تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

و این پایان او بود !

تاریخ

 

 

یارب ستدی مملکت از همچو منـــــی

دادی به مخنثی ، نه مردی نه  زنـــــی

از گــردش روزگـــار معلومــــــم شـــــــد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی

 

این دو بیت بالا گویا توسط لطفعلی خان زند سروده شده است و متنی که زیر می خوانید فرازهایی از آخرین روزهای زندگی لطفعلی خان زند آخرین پادشاه سلسله زندیه است . لطفعلی خان زند یکی از عادل ترین و خوشنام ترین پادشاهان سلسله زنده می باشد که با خیانت یکی از سردارانش که شبانه دستور بازگشایی دروازه ارگ بم ، به روی جنگجویان آقا محمد خان قاجار را داده بود ، اسیر خواجه قاجار و روانه شیرازش می کنند و ادامه ماجرا :

زمانی که خان زند را با دستان بسته و سوار بر قاطر لختی به شیراز آوردند ، تمام شهر به دستور آقا محمد خان قاجار آذین بندی شده بود و تمام مردم هم به کوچه ها و خیابانها ریخته بودند ولی کینه و غبار غم دستگیری آخرین بازمانده زند در چهره مردم مشهود بود  و هر کس چیزی می گفت که ناگاه از میان جمعیت صدایی خطاب به قلی بیگ گفت : " خاک بر سرت ! برادرش را کشته اند و او به عوض خون خواهی برادر ، یگانه مرد میدان دشمنان ملک و ملت را به اسارت در آورده است " .

لطفعلی خان سوار بر قاطرش از شدت شرم سرش را به زیر افکنده بود و اشک می ریخت . در این لحظه سرش را بلند کرد و به قلی بیگ نگریست . مرد نگون بخت مثل دیوانه ها شده بود و به عقب قافله رفت و از خان زند پرسید : " امیر مردم چه می گویند آیا برادرم به دست ....." و امیر زند که مقصودش را فهمیده بود گفت : " دیگر چه فایده ای دارد قلی بیگ ؟ هر کار که نباید بکنی کردی و میبینی که خود کرده را تدبیری نیست . " و زمانی که قافله به جلوی دارالحکومه رسید صدایی به گوش خان زند رسید و مجبور کرد که به گوینده بنگرد : " ای مردم من بد کردم من خیانت ورزیدم ، من اشتباه کردم و حالا این اشتباه را با خون خواهم شست " آری این قلی بیگ بود و طپانچه اش را در آورد و به سوی قلبش شلیک کرد و در دم جان سپرد . لطفعلی خان را نزد خواجه قاجار بردند و او نیز که خنده چندش آوری بر لبانش بود پرسید : " ها ! لطفعلی خان چرا سلام نکردی ؟ مگر نمی دانی باید در حضور بزرگان ادای احترام کرد ؟ "

لطفعلی خان در حالی که به چشمان او خیره شده بود گفت : " من در اینجا مردی ندیدم که به او سلام بکنم . " و به این ترتیب به او فهماند که جز یک خواجه بی مقدار چیزی نیست و خواجه هم چند قدمی به سوی خان زند برداشت و مثل حیوان درنده ای ، ناخنهایش را در چشمان امیر زند فرو برد و کورش کرد . همان شب هم دستور انتقال وی را به تهران صادر نمود و پس از یازده روز راهپیمایی در غروب یک روز پاییزی به تهران رسیده و در زیر زمین کاخ ابیض زندانی شد و پس از چندی به وسیله شمشیر یکی از نگهبانان که با زیرکی و قتل او بدست آورده بود خودکشی کرد . جسد او را به دستور میرزا محمد خان حاکم تهران در امامزاده زید به خاک سپردند و این پایان آخرین بزرگ مرد سلسله زند بود .

 

پی نوشت :

اصطبل خانه : جایی که لطفعلی خان اسیر شد

برگرفته از : کتاب دلاور زند نوشته نصرت نظمی

نويسنده : امیررضااکبری : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم