روزنوشت


قمر آن عندلیب نغمه پرداز                    زنی هنگامه گر هنگام آواز
اگر در بوستان لب باز میکرد                     میان بلبلان اعجاز میکرد

ولی اکنون قمر افسرده جان ... 


دوران دانشجویی و خوابگاه و مراودت با دوستانی که دستی در ساز و آواز و هنر داشتند ، موهبتی بود تا با بسیاری از هنرمندان و نام آوران موسیقی اصیل ایرانی آشنا شوم که تا آن روز نه از اسم و نه آثارشان هیچ نمی دانستم. یکی از اولین کسانی که با اسم و هنر بی بدلیل و بدیعش آشنا شدم قمر بود ....


قمرالملوک وزیری در ایام جوانی

قمرخانم سید حسین خان با نام هنری قمرالملوک وزیری فرزند سید حسن خان که چهارماه قبل از تولد دخترش درگذشت و طوبی خانم که بیش از هیجده ماه ، مادر فرزندش نبود و بر اثر بیماری حصبه وفات یافت. پس از آن اما قمر تحت سرپرستی خیرالنساء ملقب به افتخار الذاکرین که گویا سابقا روضه خان دربار ناصرالدین شاه قاجار بود قرار گرفت ...

 یادم هست آن سالها ( 1379-1377) هفته نامه ای به نام مهر منتشر میشد که یکی از صفحات داخلی آن به هنر و موسیقی اختصاص داشت و در آن صفحه بود که برای اولین بار نامه معروف قمر را که پس از مرگش منتشر شده بود خواندم و حقیقتا به عظمت و بزرگواری این هنرمند درود فرستادم ....  ( متن کامل نامه در ادامه مطلب )

  

با این اوصاف بود که نوار فروشی های پاساژ آشنای شهر سنندج شده بود پاتوق من و دیگر بچه های عاشق موسیقی سنتی و اصیل ایرانی که برای یافتن حتی قطعه ای کوتاه از یک آهنگ و یا آوازی معروف خودمان را به آب و آتش میزدیم.

در یکی از این نوار فروشی ها و در جلوی ویترین نوارکاستی وجود داشت که رویش نوشته شده بود " آتشی در سینه دارم جاودانی " که خرید و یا تکثیر آن نوار هیچ گاه مقدور نشد ... راست و دروغش را نمی دانم ولی هر باری که برای خریدش رفتم با این گفته فروشنده که نوار معیوب است و کیفیت ندارد مواجه شدم تا اینکه یکی از دوستان خوبم به اسم حسین سرابی که هنوز هم بعد از این همه سال دوستیمان پابرجاست ، 4 عدد نوار کاست از تصانیف و آوازهای قمر را برایم آورد که اتفاقا همان آهنگ معروف قمرالملوک وزیری به اسم " آتش دل " هم توی یکی از نوارها بود ... گرچه امروز به میمنت اینترنت و انتشار مجدد آثار قدیمی ، بسیاری از این آهنگها در دسترس هستند ولی 18-17 سال پیش این گونه نبود و حقیقتا سختی های زیادی کشیدم تا بر غنای آرشیو صوتی ام بیفزایم ... 

 

این آهنگ قدیمی رو بشنوید : 

آتش دل 

آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگیست نامش زندگانی

رحمتی کن کز غمـت جان مـی‌سپارم
بیش ازین من طاقت هجران ندارم

کی نهی بر سرم پای ای پری از وفاداری
عمر من شد تبه بس درغمت کرده ام زاری

نوگلی زیبا بود حسن و جمالی
عطرآن گل رحمت است و مهربانی

 

 

خواننده : قمرالملوک وزیری
آهنگ : مرتضی خان نی داوود
شعر : پژمان بختیاری 

 دانلود

 

تولد ، زندگی و مرگ :

قمرالملوک وزیری در سال 1284 یعنی یک سال قبل از امضای فرمان مشروطیت و مرگ مظفرالدین شاه قاجار ، در تاکستان دیده به جهان گشود .... روح و منش بزرگوار قمر بر اساس اسناد برجای مانده از وی ، غیر قابل انکار است. آمده است که روزی امان الله خان پادشاه افغانستان در مسیر سفر اروپا مهمان رضاشاه می شود و قمر نیز به مناسبت این ضیافت مهمان دربار شده و آوازهایی را اجرا می کند. اما موقع شام رضاخان تنها قمر را دعوت می کند که وی سرباز می زند و می گوید تا اعضای ارکستر دعوت نشوند تقاضای شاه را اجابت نمی کنم و این میشود که همه هنرمندان شام را سر میز شاهان صرف می کنند و قمر اینچنین آدمی بوده است.

اما در سالهای پایانی عمر قمر، ایام به کامش نبود و بر اثر سکته ناقصی صدایش ذایل گشت و از آنجایی که تمام ثروت و دارایی انبوهش را در راه امور خیریه و نیازمندان و فقرا صرف کرده بود خود در گوشه عزلت و تهی دستی و منزلی که تعدادی از هنرمندان برایش اجاره کرده بودند و اندک وجهی که گویا از طرف وزارت فرهنگ و هنر می دادند گذران زندگی می کرد تا آنکه سکته دوم از راه رسید و 56 سال پیش در چنین روزی برابر با  چهاردهم مرداد ماه 1338 از دنیا رفت و در گورستان ظهیرالدوله(  آرامگاه صفا ) تجریش به خاک سپرده شد ....

 

 


 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

من مرده ام !

اما خاطره حیات هنری من نمرده است .

 

خواننده عزیز :

وقتی که این درد دل ها را می خوانی ، من ، یک زن به قول تو هنرمند ، هنرمندی که متعلق به یک قرن بود زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام . دیگر از حنجره من صوتی بر نمی خیزد ، طنین آواز من دلها را نمی لرزاند ، دنیای من تاریک است ، خاموش است ، اما همچنان خوشحالم که روح با عظمت خود را از دست نداده است و هنری که هرگز در زندگی آن را بنده دینار و درهم نکرده ام و به آن خیانت نورزیده ام با من است .خاطره ای که در آن هیچگونه کینه و دشمنی و گستاخی و حسد و شاید هم پستی و رزالت و پول پرستی وجود ندارد .

اطمینان دارم که کسی بعد از مرگ من از من بد گویی نمی کند ، زیرا من هنر را بنده تجارت نکرده و همیشه آن را در راه تحقق بخشیدن به آرزوهای ملی و میهنی خودم به کار انداختم . من ثروتی ندارم ، هیچ چیز ، اما دل های یتیمانی را دارم که به خاطر مرگ من از غم مالامال می شوند ، چشم هایی را دارم که در فقدان من اشک می ریزد . همان دخترها و پسرهایی که لبخند مهر مادر را ندیده اند ، همانها که با پول من پرورش یافتند ، شوهر کردند ، داماد شدند و حالا به جای اینکه در زندانها یا اماکن فساد باشند ، آدمهای خوشبختی هستند . وقتی من آنها را بزرگ می کردم و پای آینه و شمعدان عروسی شان با تمام احساس وجودم ، با تمام شادی های زندگی ام آواز می خواندم ، تنهایی را در وجودشان می کشتم .

خواننده عزیز من :

چه کسی جرئت می کند بگوید این مهتاب قشنگی که بر گور من می تابد ، این بهاری که شکوفه هایش را به خاک من نثار می کند ، این پاییزی که محزون و غم انگیز می خندد و برگهای زردش را به من هدیه می کند ، همیشه هست ، اما قمر نیست ؟

نه ، من هستم ، من با هنرم ، با هنری که هیچگاه دامانش را آلوده نکرده ام ، زنده ام . اما آنها که به هنر خیانت می کنند  چرا به من که گوشه عزلت گرفته ام ، با دو دانگ صدای خود نیش می زدند و می گفتند :

ما باید هر چه می توانیم پول بگیریم ، برای اینکه قمر الملوک نشویم " و شما بعد از مرگ من به آنها بگویید که روح قمر فرسنگها از پستی و رذالت و پول پرستی به دور بود ، قمر هنر را می شناخت و شما اسکناسهای کثیف را .

بگذارید داستانی برایتان بگویم : کنسرتهای من آنچنان مورد استقبال قرار می گرفت که مردم از در رو دیوار بالا می رفتند و بلیط ها را به ده برابر قیمت می خریدند ، اما من وقتی برنامه ام تمام می شد آنچه گرفته بودم یکجا به یک موسسه ملی ، یا خیریه ، یا دارالمجانین و دارالایتام تقدیم می کردم . یک شب که به خانه باز می گشتم نزدیک خانه ام مردی را دیدم که به دیوار تکیه داده و آوازی محزون زمزمه می کرد و چهره اش از اشک خیس بود . گفتم ما می شناسی ؟  نگاهم کرد و اشکها را مخفیانه با آستین پاک کرد و گفت : آری با زحمت زیاد و اصرار وادارش کردم دردش را بگوید و دانستم که زنش دوقلو زاییده ، یکی ازآنها مرده و حالا پس از به خاک سپردن بچه به خاطر بی پولی روی خانه رفتن ندارد . با هر سماجتی بود او را راضی کردم مرا به خانه اش ببرد و رفتیم . اطاقی بود نمناک که یک زیلو پاره و یک رختخواب پاره تر و نور چراغی که پت پت می کرد تزیینات آن بود . زن بی حال دراز کشیده و کودک معصوم از گرسنگی سینه خشک مادر را می مکید . اول پول دادم و مرد را فرستادم تا از هر جا که بشود چلوکباب و تخم مرغ تهیه کند . بعد بچه را گرفتم تر و خشک کردم ، قنداق پاره و کثیفش را عوض کردم و تمام پنج هزار تومان ( هفتاد سال پیش ) دستمزد آن شبم را لای قنداق بچه گذاشتم. حالا باز هم بگویید : " ما برای اینکه قمرالملوک نشویم و به فلاکت نیفتیم هر چه بیشتر پول می خواهیم " . من صدها از این خاطره ها دارم ، آن شب که آن خدمت ناچیز را به آن زن و مرد بیچاره کردم ، احساس عظمت می کردم ،  مثل اینکه همه فرشتگان آسمان و همه ارواح مقدس پاکدامن زیر گوشم زمزمه می کنند " قمر تو بهترین زن دنیا هستی " من از این کارها لذت می بردم ، احساس انسانی خودم را در این می یافتم و شما که جز همین دو دانگ صدا ندارید ، شما که جز پول جمع کردن کاری نمی دانید ، عفاف و گذشت و انسانیت سرتان نمی شود ، می گویید نمی خواهید مثل قمر بشوید ؟ مگر قمر چطور شد ؟

قمر با افتخار ، بزرگی و  با هنر زندگی کرد و امروز هم که زیر خروارها خاک خفته ، نه کسی را آزرده ، نه دلی را شکسته و نه کسی از او کینه ای به دل دارد ، دل های مردم هنر دوست در غم مرگش شکسته .

ما رفتیم اما شما که هنر ملی ایران را به پول می فروشید و آلوده می کنید و هیچ نقطه روشن و درخشانی در زندگی ندارید ، گناهتان نابخشودنی است .

 

                                                                                             قمرالملوک وزیری