روزنوشت

امروز یکی دیگر از کارهای صادق نوجوکی را با صدای خودش انتخاب کردم که احتمالا در سالهای پایانی دهه 60 شنیده اید ... 

شهر هزار دستگی

من اینم و غرق خستگی آمده ام      /       ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی فراموشش کن       /       از شهر هزار دستگی آمده ام
بشناس مرا حکایتی غمگینم       /       افسانه تیره شبی سنگینم

...

اینجا که کسی به من بپیوندد نیست       /       صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوانه فراوان اما ... اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

من اینم و غرق خستگی آمده ام      /       ویرانم و از شکستگی آمده ام

 

از صادق نوجوکی دو تا آهنگ قدیمی هم در پست شماره 136 و 178 هست که می تونید گوش بدید. اما همیشه برای من این سوال هست که آیا آهنگها و زندگی های دوران دهه 60 قشنگ بودن یا اینکه خاطره هاشون قشنگش کرده و آیا روزی هم حسرت این روزهایی که الان داریم میگذرونیم رو خواهیم خورد یا نه ؟

همیشه پیش خودم فکر می کنم که واقعا زندگی پدر و مادرهامون در آن دوران راحتتر از الان بود و یا ما کوچک بودیم و از سختی های زندگی درکی نداشتیم یعنی سرمون توی بازی ها و دعواهای کودکانه خودمون بود ....

اما یک چیز رو خوب میدونم و اون اینکه زندگی امروزه بعضی از ما بچه های دهه 60 و البته تحصیل کرده پر از سختی و مشقتهاست.

 بگذریم ..........