سفرنامه 6

 

ادامه پست " در دیار غربت با شریعتی 1 "

 

... و به سمت در رفتم ، دیدم که بسته است ! شیشه های در و پنجره خیلی کثیف و پر از گرد و خاک بود . بخشی از شیشه بیرونی را با دستمال پاک کردم تا شاید عکس و تصویر مناسبی بگیرم ولی نشد چون گرد و خاک نشسته بر روی شیشه از طرف داخل کیفیت را به طور محسوسی خراب می کرد . به ناچار به همان اندازه قانع و چند تایی عکس گرفتم .

 

 

 

برگشتم و رفتم پیش نگهبان قبرستان و برایش گفتم که در را باز کند تا دو سه تا عکس بگیرم و گفت که کلیدش دست مدیر است . پرسیدم مدیر کجاست ؟ جواب داد سفارت ایران . چاره ای نبود . دوباره برگشتم و پیش خودم گفتم : " آخر دکتر جان من نباید دست خالی برگردم لااقل یک عکس خوب باید بگیرم بابا یه کمکی بکن ..... " .

 

توی همین افکار تمامی شیشه ها و در و پنجره را بررسی می کردم که دیدم شیشه قسمت پایینی درب ورودی به اندازه چهار انگشت شکسته است . دیگر بهتر از این نمی شد . نگاه کردم و دیدم کادر تصویر چیزی است که من می خواهم و از همان جا لنز موبایل و دوربین را تنظیم و عکس بالایی را گرفتم .راه زیادی آمده بودم و حیف بود با دکتر شریعتی یک عکس یادگاری نگیرم . موبایل را روی شاخه ای تنظیم کردم و عکسی که گرفت این شد ....

 

در تمام مدتی که در کنار مزار استاد شریعتی بودم ، صدای گرم و گیرای کسی که اکنون در دیار غربت زیر خروارها خاک خوابیده بود در گوشم می پیچید که می گفت :

 

" من هم دنبال مذهبی هستم که گرسنگی رو با کفر یکی میدانه و دنبال مذهبی هستمکه برای همه در این دنیا زندگی مرفه بسازه و دنبال مذهبی هستم که ترازوی عدالت را در جامعه امروز پیش از مرگ بر پا بداره و برای اینه که مسلمانم … " .

" اون خدا و دینی که من بهش معتدم دین توجیه فقر نیست ، ابوذر بزرگترین تربیت شده دست علی و پیامبر اسلام میگه : میگه که وقتی فقر وارد خانه میشه از در !!! دین از در دیگه در میره …. اون مذهبی که در فقر و بدبختی رشد میکنه مذهب نیست . اسلام در عزت و در قدرت و جهاد وجود داره … " .

 

و انبوه جملات و دست نوشته های دیگری از استاد که در گوشه کنار به گوشم خورده بود ولی اما وقت رفتن بود و باید با او وداع می کردم . حیف بود چند جمله از استاد را برای مشتاقان دیدار او در دیار غربت نقل نکنم و ننویسم ، پس با ماژیک قرمزی که همراه جملات سمت راست را بر دیوار نوشتم ....