همبازی پسر عمو و دختر عمویم که سالها پیش در اوج جوانی درگذشت. زن عمویم که دو سالی پس از مرگ دخترش به رحمت خدا رفت، لباسهای خواهرم را پوشاند و آماده رفتن کرد. پیرمرد هرچه اصرار کرد همراهش بروم، قبول نکردم. هر چه او بیشتر گفت من بیشتر اصرار بر ماندن کردم. خلاصه خواهر 5 ساله ام را روی کولش گرفت و آرام آرام از میان برف و لابلای درختان باغ راه جاده روستا را در پیش گرفت و رفت.

+

او دورتر و دورتر می شد و من مردد در رفتن و ماندن. او می رفت و من نظاره گر او، تا اینکه در پیچ و خم راه ناپدید شد و این آخرین تصویر و خاطره ایست که در گوشه کنجی از ذهن مغشوشم آرمیده است.

ساعاتی گذشت و ما هم همراه زن عمویم به شهر آمدیم. شیون و فریاد فضای خانه را پر کرده بود. زنان چادرهایشان را بر سر کشیده و با صدای بلند زار میزدند. در آن بلوای برپا شده مادربزرگم مرا یافته در آغوش کشید و گفت: پدربزرگت برای همیشه رفت و من ماندم و مبهوت از حرف او و غرق در افکار کودکانه ام.

سالها گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم و زمانی معنای واقعی حرف مادر بزرگم را فهمیدم که او نیز به همان سفر بی بازگشت پدر بزرگ رفته بود.

 

روحشان شاد و قرین رحمت

 

 

   موسیقی متن

 


نويسنده : امیررضااکبری : ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم