تاریخ جهان و تقویم تاریخ

jhvdo [ihk , jr,dl jhvdo

ترور ناصرالدین شاه قاجار

 

تاریخ

شاه روز پنجشنبه 11 اردیبهشت ماه 1275 را به پایان رسانید. آنروز مهمترین و خطرناکترین روز از نظر ناصرالدین شاه بود. چون منجم باشی در اوان سلطنت این پیش بینی را برای شاه کرده بود که اگر روز 16 ذی العقده سال 1313 را از سر بگذرانی می توانی چند قرن دیگر نیز به سلطنت ادامه دهی ....


ناصرالدین شاه قاجار

 

شاه آن شب را با خواص حرم گذرانید و تمام شب درباره جشن قرن سخن گفت و هنگامی که می خواست به بستر برود اظهار داشت : " فردا جمعه است بهتر است به زیارت حضرت عبدالعظیم بروم و شکر حق تعالی که پنجاه سال به کامرانی پادشاهی کردم به جای آرم " .

حرم حضرت عبدالعظیم ( 1281 هـ .ش )

 

روز جمعه 12 اردیبهشت ماه 1275 صدای الله اکبر از گلدسته های حضرت عبدالعظیم بلند بود که شاه پای به صحن نهاد. وقتی وارد بقعه شد طوافی کرده طرف پایین پا ایستاد و قالیچه و جانماز خواست. صدر اعظم برای آوردن جا نماز کمی دور شد از طرف چپ شاه از میان دو نفر زن که ایستاده بودند شخصی ( میرزا رضا کرمانی ) دست از زیر عبا در آورد، کاغذ بزرگی را به عنوان عریضه به طرف شاه دراز کرد. تقریبا یک متر به شاه مانده صدای شش لوله از زیر کاغذ عرضه بلند شد. همین قدر شاه مجال کرد که بگوید حاجی حسنعلی خان مرا بگیر.

حاجی حسنعلی خان و یکی دو نفر از پیشخدمتان که نزدیک شاه بودن شاه را گرفتند و ناصرالدین شاه پنج شش قدم با پای خود حرکت کرد و روی قبر جیران افتاد. بعد از این جریان شاه را به اتاق مقبره ولیعهدی که خیلی نزدیک آنجا بود بردند. آنجا هم پس از آنکه شاه را روی زمین خوابانیدند، آه بلندی کشید ولی دیگر نفس نکشید.

صبح روز شنبه هجدهم ذی العقده نعش شاه را در تابوتی گذاشته و روانه تکیه دولت شدند تا در آنجا به امانت بگذارند :

مراسم تشییع ناصرالدین شاه قاجار

 

جنازه شاه مدت یکسال در آنجا به امانت بود تا اینکه در حرم حضرت عبدالعظیم و کنار قبر جیران به خاک سپردند و سنگ قبری فاخر بر روی آن نهادند که تمثال تمام قد قبله عالم بر آن به زیبایی حک شده بود و دور تا دور آن را با قطعه شعری مزین نمودند که سه بیت آن به این مضمون است :

 

  

در چه کیش اندر حرم و آنکار در ماه حرام      /      اینچنین خونی مباحست اینچنین صیدی حلال
بود سال عمر شاه اندر شمار شصت و هفت      /      بوده در شاهی بپایان زین شمر پنجاه سال
 چرخ بی پروا بجای جشن قرن دومینش      /      کرد سور او همه سوگ و سرور او ملال

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لينک دائم

مالیات بر ریش !!!

 

تاریخ

زمانی که آقامحمدخان قاجار، مازندران را در اشغال خود داشت، قانون عجیب و خنده داری در قلمرو حکومتش وضع کرد که موجب نارضایتی گسترده مردم گردید. می دانیم که آقامحمدخان قاجار ، خواجه بود و صفات مردانگی نداشت و شخص خواجه نیز عاری از محاسن است .... اما در آن دوران، ریش بلند نزد مردان ایران نشانه وقار و حیثیت آنان بود و آنقدر اهمیت داشت که جوانان آرزو داشتند که دارای ریش بلند شوند تا بتوانند در سلک مردان در آیند. در یک چنین دوره ای که آقامحمدخان می دانست نمی تواند دارای ریش شود، دستور داد که مردان ریش خود را بتراشند اما فرمان آقامحمدخان اجباری نبود ....

 

آقامحمدخان قاجار ( نفر وسط )

ولی کسانی که مایل به حفظ ریش بلند خود بودند باید مالیات می پرداختند. چون بضاعت مردم برای پرداخت مالیات بر ریش متساوی نبود پس شش نوع مالیات بر آن وضع شد که کمترین آن مربوط به روستائیان بود. اما مالیات ریش به قدری زیاد بود که حتی روستائیان نیز از عهده آن پرداخت آن برنیامده و در نتیجه متوسل به روحانیون بانفوذ شدند. روحیانیون نامه ای به خان قاجار نوشتند که : " مالیات ریش مجوز شرعی ندارد. چون خداوند برای اعضای بدن زکات تعیین ننموده و زکات از مال گرفته میشود ... " .

اما تحصیل مالیات از ریش بدین صورت بود که عده ای از مامورین در چند نقطه از شهر می نشستند و مردان ریش دار را احضار نموده ، می گفتند که یا مالیات آن را بدهند و یا ریششان تراشیده خواهد شد و آنان نیز از بیم آنکه ریششان تراشیده شود مالیات هنگفت آن را می پرداختند و اگر هم نداشتند ، وام میگرفتند. در عوض مامورین مفاصا حساب یکساله ای به فرد میداند تا اینکه معلوم گردد مالیات یکساله ریش را پرداخته اند ....

 

برگرفته از کتاب خواجه قاجار

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

آن شب که نادرشاه سر داد ...

 

تاریخ

ای نابکاران خائن، من سزای شما را فردا صبح در کف دستتان خواهم گذاشت. ( نادر شاه افشار )


سر شب ، سر قتل و تاراج داشت   /   سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری   /   نه نادر بجا ماند و نادری
بنازم من این چرخ پیروز را   /   پریروز و دیروز و امروز را

 

در داخل خیمه نادرشاه چراغی کم نور که " مردنگی " خوانده میشد ، میسوخت. نادر شاه نمی توانست در تاریکی بخوابد و در خیمه خود چراغ مردنگی کم نور می افروخت. اگر در آن شب ، در خیمه نادر چراغ نبود ، شاید پادشاه ایران کشته نمیشد. چون قاتلین در تاریکی نمی توانستند به سهولت او را پیدا کنند.

 

هنگام کشتن نگهبانان مدخل خیمه نادر صدایی به گوش رسید که نادر را بیدار کرد و همین که آن صدا برخواست صالح بیگ افشار ، موسی بیگ افشار و قوچه بیگ افشار اورموی بیدرنگ به داخل خیمه دویدند. نادرشاه وقتی دید عده ای با شمشیرهای برهنه وارد خیمه شدند  و در راس آنها قوچه بیگ ، افسر مستحفظ او قرار دارد تصور هر چیزی غیر از توطئه قتلش را می نمود زیرا قاتلین نادر شاه ، امرای مورد اعتماد او بودند و تا قبل از کشته شدن نادر شاه اتفاق نیفتاده بود که پادشاه به دست افراد طایفه خود بقتل برسد. 

صالح بیگ افشار میدانست که هرگاه فریاد نادرشاه که در مواقع خشم و خطر نعره ای طولانی بود ، برخیزد از اطراف به کمکش خواند آمد و میدانست باید کاری کند که صدایی از نادر در خارج از خیمه منعکس نگردد و خود را به او رسانید و شمشیرش بحرکت درآمد و ضربتی شدید برفرق نادر زد.آنگاه قوچه بیگ و صالح بیگ و موسی بیگ پیاپی ضربات شمشیر را بر نادر وارد آوردند ...

 

 مدفن سر نادرشاه در باغ نادری مشهد

 

هیچ یک از آن سه امیر افشار که در خیمه به او حمله ور شدند ، مسئولیت جدا کردن سر نادر را نپذیرفتند و سر را نوکر موسی بیگ افشار از بدن جدا کرد. وقتی سر از بدن نادرشاه جدا کردند و جسد بی سر او که هنوز خون از رگهای بریده اش جاری بود و خروس های قریه فتح آباد شروع به خوانندگی کردند ، معلوم شد که سپیده صبح از مشرق دمیده است و این پایان کار پسر شمشیر ، با شمشیر بود ...

 

منبع با تلخیص و تخلص :
خواجه قاجار نوشته ژان گور - ترجمه ذبح الله منصوری

 


نويسنده : امیررضااکبری : ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

بازی چراغ خاموش کنی !

تاریخ

تاج السلطه دختر ناصر الدین شاه در خاطراتش می نویسد :

یکی از بازیهایی که من خیلی دوست داشتم و مایل بودم تمام شبها که این بازی دایر است حضور داشته باشم، بازی ای بود که پدرم اختراع نموده و نام آن را بازی چراغ خاموش کنی گذاشته بود. چراغ گاز در اندرون صد عددی بود، لیکن چراغ الکتریک تازه اختراع شده بود و تمام عمارت سلطنتی را چراغ الکتریک کشیده بودند. محل این بازی تالار ابیض بود. در شبی که این بازی شروع میشد از عصر به خانم ها خبر میدادن که امشب « چراغ خاموش کنی » است. زن های محترم و خانم های بزرگ اغلب حاضر نمیشدند، چون برای خود یک وهن عظیمی میدانستند. لیکن، سایرین حاضر و کمال بشاشت این بازی را شروع میکردند. این بازی که آنقدر اهمیت داشت و همه دوست می داشتند، بازی کودکانه ای بود در ظاهر !!!.

 

در باطن، پدر من مقصود عظیمی از این بازی داشت: اولا می خواست بداند کدام خانم ها با هم دشمن و کدام دوست هستند و این بهترین وسایل برای فهم این کار بود.

این بازی عبارت بود از خاموش کردن چراغ در تاریکی ، حکم قطعی در آزادی داشته، همدیگر را ببوسند، کتک بزنند، گاز بگیرند، کور کنند، سر بشکنند،دست بشکنند مختار بودند. تمام این خانمها در اول شروع به بازی، در میان تالار می نشستند، مشغول صحبت بودند، پدرم  در روی صندلی پهلوی دکمه چراغ می نشست. همینطور که اینها مشغول صحبت بودند چراغ را خاموش میکرد . یک مرتبه هرج و مرج غریبی ظاهر، صداهای فریاد استغاثه و فحش و ناسزا بلند، فغان برپا، هر کس مشغول کاری. اگر با اخلاق بود، فورا به گوشه ای خزیده ، خود زیر میز و یا صندلی مخفی کرده جانی به سلامت در می بردند. اگر وحشی بود کتک می زد و کتک می خورد و البته می دانید در همه جا اکثریت با اشخاص شریر است ، پس در همین بین ها که صدای هیاهو و شیون میکرد و در تاریکی مطلق بر عظمت آنها می افزود و یک محضر غریبی به حاضران می نمود ، مثل یکی از زاویه های جهنم که انسان منتظر هزاران خطر است.

ناگاه چراغ روشن و هر کس به حالتی دیده میشد. اغلب لباسها پاره پاره ، گونه ها و صورتها خون آلود ، عریان و مکشوف العوره که از شدت کتک خوردن قطعه بزرگ لباسشان فقط یک متر مربع بود، صورتها موحش ، موها پریشان ، چشم ها سرخ و غضبناک. اغلب آنهایی که با احتیاط تر بوده در زیر میزها و صندلیها پنهان و پاها و دستها بیرون. و تعجب در اینکه به محض روشن شدن چراغ، تمام مشغول خنده شده و دوباره این کار شروع میشد و اینکه این بازی دو سه ساعت امتداد داشت ...

 

 

بخشی از کتاب خاطرات ملیجک 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

اعدام میرزا رضا کرمانی

تقویم تاریخ

 

صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی

 

نظم الدوله : خب! شاه به تو چه کرده بود ؟ 

میرزا : من چه کرده بودم که به خاطر اینکه آقا بالاخان وکیل الدوله و سردار افخم و صاحب همه چیز بشود، من بیچاره 5 سال زیر زنجیر باشم و حال آنکه او هیچ برتری بر من ندارد ؟ 

نظم الدوله : می خواستی خود آن مادر قهبه را بکشی.

میرزا : نایب السلطنه کس دیگری را وکیل الدوله درست می کرد.

نظم الدوله : می خواستی نایب السلطنه را بکشی. شاه به تو چه کرده بود ؟

میرزا : دیگر قضا بود .


  میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه قاجار

 

 دار زدن میرزا

چهارشنبه 22 مرداد 1275

پس از استنطاق و تحقیقات آخرین ، صدر اعظم امر کرد دوباره ببرندش به حبس. چهار ساعت از غروب آفتاب گذشته کالسکه حاضر کردند به اسم اینکه شاه میرزا رضا را به صاحبقرانیه احضار کرده که خودش هم تحقیق کند. میرزا عابدین خان سرهنگ، میرزا را در کالسکه نشانیده، خودش هم با یک نفر قراول در کالسکه نشسته به سرعت روانه شدند. میرزا عابدین میگفت :

وقتی که کالسکه از معبر اصلی خیابان به طرف میدان مشق منحرف شد، میرزا ملطفت شد که اعلیحضرت مظفرالدین شاه او را به صاحبقرانیه برای تحقیق احضار نکرده، بلکه مرحوم ناصرالدین شاه او را به دنیای دیگر احضار کرده . میرزا رضا خواست فریاد کند اما دهانش را گرفتند و وارد میدان مشق شدند.

 

صحنه دار زدن میرزا رضا در میدان مشق

 

او را با تشریفات فوق العاده و مخصوص بیرون آوردند بدون آنکه خودش از آمدن کراهتی داشته باشد تا پای دار آوردندش. هیچ حرفی نزده بود مگر آنکه زنجیر از گردنش برداشتند و پیراهن از تنش بیرون آوردند. به آواز بلند " انالله و انا علیه راجعون " گفت. بعد زه را به گردنش انداختند و کشیدند. به قدر یک قامت که بلند شد قدری نگهش داشتند. سه حرکت کرده بود اول فشاری به دستهایش داده بود که شاید باز شود و زه گردنش را بگیرد بعد پاهایش را تا برابر شکمش بالا کشیده بود. بعد تشنجی در سینه و شکمش دیده شده بود و دیگر هیچ. جز آنکه گاهی موج هوا و نسیم او را می جنباند. جسدش سه روز همچنان بالای دار بود ...

 

 

پی نوشت : 

منبع :  شاه ذوالقرنین و خاطرات ملیجک
نظم الدوله :  یکی از دولتیان بانفوذ عهد ناصری
 

 

  

نويسنده : امیررضااکبری : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لينک دائم

شاه و تفنگ خالی سرباز شاهنشاهی

ماجرایی را که می خواهم تعریف کنم مربوط می شود به بازدید محمدرضا شاه پهلوی از مرز بازرگان در سالهای دهه 40 که پدربزرگ همسرم که خود به همراه اعلیحضرت در این بازدید حضور داشته و شاهد ماجرا بوده است ، برای درج در وبلاگ برایم تعریف کرد.

"در یکی از روزهای همان سال شاه برای سرکشی و بازدید از لشگر 64 و پادگان قوشچی به ارومیه آمد و ما هم همراه ایشان برای بازدید از پادگانهای تابعه لشگر عازم بازرگان شدیم. آن روزها مرز بازرگان به صورت فعلی نبود و جز چند تا ساختمان درب و داغون نرده های مرزی و درب معمولی چیزی نداشت. شاه در حین بازدید رسید به نگهبانی که وظیفه حراست از مرزهای کشور شاهنشاهی را داشت و در خواست کرد اسلحه خودش را برای شاه بدهد. سرباز اسلحه را تحویل شاه داد و او هم چند گلنگدن به اسلحه زد و دید که تفنگ خالی هست و هیچ فشنگی ندارد. سپس دکمه جاخشابی روی کمر سرباز را باز کرد و در کمال تعجب دیدیم که مقداری علف خشک را به جای خشاب جا زده اند. شاه بسیار ناراحت شد ولی چیزی نگفت.

بعد دستور داد مرز را باز کنند. رفتیم داخل خاک ترکیه و شاه از سرباز آنان درخواست کرد اسلحه خودش را به شاه بدهد که او امتناع کرد و گفت اجازه ندارم. شاه گفت می دانی من کی هستم ؟ سرباز ترک گفت : " بلی شما شاه ایران هستید" . شاه گفت پس اسلحه را بده به من و سرباز گفت نمی دهم رئیسم باید اجازه دهد. خلاصه سرگروهبان آنان آمد و سرباز باز هم مقاومت کرد. آخرسر فرمانده آنان آمد و اسلحه را از دست سرباز گرفته، تحویل شاه داد. شاه گلنگدنی زد و دید که تفنگ پر از فشنگ است خشابهای کمر او را هم وارسی کرد و دید که همه آنها پر هستند و برگشتیم آمدیم این طرف.

شاه خواست ساختمانهای آنجا را هم بررسی کند و مامورانی که آنجا بودند حواسشان بود که نگذارند شاه به طرف اتاقها برود ولی حریف نشدند و شاه رفت دم در اولین اتاق. درب اتاق را گشودند و دید که پر کاه کرده اند و چندتایی مرغ هم انداخته اند داخل آن اتاق. رفت سر اتاق دوم و دید که آنجا هم پر از یونجه است. عصبانی شد و پرسید فرمانده اینجا ( ژاندارمری مرزی بازرگان ) چه کسی هست که گفتند فلانی هست که یک ماهی می شود از دانشکده افسری آمده و یک راست داده اند بیاید اینجا لب مرز و همانجا دستور داد او را اخراج کنند.

سپهبد ورهرام، فرمانده لشگر، واسطه شد و گفت اعلیحضرت تقصیر ایشان نیست ، تازه کار است اینجا از قبل هم بر همین وضع بوده و خلاصه کلی خواهش و تمنا کرد تا شاه او را بخشید ولی گفت که وی را به ماکو بفرستند و حق ماندن در اینجا را ندارد.

بازدید تمام شده و به همراه شاه برگشتیم آمدیم پادگان ماکو

در حین بازدید از پادگان شاه دستور داد یک قبضه خمپاره انداز بیاورند تا ببیند آیا سربازها برای استفاده از آن خوب آموزش دیده اند یا نه. خمپاره انداز آماده شد و سربازی مشغول محکم کردن آن در زمین، ولی به دلیل اینکه زمین خشک و سفت بود پایه های آن در خاک فرو نرفت و تلاش سرباز به جایی نرسید. در همین حینی که شاه می خواست با لگد پایه آن را محکم کند، سرباز هم دستش را به پایه آن برد و در نتیجه لگد شاه محکم خورد روی دست سرباز نگونبخت و له شد. شاه بسیار ناراحت شده و او از زمین بلند کرد و دستور داد بلافاصله او را به بهداری ببرند و مداوا کنند... و نهایتا برگشتیم ارومیه " .

 

نويسنده : امیررضااکبری : ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لينک دائم

جسارت تقی !

تاریخ

 

 

 

 

قربانت شوم

 

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید . فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.

 

 

                                                                                                   زیاده جسارت است . تقی

 

 

پی نوشت :

جسارت زیادی امیرکبیر

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لينک دائم

و این پایان او بود !

تاریخ

 

 

یارب ستدی مملکت از همچو منـــــی

دادی به مخنثی ، نه مردی نه  زنـــــی

از گــردش روزگـــار معلومــــــم شـــــــد

پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی

 

این دو بیت بالا گویا توسط لطفعلی خان زند سروده شده است و متنی که زیر می خوانید فرازهایی از آخرین روزهای زندگی لطفعلی خان زند آخرین پادشاه سلسله زندیه است . لطفعلی خان زند یکی از عادل ترین و خوشنام ترین پادشاهان سلسله زنده می باشد که با خیانت یکی از سردارانش که شبانه دستور بازگشایی دروازه ارگ بم ، به روی جنگجویان آقا محمد خان قاجار را داده بود ، اسیر خواجه قاجار و روانه شیرازش می کنند و ادامه ماجرا :

زمانی که خان زند را با دستان بسته و سوار بر قاطر لختی به شیراز آوردند ، تمام شهر به دستور آقا محمد خان قاجار آذین بندی شده بود و تمام مردم هم به کوچه ها و خیابانها ریخته بودند ولی کینه و غبار غم دستگیری آخرین بازمانده زند در چهره مردم مشهود بود  و هر کس چیزی می گفت که ناگاه از میان جمعیت صدایی خطاب به قلی بیگ گفت : " خاک بر سرت ! برادرش را کشته اند و او به عوض خون خواهی برادر ، یگانه مرد میدان دشمنان ملک و ملت را به اسارت در آورده است " .

لطفعلی خان سوار بر قاطرش از شدت شرم سرش را به زیر افکنده بود و اشک می ریخت . در این لحظه سرش را بلند کرد و به قلی بیگ نگریست . مرد نگون بخت مثل دیوانه ها شده بود و به عقب قافله رفت و از خان زند پرسید : " امیر مردم چه می گویند آیا برادرم به دست ....." و امیر زند که مقصودش را فهمیده بود گفت : " دیگر چه فایده ای دارد قلی بیگ ؟ هر کار که نباید بکنی کردی و میبینی که خود کرده را تدبیری نیست . " و زمانی که قافله به جلوی دارالحکومه رسید صدایی به گوش خان زند رسید و مجبور کرد که به گوینده بنگرد : " ای مردم من بد کردم من خیانت ورزیدم ، من اشتباه کردم و حالا این اشتباه را با خون خواهم شست " آری این قلی بیگ بود و طپانچه اش را در آورد و به سوی قلبش شلیک کرد و در دم جان سپرد . لطفعلی خان را نزد خواجه قاجار بردند و او نیز که خنده چندش آوری بر لبانش بود پرسید : " ها ! لطفعلی خان چرا سلام نکردی ؟ مگر نمی دانی باید در حضور بزرگان ادای احترام کرد ؟ "

لطفعلی خان در حالی که به چشمان او خیره شده بود گفت : " من در اینجا مردی ندیدم که به او سلام بکنم . " و به این ترتیب به او فهماند که جز یک خواجه بی مقدار چیزی نیست و خواجه هم چند قدمی به سوی خان زند برداشت و مثل حیوان درنده ای ، ناخنهایش را در چشمان امیر زند فرو برد و کورش کرد . همان شب هم دستور انتقال وی را به تهران صادر نمود و پس از یازده روز راهپیمایی در غروب یک روز پاییزی به تهران رسیده و در زیر زمین کاخ ابیض زندانی شد و پس از چندی به وسیله شمشیر یکی از نگهبانان که با زیرکی و قتل او بدست آورده بود خودکشی کرد . جسد او را به دستور میرزا محمد خان حاکم تهران در امامزاده زید به خاک سپردند و این پایان آخرین بزرگ مرد سلسله زند بود .

 

پی نوشت :

اصطبل خانه : جایی که لطفعلی خان اسیر شد

برگرفته از : کتاب دلاور زند نوشته نصرت نظمی

نويسنده : امیررضااکبری : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦
Comments نظرات () لينک دائم

دشمنی شاه عباس با دزدان و دروغگویان

 

تاریخ

 

شاه عباس اول با دزدان و دروغ گویان سخت دشمن بود و کمتر به آنان رحم می کرد .

در آغاز پادشاهی او به دلیل
جنگهای داخلی و آشفتگی هایی که در زمان سطنت پدرش در گوشه و کنار ایران به وجود آمده بود ، راهزنی و دزدی در کشور رواج کامل داشت . شاه عباس از زمان آغاز پادشاهی در صدد برقراری امنیت و برانداختن دزدی و راهزنی بود و از هیچ عملی در این رابطه کوتاهی نمی کرد و توانست با تدبیر و سیاست در اندک مدتی چنان آرامشی را در کشور ایجاد کند که در تمام کشورهای معاصر وی بی نظیر بود .

مثلا شاه مسئولیت و حفظ امنیت ولایات را بر عهده حاکم آن گذاشته و مقرر کرده بود که اگر در آن قسمت اموال تجار و کاروانیان سرقت شود ، بایستی مردم آن شهر از عهده غرامت بر آیند و چنین شد که دزدان ، گرفتار و از میان برداشته شدند .

شاه عباس دزدان را بی هیچگونه ترحم و به طرق مختلف می کشت . بعضی را سر می بریدند و بعضی دیگر را از فراز منار شهر به زیر می افکندند و گاه نیز در تنور می سوزاندند و یا اینکه بر سیخ کشیده و در آتش کباب می ساختند . راهزنان را هم اغلب در کنار راهها تا نیمه بدن در خاک کرده و بقیه را گچ می گرفتند تا مایه عبرت دیگران شود .

درباره گچ گرفتن راهزنان در کنار جاده های کاروان رو " پییترو دلاواله " در سفرنامه اش می نویسد :

" .... یکی از روزهای که از شهر لار بیرون رفته بودم چیز عجیبی در شاهراه کاروان رو دیدم که شایسته نقل است . در محلی دور تر از خانه های شهر ، در کنار جاده ، چندین برج ، کمی کوتاهتر از قد انسان دیدم که پایه های سنگی داشت و بسیار شبیه به برجهایی بود که برای تعیین حدود اراضی می ساختند بود و بعد از تحقیق معلوم شد که در هر یک از آنها راهزنی را تا کمر در خاک کرده و باقی بدنش را گچ گرفته اند و این مجازات درباره راهزنان متداول است .

شاه عباس از دروغگویان نیز بسیار متنفر بود و از زمان آغاز پادشاهی به درباریان و نزدیکان اخطار کرده بود که اگر به او دروغ گویند به سختی مجازات خواهند شدو از آن پس چون کسی به او دروغ گفت و دروغگوئیش مسلم شد ، بی درنگ زبانش را بریدند ........... " .

 

منبع ( با تلخیص و تخلص ) : زندگانی شاه عباس اول تالیف نصرالله فلسفی

 

 

نويسنده : امیررضااکبری : ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤
Comments نظرات () لينک دائم