تاريخ

بسم الله الرحمن الرحيم

در محرم سنه 1342 هجري قمري بعضي از مورخين و دوستان مدتي بود به حقير اصرار داشتند كه سرگذشت خود را و يك جمله از اطلاعات صحيحه كه از زمان مرحوم ناصرالدين شاه و وضع آن زمان را بنويسم ولي تعلل مي كردم در واقع وقت و دماغ اين كارها را چنان چه حالا هم ندارم نداشتم ، براي اينكه اينطور چيز نوشتنها اولا يك معاش مرتب و خيالات راحت و دماغ كار مي خواهد ، با وضع نوكري و زشت و زيبا ديدن اين كار منافات دارد ، به هر حال تا اين چند روزه كه حضرت خداوندگاري آقاي احتشام السلطنه كه يك نوع لطف مخصوصي به من دارند به طهران تشريف آورده ، در اين خيال بزرگ اصرار فرموده ، خودشان در اين كار اقدامات فرموده ، از آنجا كه يك نوع اخلاص بندگي نسبت به ايشان دارم ، نتوانستم تمرد امر ايشان را بنمايم ، اين است كه شروع به اين امر مي كنم و آنچه در زمان خود ديده ام مي نويسم و آنچه را شنيده ام عين واقعيت خواهد بود ، خبر هم نبوده ، اولا قارئين محترم بدانند هيچ حشو و زوائد و دروغ در اين سرگذشت نيست . مرحوم ناصر الدين شاه نسبت به من آن مرحمتهاي فوق تصور را كه داشتند لازمه نمك شناسي من از او نيست كه تعريف و تمجيدها بنويسم ، ولي خداوند را شاهد مي گيرم هيچ اغراق ننويسم ، چون خيلي از اشخاص چه در زمان خود ناصرالدين شاه و چه بعد احوالاتي از او نوشته اند بعضي ها را من ديده و خوانده ام ولي به خداي متعال اغلبش دروغ و غرض راني كرده اند هيچ بيان واقع نيست .

چنانچه از اجزاي مرحوم ناصرالدين شاه كه هيچ در امورات سياسي جزو محام شاهي نبوده و خارج بودند ، امروز به دروغ خودشان را داخل و از قول ناصرالدين شاه بياناتي مي كنند ، اغلبش هم شده است كه روبروي من مطالب را مي گويند و هيچ خجالت هم نمي كشند . مثلا مطلبي كه ميان من و ناصر الدين شاه اتفاق افتاده است ، آنها مي گفتند كه ناصرالدين شاه به ما همچه گفت ، شب و روز پيش ناصر الدين شاه توي اندرون و بيروني بودم ، آنها در جلوي من از اندرون ناصرالدين شاه صحبت مي  دارند در صورتيكه در بيرون هم چندان محرميت نداشتند. بدين جهت خودشان را مي بندند كه ما در آن زمان اهميت داشته ايم ، همين طور هم بعضي ها كه احوالات نوشته اند فقط غرض راني كرده اند ولي من به خاطر افاضه اين را خاطر جمع قول شرف مي دهم كه هيچ قرض راني نكرده و صحيح اين واقعه را بنويسم اين است كه براي اطلاع آقايان اين مختصر را عرض كردم اينها مقدمه بود .

من در سنه 1295 در شب 21 ماه رمضان در طهران محله عباس آباد متولد شدم ، در سن 48 سالي شروع به نوشتن اين كتاب شد آنچه پيش آمده بايد بنويسم چه از خود ناصرالدين و چه از اشخاصي كه گفته اند ، بدون ترديبد صحيح و عين واقعيت است . باري من پسر ميرزا محمد خان ملقب به امين الخاقان هستم . امين الخاقان برادر زبيده خانم امينه اقدس بود كه يكي از زوجات ناصرالدين شاه ، خيلي متشخص و طرف ميل شاه بود . نه از حيث جمال ، امين اقدس امين شاه بود . جواهر آلات و يك مقداري نقدينه و خوراك شاه  به دست او بود و بسيار زن امين و دوستي بود و مال شاه را خوب جمع آوري و ضبط و ربط مي كرد از اين حيث بيشتر طرف تقرب و التفات بود . اصلا گروسي بود و در اوايل دولت فلان ( امير كبير ) كه حكومت كردستان گروس با فرها ميرزا معتمدالدوله بوده است ، ناصرالدين شاه از او خدمه خواسته بوده است . او امين اقدس را از گروس براي ناصر الدين شاه مي فرستد . بعد از يك سال شاه امينه اقدس را صيغه مي فرمايد . چوش خوش خدمت و مواظب شاه بود از آن زمان طرف التفات واقع مي شود .

در مورد لقب من اين كه يكروز يكي از غلامبچه ها گنجشك از يك لانه در مي آورد . امين الخاقان مواظب بوده است . عصر كه شاه به حرم مي آيد امين الخاقان خدمت محوله را به عرض مي رساند ، اسم گنجشك از خاطرش رفته بود ، چون كه گروسي ها به گنجشك مليجك مي گفتند ، مليجك همچو به عرض مي رساند كه مليجكها را فلاني از لانه اش در آورده است . چون امين خاقان كلمه مليجكها را به يك طرز خوش و يك لحجه اي مي گويد كه اسباب تفرج خاطر شاه مي شود از همان تاريخ شاه هميشه به امين الخاقان مليجك مي فرمايد اين يك لقب خانوادگي از براي ما شده چنان كه من هم به همين لقب مفتخر شدم و ادامه ماجرا در روزهاي آينده .

برگرفته از شاه ذوالقرنين و خاطرات مليجك